شمارهٔ ۴۷
زهی رفیع محلت برون ز حد قیاسبنای دولت و دین را قوی نهاده اساس
گشاده مهر تو چون ابر چشمهای امیدکشیده کین تو چون برق دشنهای هراس
مضاء رأی تو چون گوهر ظفر بنمودخرد بدید که از برق چون جهد الماس
بحق گزید ترا روزگار بر همه خلقغلط نکرد زهی روزگار مرد شناس
بخواه جام که سر چرب کرد خصم ترابشیشه تهی این آبگینه رنگ خراس
موافقان را بأست نمالد و چه عجبدر آسیای فلک سنبله نگردد آس
به پیش خلق تو نرگس چو باد پیمایدبدان که بر کف زرین نهاد سیمین طاس
ز خلق و خلق تو هر لحظه مژده برسیدبه بارگاه دل از شاه راه پنج حواس
مدان که فتنه بخسبد در این زمانه و لیکز عدل تست که باری شده است در فرناس
عدو چو گشت فضولی حقیرتر گرددکه تعبیه است کمی در فزونی آماس
بزرگوارا در بند قومی افتادمکه نقد رایجشان هست مختصر افلاس
نه ناطق و همه منطق فروش چون طوطینه مردم و همه مردم نهاد چون نسناس
سیه سر و دو زبان لیک گنک چون خامهسپید کار و دو روی و ضعیف چون قرطاس
گناه کردن هر خس بدان همی نرسدکه عذر خواهد و خواهد که در دهد ریواس
چو مه که توزی بگدازد و به صد منتز ماهتاب جهان را عوض دهد کرباس
تو پاکزاده مبادا از آن گروه نه ایکه منع جود تو باشد نتیجه وسواس
همیشه تا که نماید قمر ز سبزه چرخگهی چو سیمین خرمن گهی چو سیمین داس
دل حسود تو نالان و مضطرب باداز تیر حادثه مانند سینه بر جاس