قصیدهٔ شمارهٔ ۷
دارم از آسمان زنگاریزخمها بر دل و همه کاری
با من اکنون فلک در آن حد استاز جگرخواری و دلآزاری
که به او جان دهم به آسانیاو ستاند ز من به دشواری
گفتم از جور چرخ ناهموارشاید ار وا رهم به همواری
نرم شد استخوانم و نکشیدچرخ پای از درشت رفتاری
گفتم ار بخت خفته خواهد رفتهم زبونی و هم نگونساری
صور دوم بلند گشت و نکردز اولین خواب میل بیداری
دوش چون رو نهاد خسرو زنگسوی این بوستان زنگاری
شب چنان تیره شد که وام گرفتگویی از روزگار من تاری
سوی خلوت سرای طبع شدمیابم از غم مگر سبکباری
دیدم آن خانه را ز ویرانیجغد دارد هوای معماری
غم در آنجا مجاور و شادیگذر آنجا نکرده پنداری
نوعروسان بکر افکارمهمه در دلبری و دلداری
غیرت گلرخان یغماییرشگ مهطلعتان فرخاری
در زوایای آن نشسته غمینمهر بر لب ز نغز گفتاری
کرده اندر دهان ضواحکشانلبشان را ز خنده مسماری
غمزهشان را نه شوق خونریزیطرهشان را نه میل طراری
زلف مشکینشان برافشاندهگرد بر چهرههای گلناری
سر و برشان ز گردش ایاماز حلی عاطل از حلل عاری
همه خندان به طنز گفتندمخوی شرم از جبینشان جاری
چه فتادت که نام ما نبریچه شد آخر که یاد ما ناری
شکر کز دام عشق آزادیجستی و رستی از گرفتاری
نیست گر نغز دلبری که در آنداستانهای نغز بگذاری
ور کریمی نه سربلند و جوادکه به مدحش سری فرود آری
خود ز ارباب طبع و فضل و هنرنیست یک تن در این زمان باری
که به او تا جمال بنمائیاز رخ ما نقاب برداری
سرد هنگامهای که یوسف رانکند هیچکس خریداری
گفتم ای شاهدان گل رخسارکه نبینید زرد رخساری
نیست ز اهل هنر کسی کامروزبه شما باشدش سزاواری
جز صباحی که در سخن او راسترتبهٔ سروری و سالاری
چاکر اوست جان خاقانیبنده او روان مختاری
به گهر ز انوری بود انورآری این نوری است و آن ناری
نیست موسی و معجز قلمشکرده باطل رسوم سحاری
نیست عیسی و گشته از نفسشروح در قالب سخن ساری
سخنش دارویی که میبخشدگاه مستی و گاه هشیاری
ای به خلق لطیف وخوی جمیلمظهر لطف حضرت باری
از زبان و دل تو گوهرنابریزد و خیزد این و آن آری
بحر عمان و ابر نیساننددر گهرزایی و گهرباری
ابلق سرکش سخن دادهزیر ران تو تن به رهواری
لب گشودی زدند عطارانمهر بر نافههای تاتاری
باد هر جا برد ز کوی تو خاکبگشاید دکان عطاری
آفرین بر بنان و خامهٔ توکه از آنها چها پدید آری
چار انگشت نی تعالیاللهبه دو انگشت خود نگهداری
در یکی لحظه بر یکی صفحهصد هزاران نگار بنگاری
ای وفاپیشه یار دیرینهکه فزون باد با منت یاری
گر ز گردون شکایتی کردماز جگرریشی و دلافکاری
نه ز کمظرفی است و کمتابینه ز بیبرگی است و بیباری
در حق هاتف این گمان نبریاین سخن را فسانه نشماری
خون دل میچکد ازین نامهگر به دست اندکی بیفشاری
کرده جا بر دلم چو مرکز تنگگردش این محیط پرگاری
درد و داغی کزوست بر دل منشرح آن کی توان ز بسیاری
یکی از دردهای من این استکه سپهرم ز واژگونکاری
داده شغل طبابت و زین کارچاکران مراست بیزاری
من که عار آیدم ز جالینوسکندم گر به خانه پاکاری
فلک انباز کرده ناچارمبا فرومایگان بازاری
رسد از طعنشان به من گاهیدل خراشی کهن جگرخواری
اف بر آن سرزمین که طعنه زندزاغ دشتی به کبک کهساری
من و این شغل دون و آن شرکابا همه ساختم به ناچاری
چیست سودم ازین عمل دانیاز عزیزان تحمل خواری
در مرض خواجگان ز من خواهندهم مداوا و هم پرستاری
صد ره از غصه من شوم بیمارتا یکیشان رهد ز بیماری
چون شفا یافت به که باز او راچشم پوشی و مرده انگاری
که گمان داشت کز تنزل دهرکار عیسی رسد به بیطاری
هم ز بیطارش نباشد سودجز پهین خران پرواری
تا زند خنده برق نیسانیتا کند گریه ابر آزاری
دوستانت به خنده و شادیدشمنانت به گریه و زاری