شمارهٔ ۵۹ - در بادیه به التماس امیر حاج گفته
جان میبرد به عشرت حوران گلشنمتن می کشد به خدمت دیوان گلخنم
عیسی است جان پاک و خرست این تن پلیدپیکار خر همی همه بر عیسی افکنم
تن دیو و جان فرشته و من نقش دیو شومبر تارک فرشته میمون همی زنم
در حلق جان ز بس که فکندم طناب تنشد جان دوست روی چو تن نیز دشمنم
ترسم ز ننگ صحبت زاغ سیاه تنباز سپید جان بپرد زین نشیمنم
بر پای عقل بند گران است این سرمدر حبس چرخ گور روان است این تنم
پس همچو کرم پیله ز جان گداختهبر کهنه گور تن کفن نو همی تنم
تا لاجرم همی زند این طاس زرنگاربر سینه زخمهای پیاپی چو هاونم
گاهی بسان طفلان خونی همی خورمگاهی نگون چو پیران جانی همی کنم
چشمم سفید گشت چو گوی بلور و منزین اشک لعل همچو بلور ملونم
شاد از چه ام از آنکه دراین غمکده یکیستدرمان و درد و نیک و بد و سور و شیونم
از نفخ صور هم نه بمیرد چراغ منکز زیتها یضی چکیدست روغنم
بیرنگ آب و دانه چو سیمرغ فارغمبی ننگ مهر و ماه چو فردوس روشنم
آن آتشی که باغ ارم گشت بر خلیلجست از دل چو سنگ وز بان چو آهنم
گر دیده نشسته مگر نور دیده امپوشنده برهنه مگر نوک سوزنم
از دست سرو و خنجر سوسن فرو درمهر لحظه بندگی که دهد سرو و سوسنم
آن قربتم مبین که چو خورشید روشنماین زحمتم نگر که چو سایه فروتنم
هستم چهار میخ در این خانه دو درپرها زنم چو باز گشایند روزنم
با این سکون و ز آن حرکت هم بنگذرمناید پدید کنگره قصر مسکنم
یکروز میگذشتم دامن کشان ز چرخآلوده شد به چشمه خورشید دامنم
سنگ سخن بلندتر انداختم از آنکتا آبگینه خانه افلاک بشکنم
هم با کمند عقلم و هم با لگام شرعتا کره سپهر نگوید که توسنم
گر سر کشد به پای شرف منتهاش رابیزارم از بزرگی اگر خورد نشکنم
مردانگی اگر ننمایم زمانه رابس من زن زمانه نی مرد ونی زنم
از دیگ سینه جوش برآوردمی ولیکاز عقل کاسه ایست بر این سر نهنبنم
درد سرم مباد که گر بایدم گلیباید ز مه گلاب و ز خورشید چندنم
گر منکری بیاید و گوید بنگرومتا معجز رسول نگردد مبرهنم
از بعد پانصد و چهل و پنج گو بیادر من نگر که معجزه جد خود منم