شمارهٔ ۴
خان والا گهر محمدخانکه ازو بود ملک و دین معمور
آنکه چون او نزاد فرزندیمادر دهر در مرور دهور
آنکه در روزگار معدلتشبود با باز بازی عصفور
قدرش چاکر و قضاش مطیعفلکش بنده اخترش مزدور
چاکر آستان او قیصرحاجب بارگاه او فغفور
مور با لطف او قوی چون پیلپیل با قهر او ضعیف چو مور
سخنش مرهم دل خستهکرمش داروی تن رنجور
در جهان چون به چشم عبرت دیدکامدن نیست جز برای عبور
زد سراپردهٔ جلال برونسوی نزهت سرای دار سرور
صد هزاران دریغ و درد که شدآفتابی ز دیدهها مستور
کز جدائیش روز روشن خلقگشت تاریک چون شب دیجور
از ازل چون سعادت ابدیشبود بر صفحهٔ جبین مسطور
شد شهید و سعادتی دریافتبی زوال و فنا و نقص و قصور
از سعادت به او رسید از فیضآنچه در خاطری نکرده خطور
زد به گوشش سروش عالم غیبمژده ان ربنا لغفور
کرد از خون خضاب و آرامیددر قصور جنان به حجلهٔ حور
ساقی بزم جنت و فردوسجرعهای دادش از شراب طهور
مست خفت آنچنان ز بادهٔ وصلکه نخیزد مگر به نفخهٔ صور
خفت در خون که سرخرو خیزدبا شهیدان صباح روز نشور
الغرض چون نشست با شهداشاد در باغ جنت آن مغفور
کلک هاتف که در مصیب اوداشت بر دل جراحتی ناسور
بهر تاریخ زد رقم بادابا شهیدان کربلا محشور