گنج

شمارهٔ ۴۳ - در راه مکه در مدح امیر فخرالدین گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۳۸ بیت
من به راه مکه آن دیدم ز فخر روزگارکز پیمبر دید در راه مدینه یار غار
هم یکی از معجزات ظاهر پیغمبر استاین کرامتهای گوناگون فخر روزگار
روز آدینه که از بغداد پی بیرون نهادابر گوهر کرد برفرق غلامانش نثار
شد زمین بادیه همچون بهشتی در بهشتوان هوای هاویه همچون بهار اندر بهار
از میان خارهای دیده دوز جامه درصد هزاران گل پدید آمد به فضل کردگار
چون سموم بادیه گلبوی گشت آگه شدمکاتش سوزان بر ابراهیم شد چون مرغزار
چون هوای سرد بایستی بگرد موکبشگرم سقائی گرفتی ابر مروارید بار
چارسو باران و فارغ در میان آن قافلههمچو نیلوفر میانه خشک و گوشه آبدار
این کرامت حق تعالی داند و خلقان که بوداز حوالینا الهی لا علینا یادگار
تابکوفه باز مانده حالش همچنینهم عجب بودی اگر یک بار بودی یا دو بار
استوارم گر نداری بر حقی کین حالهامن به چشم خویش دیدم می ندارم استوار
چون امیر المومنین بوبکر در راه خدایهمتش درباخت دیناری چهل پنجه هزار
چون سلیمان طاعتش بردند دیوان عربآن خران بی فسار و اشتران بی مهار
همچو سگ بسیار گوی و همچو خر اندک خردهمچو بز بازیچه روی و همچو دد مردار خوار
لشکر جرار با خود برده و با این همهداد هر یک را نهانی جامهای زرنگار
چون عرب خلعت به پوشیدی همی اندر سزدشهپر طاوس را افکند بر دنبال مار؟
آخر این روی پری چون گستری بر پشت دیوآخر این برگ سمن تا کی نهی بر روی خار
گرنه آن بودی که ره بر قافله بسته شدیتیغ خون خوارش از آن ماران برآوردی دمار
بندگان نیک مرد و شیر مرد مخلصشوان همه زهره چو آب و آن همه دل چون انار
آن همه شیران شرزه و آن همه پیلان مستوان همه گردان گردون آن همه مردان کار
صد چو سایه از پس و صد چون نظر بازان ز پیشصد چو قوت بر یمین و صد چو قدرت بر یسار
در میان خود گرفته حاجیان را همچنانکعاشقان گیرند معشوقان خود را در کنار
قدر این راحت که تا این حال با او دیده امآن کسی داند که او دیده و کشیده رنج پار
کار حق اینک چنین سازد امیری کش بودچون رشید الدین وزیر کاردان حق گزار
بر دیانت پای ثابت برنهاده همچو سرووز سخاوت دست کوته برگشاده چون چنار
یارب این زیبا و زیر نیک پی بس مقبل استهم بدین مقبل امیر عادل ارزانیش دار
عالم عادل مجاهد فخر دین میر عراقسهم دولت بوالوفا مسعود امیر کامیار
خلق خلق مشکبوی عنبرین رنگش نگرکش فدازیبد معنبر زلف و مشکین خال یار
طوق تاریکی شد از رأی سکندر روشنم؟چون شد از خاک حبش آب حیاتش آشکار
طالع و نام و نشانش هر سه مسعود آمده استجز به شب داده است هرکز طالع مسعود بار
چشم اقبال و دل بخت تو باشد روز و شباز سواد و از سویدا چشم و دل را افتخار
شحنه بغداد می بایست بودش تا ابددر ازل زان خلعت عباس دادش کردگار
سرو را حقیست ثابت گشت بر پایش بزرگ؟خرده نبود کز سرآن بگذرد دیوانه وار
در پناه جاه و ظل عدل و حرز دولتشآرزوی عمر ما ایزد نهاد اندر کنار
خواجگان حضرت غزنی که اهل سنت اندچون فریضه این دعا گویند روزی پنج بار
آن دعا را بسته بر پر چون کبوتر می شدنددوش طاوسان فردوسی سوی دارالقرار
با عروس طبع گفتم هین دمی نشاط باششهپر هر یک مرصع کن بدر شاهوار
مدح گفتم اینکه من بحر علومم در نگردونم ار گویم که تو بحر سخائی زر بیار