گنج

ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۹۲ بیت
ای فدای تو هم دل و هم جانوی نثار رَهَت، هم‌ این و هم‌ آن
دل فدای تو، چون تویی دلبرجان نثار تو، چون تویی جانان
دل رهاندن ز دست تو مشکلجان فشاندن به پای تو آسان
راه وصل تو، راهِ پرآسیبدرد عشقِ تو، دردِ بی‌درمان
بندگانیم؛ جان و دل بر کفچشم بر حُکْم و گوش بر فرمان
گر سرِ صلح داری، اینک دلور سرِ جنگ داری، اینک جان
دوش، از شورِ عشق و جَذْبه‌ی شوقهر طرف می‌شتافتم حیران
آخِرِ کار، شوقِ دیدارمسوی دیر مغان کشید عِنان
چشمِ بَد دور، خلوتی دیدمروشن از نورِ حق، نه از نِیران
هر طرف دیدم آتشی؛ کان شبدید در طور، موسِیِ عِمران
پیری آنجا، به آتش افروزیبه ادب، گِردِ پیر، مُغ‌ْبَچِگان
همه سیمین‌عِذار و گل‌رخسارهمه شیرین‌زبان و تنگ‌دهان
عود و چنگ و نی و دف و بربطشمع و نُقل و گُل و مُل و ریحان
ساقیِ ماه‌رویِ مُشکین‌مویمطربِ بذله‌گوی و خوش‌اَلْحان
مُغ و مُغ‌زاده، مؤبَد و دَستورخدمتش را، تمام، بسته میان
منِ شرمنده از مسلمانیشدم آن جا به گوشه‌ای پنهان
پیر پرسید: کیست این؟ گفتندعاشقی بی‌قرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدَشَ از میِ نابگرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی، آتش‌پرستِ  آتش‌دستریخت در ساغر آتشِ سوزان
چون کشیدم نه عقل مانْد و نه هوشسوخت هم کفر از آن ‌و هم ایمان
مست افتادم و در آن مستی—به زبانی که شرحِ آن نَتْوان—
این سخن می‌شنیدم از اعضا—همه حَتَّی الْوَریدِ و الشَّرْیان—
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
از تو ای دوست نَگْسَلَم پیوندور به تیغم بُرند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جانوز دهان تو نیم شِکَّرخَند
ای پدر پند، کم دِه از عشقمکه نخواهد شد اهلْ، این فرزند
پندِ آنان دهند، خلق —ای کاش—که ز عشقِ تو می‌دهندم پند
من رهِ کویِ عافیت دانمچه کنم؟ کاوفتاده‌ام به کمند
در کلیسا به دلبری ترساگفتم: ای جان به دام تو در بند
ای که دارد به تارِ زُنّارتهر سر مویِ من جُدا، پیوند
ره به وحدت نیافتن تا کی؟ننگ تَثلیث بر یکی تا چند؟
نامِ حَقِّ یِگانه، چون شایدکه اَب و اِبْن و روحِ قُدْس نَهَند؟
لبِ شیرین گشود و با من گفت—وز شِکرخند، ریخت از لب قند—
که گر از سِرِّ وحدت آگاهیتهمت کافری به ما مَپسند
در سه آیینه، شاهدِ اَزَلیپرتو از رویِ تابناک افگند
سه، نگردد بَریشَم، ار او راپَرنیان خوانی و حریر و پَرَند
ما در این گفت‌‌و‌گو، که از یک سوشد ز ناقوس، این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
دوش رفتم به کویِ باده‌فروشز آتشِ عشق، دل به جوش و خروش
مجلسی نَغز دیدم و روشنمیرِ آن بزم، پیر باده‌فروش
چاکران، ایستاده صف در صفباده‌خواران نشسته دوش‌ به‌ دوش
پیر، در صدر و مِی‌کِشان گِردَشپاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش
سینه بی‌کینه و درون صافیدل پُر از گفت‌وگو و لبْ خاموش
همه را از عنایتِ ازلیچشمِ حق‌بین و گوشِ رازنیوش
سخنِ این به آن هَنیئاً لَکپاسخِ آن به این که بادَت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغرآرزویِ دو کَون در آغوش
به ادب پیش رفتم و گفتمای تو را دل، قرارگاهِ سُروش
عاشقم دردمند و حاجتمنددردِ من بنگر و به درمان کوش
پیر، خندان به طنز با من گفتای تو را، پیرِ عقل، حلقه به گوش
تو کجا؟ ما کجا؟ که از شَرمتدختر رَز نشسته بُرقَع‌ْپوش
گفتمش: سوخت جانم؛ آبی ده!و آتش من، فرونشان از جوش
دوش، می‌سوختم ازین آتشآه، اگَر امشبم بُوَد چون دوش!
گفت خندان که: هین! پیاله بگیر!سِتَدَم؛ گفت: هان! زیاده منوش!
جرعه‌ای درکشیدم و گَشتمفارغ از رنجِ عقل و مِحنتِ هوش
چون به هوش آمدم یکی ‌دیدممابقی را همه خطوط و نُقوش
ناگهان، در صَوامعِ ملکوتاین حدیثم، سروش، گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
چشمِ دل باز کن که جان بینیآنچه نادیدنی است، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آریهمه آفاق، گلسِتان بینی
بر همه اهلِ آن زمین —به مراد—گَردِشِ دورِ آسمان بینی
آن‌چه بینی، دلت همان خواهدوآن‌چِه خواهد دلت، همان بینی
بی سر و پا، گدایِ آنجا راسَر به مُلکِ جهان، گِران بینی
هم در آن پابرهنه قومی راپایْ بر فرقِ فَرقَدان بینی
هم در آن سربرهنه جمعی رابر سَر از عَرش، سایبان بینی
گاهِ وَجد و سماع، هر یک رابر دو کَونْ آستین‌فشان بینی
دل هر ذرِّه را که بشکافیآفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهیکافِرم، گر جو‌یی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتشِ عشقعشق را کیمیای جان بینی
از مَضیقِ جَهات، درگُذریوسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آن‌چه نشنیده گوش، آن شنویوآن‌چه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رسانَدَت که یکیاز جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق وَرز از دل و جانتا به عَینُ‌ الْیَقین، عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو
یار بی‌پرده از در و دیواردر تَجَلّی است یا أُولِی‌ الْأَبْصار
شمع جویی و آفتاب، بلندروز بَس روشن و تو در شبِ تار
گر زِ ظلْماتِ خود رَهی، بینیهمه عالَم، مَشارِقُ الْأَنوار
کوروَش‌، قائد و عصا طلبیبهر این راهِ روشن و هموار
چشم بُگشا به گلسِتان و بِبینجلوهٔ آبِ صاف در گل و خار
ز آبِ بی‌رنگ، صد هزاران رنگلاله و گل نِگَر درین گلزار
پا به راهِ طَلب نِه و از عشقبهرِ  این راه، توشه‌ای بردار
شود آسان ز عشق کاری چندکه بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
یار گو بِالْغُدِوِّ وَ الْآصالیار جو بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْکار
صد رَهَت «لَنْ تَرانِي» ار گویندباز می‌دار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که می‌نرسدپایِ اَوهام و دیدهٔ اَفکار
بار یابی به مَحفلی، کآن‌جاجِبرئیلِ اَمین ندارد بار
این رَه، آن زادِ راه و آن منزلمردِ راهی اگر، بیا و بیار
ور نه‌ای  مردِ راه، چون دگرانیار می‌گوی و پشتِ سَر می‌خار
هاتف، اربابِ معرفت که گَهیمست خوانندشان و گَه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقیاز مُغ و دیر و شاهد و زُنّار
قصد ایشان نَهُفته‌اسراری استکه به ایما کُنند، گاه اظهار
پِی بَری گر به رازشان، دانیکه همین است سِرِّ آن اَسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز اووَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو