غزل شمارهٔ ۳۴
نه با من دوست آن گفت و نه آن کردکه با دشمن توان گفت و توان کرد
گرفت از من دل و زد راه دینمز دین و دل گذشتم قصد جان کرد
کی از شرمندگی با مهربانانتوان گفت آنچه آن نامهربان کرد
منش از مردمان رخ مینهفتمستم بین کآخر از من رخ نهان کرد
تو با من کردی از جور آنچه کردیمن از شرم تو گفتم آسمان کرد
دو عالم سود کرد آن کس که در عشقدلی درباخت یا جانی زیان کرد
نه از کین خون هاتف ریخت آن شوخوفای او به کشتن امتحان کرد