غزل شمارهٔ ۳۲
کدام عهد نکویان عهد ما بستندبه عاشقان جفاکش که زود نشکستند
خدا نگیردشان گرچه چارهٔ دل مابه یک نگاه نکردند و میتوانستند
نخست چون در میخانه بسته شد گفتمکز آسمان در رحمت به روی ما بستند
مکن به چشم حقارت نظر به درویشانکه بینیاز جهانند اگر تهی دستند
حریف عربدهٔ می کشان نهای ای شیخبه خانقاه منه پا که صوفیان مستند
غم بتان به همه عمر خوردم و افسوسکه آخر از غمشان مردم و ندانستند
ز جور مدعیان رفت از درت هاتفغمین مباش گر او رفت دیگران هستند