شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان سعید علاء الدنیا والدین از مکه به غزنین فرستاد
هرگز بود که باز ببینم لقای شاهشکرانه در دو دیده کشم خاک پای شاه
هرگز بود که بر من سرگشته غریبچون روی شاه خوب شود باز رای شاه
هرگز بود که باز چو بلبل نوازمبر گلبن مدیح به بستان سرای شاه
هرگز بود که بر سر من سایه افکندپر کلاه بخت بفرهمای شاه
هرگز بود که باز بخندد گل دلمدر نوبهار بزم ز ابر سخای شاه
گاهی چو سایه روی نهم بر زمین ملکگاهی چو ذره رقص کنم در هوای شاه
فخر ملوک و تاج سلاطین که چرخ گفتبر تخت دولت است کلاه و قبای شاه
سیارگان ز چرخ برافتند چون شهابپای ار برون نهند ز خط وفای شاه
گوی زمین چو قبه خورشید زر شودگر ذره برو فتد از کیمیای شاه
شاها بکعبه رفتم دانی چرا از آنکگفتند خانه ایست معظم چو جای شاه
لبیکها به نام مبارک زدم چنانککانجا همی رسید بگردون صدای شاه
موقف نبود جز ره صدر رفیع ملکزمزم نبود جز ره بحر عطای شاه
در مروه جز مروت خسرو نیافتمواندر صفا ندیدم الا صفای شاه
بگشاد کارها حجر اسود و سزدکامد به رنگ رایت عالم گشای شاه
گفتم که خویشتن را قربان کنم خردگفت ای ضعیف تن تو نشائی فدای شاه
امروز سرکشان همه سرها نهاده اندتا جان فدا کنند برای بقای شاه
در خانه خدای و به بالین مصطفیگفتم دعای ملک و نمودم ولای شاه
و اکنون عزیمت سفر قدس کرده امهم کرده دان به دولت بی منتهای شاه
پذیرفتم از خدا که بهر لحظه شاه راخواهم مزید دولت و عمر از خدای شاه
بر خاک هر یکی ز بزرگان انبیاءیک حاجت بزرگ بخواهم برای شاه
گر بر فلک چو عیسی بر بایدم شدنهم بر شوم به جان و بجویم رضای شاه
منت خدای را که گرفتم همه جهانباری بپرس کز چه ز مدح و ثنای شاه
و این قلعه فلک را هم حلقه کرده امدر عهده ام که فتح کنم از دعای شاه
چندانکه ملک راند بر قصر آسمانخورشید تاجور که نزیبد گدای شاه
بادا مرصع از گهر اختران سعدچتر سپید پیکر خورشیدسای شاه