المقامة الرابعة - فی الربیع
حکایت کرد مرا دوستی که شمع شبهای غربت بود و تعویذ تبهای کربت؛ که وقتی از اوقات با جمعی آزادگان در بلاد آذربایگان میگشتیم و بر حمرای هر چمن و خضرای هر دمن میگذشتیم، عالم در کله ربیعی بود و جهان در حله طبیعی، خاک بساتین پر نقش آزری بود و فرش زمین پر دیبَهِ رومی و ششتری و برگهای چمن پر زهره و مشتری.
با خود گفتم: کذبت الزنادقة و ماهم بصادقة که گفتهاند: این صنایع و بدایع، زادهٔ طبایع است و این همه نقشهای چالاک از نتایج آب و خاک، بدان خدای که سنگ بدخشان را رنگ و طراوت داد و در لعاب زنبور شفا و حلاوت نهاد که هر که درین ترکیبات و ترتیبات سخن از عناصر گفت از عقل قاصر گفت و هرکه حوالهٔ این ابداع و اختراع به هیولی و علت اولی کرد مقصر بود؛
بلکه جملهٔ ابداع و انشاء و اختراع و افشاء تعلق به مکون اشیاء و خالق ماشاء دارد، که طبع ازین خانه بیگانه است و عقل درین آشیانه دیوانه؛
در یک جوهر استعداد خل و خمر و بر یک شاخ اجتماع خار و تمر، بیارادت زید و اختیار عمرو، دلیل است بر وجود آنکه الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین، چون گامی چند برداشتم و قدر میلی بگذاشتم بنایی دیدم مرتفع و خلقی مجتمع.
پیری بر بالای منبر و طیلسانی بر سر، رویی چون خورشید و مویی سپید، لهجهای شیرین و دلکش و خوش و زبانی چون زبانهٔ آتش، چون شیر غرّان و به زبانی همچون شمشیر برّان دُر مواعظ میسفت و درین آیه سخن میگفت که: فانظروا الی آثار رحمة الله کیف یحیی الارض بعد موتها
خلق را گاه به وعده میخندانید و گاه به وعید میگریانید، گاه چون شمع میان جمع آب دیده و آتش سینه جمع میکرد و گاه چون برق گریه و خنده در هم میآمیخت و میگفت: ای مسلمانان! نظارهٔ ملکوت زمین و آسمان و اعتبار به اختلاف مکان و زمان واجبست، اولم ینظرو فی ملکوت السموات و الارض؟
اما از محتضران بیبصران نظاره این دقایق و اعتبار بدین حقایق درست نیاید والا این غرایب محجوب نیست و این عجایب مستور نه.
صورت عالم آرای آفتاب محجوب نیست اما دیده بینندگان معیوب است اگر غرایب آسمانی مضمر است عجایب زمینی مظهر و اگر حمل و ثور گردون دور و تاریک است گل و نور هامون پیدا و نزدیک است، اگر میزان و سنبلهٔ چرخ بعید و دورست ضیمران و سنبل چمن قریب النور است
ربح الموحدون و خسر الملحدون آنکه این نبات اموات را نشر تواند کرد، عظام رفات را حشر تواند کرد، آنکه از گل سیاه گل سپید بردماند، احیای این اجرام و اجسام تواند؟
قل یحییها الذی انشاها اول مرة و هو بکل خلق علیم خاکسار و نگونسار بادا آنکه گوید: این اجزای متفرق را ترکیب نخواهد بود و این اعضای متمزق را ترتیبی نه.
ان الله یحی الارض بعد موتها و ینشی العظام بعد فوتها. هر آینه این مظلمه را استماعی خواهد بود و این تفرقه را اجتماعی، هر صاعی را صاعی و هر یک قفیز را قفیز و ما ذلک علی الله بعزیز، غلام آنم که چشم عبرت گیر و دل پندپذیر دارد و ساعتی گوش هوش به من آرد و از جان بشنود و بداند که این نقش ارژنگ که آفرید؟
و این بساط صدرنگ که گسترید؟ خاک خشک اغبر را با مشک و عنبر که آمیخت؟ و عقدهای اثمار را از گوشهای اشجار که آویخت؟ عارض گل را که آب داد؟ و زلف بنفشه را که تاب؟
در بنفشه و سوسن تیرگی و روشنایی که نهاد؟ و دل بلبل را با عشق گل که آشنایی داد؟ صحن چمن که نعت دمن است از عدن عدن خوشتر است و خاک سیاه هفت اقلیم از هشت جنات نعیم دلکشتر.
غلام آنم که چون درین بساط بوقلمون و بسیط هامون نظاره کند بداند که این کسوت شریف که طراز اعزاز صبغة الله و من احسن من الله صبغة دارد و هیچ دست تصرف غالیه تکلف بر وی نکشیده است و وهم و فهم هیچ صاحب صنعت و استاد به ترتیب و ترکیب نهاد او نرسیده است.
گل لعل خدا را رعونتی در برکه من جمالی دارم و سرو بلند قد را نخوتی در سر که من کمالی دارم، شکوفهٔ سفید قبا در مهد صبا پیر شده و در عهد جوانی به پیری اسیر.
بنفشهٔ خطیب در جامهٔ سبز و عمامهٔ نیلوفری چون متفکران سر به زانو نهاده و چون مغبونان سر درپای کشیده
نرگس چون اسخیاء زر بر دو دست نهاده و سوسن چون اولیاء بر یکپای ایستاده آنرا دستی بخشنده و این را پایی کشنده.
چنار با بید وقت مجارات به زبان مبارات میگوید که مناز و سر مفراز که سر تو تا به قدم ما بیش نرسد و شاخ تو تا به شکم ما بیش نکشد که تو خنجر کشیده داری و ما پنجه گشاده.
سوسن آزاد با بلبل استاد میگوید که ای مدعی کذاب و ای صیرفی قلاب
چون من باش که جز بر یکپای نپویم و با ده زبان سخن نگویم که سرّ عشق نهفتنی است نه گفتنی و بساط مِهر پیمودنی است نه نمودنی.
و بنفشهٔ مطرا با لالهٔ رعنا بهناز راز میگوید که تو دل این کار نداری و تن این بار نداری، به بادی از پای در آیی و با سببی از جای برآیی، آبی داری و لیکن تابی نداری، رنگی داری و لیکن سنگی نداری؛
عاشق تابدار باید نه آبدار، مشتاق سنگین باید نه رنگین، هم در عاشقی خامی و هم در معشوقی ناتمام، که چون معشوقان رخ افروخته و گاه چون عاشقان دل سوخته.
پس نمایندهای نه پاینده، لطیفذاتی لیکن بیثباتی.
چون من باش که شربت دی چشیدهام و ضربت وی کشیدهام با چندین خستگی و شکستگی از دل بستگی ذرهای کم نکردم، هنوز از آتش عشق رخ پر دود دارم و در ماتم فراق جامه کبود.
گل دو رنگ چون عاشق منافق یکسوی زرد و یکسوی لعل، باطن دیگر و ظاهر دیگر، رنگ و بهرنگ مینماید و مس بهزر میانداید، اگر از وی وفای معشوقان جویی رخ زرد عاشقان پیش دارد و اگر نیز عاشقان طلبی عارض لعل معشوقان آرد، شراب ناز در قدح نیاز ریخته و عاشقی با معشوقی برآمیخته، نه در معشوقی صاحب جمال ونه در عاشقی صاحب کمال.
سمن سپید چون عاشقان بزرگ امید ملوکوار عشق میبازد و سیم سپید در خاک سیاه میاندازد و به زبان حال با مفلسان باغ و مدبران راغ میگوید که مدعیان بیمعنی را دهان پر آتش باد و عاشقان بی سیم را شب خوش باد که هر که را این نسیم باید دست و دامن پر سیم باید.
گل زرد از دل پر درد جواب میگوید که این چه باد پیمایی و رعنایی است و این چه افسوس و لاف است و افسانه و گزاف؟
درین رسته به سیم و پشیز هیچ چیز ندهند ما بسی درستهای زر برین بساط انداختهایم که این نوامیس را شناختهایم بجای درمی دیناری دادیم و زبان بدین لاف و گزاف نگشادیم.
گل سرخ چون گوهر درخشان از کان بدخشان سر برون کرده که آتش در نفت زنید که دولت دولت ماست و نوبت هفت زنید که نوبت نوبت ماست، بستان بی روی ما اغبر است و چمن بی بوی ما ابتر.
نیلوفر سبز جامه، کحلی عمامه، سر از آب بیرون کرده که ای تاریکان خاکی! این چه بیباکیست؟ عاشقی نه پیشهٔ شماست و بیدلی نه اندیشهٔ شما؛
شما را که قدم در آب نیست از غرق چه خبر و شما را که فرق در آفتاب نیست از حرق چه اثر، باری تا دل بر مهر آفتاب افکندهایم، سپر در روی آب افکندهایم.
بیرون این عجایب و ورای این غرایب صدهزار ترجیح و تفضیل است و این سخن را هزار شرح و تفصیل، که این همه در مشکلات وحدانیت حق مستدلال و معللانند و در انجمن بندگی مسبحان و مهللان.
پس گفت ای دوستانِ زمانی و ای یاران زندانی بدانید که این همه رنگها مشوب و آن همه نقشها معیوب، که کاس غرور دنیا را اندک صفاست واین نسیم ِ وزان را باد خزان در قفاست، باش تا سحاب در او کافور فرو بیزد و این گلهای پرنگار از شاخههای اشجار فرو ریزد
لعلرویان باغ را بینی رخسارهٔ رنگین بر زمین نهاده و لعبتان چمن را یابی در خاک خواری افتاده، درختان بساتین از رخت و بخت و تاج و دواج جدا گشته و عندلیب هزار نوا بینوا شده، غنای سور و سرور به بکای غم و ماتم بدل گردیده، به زبانِ حالْ این مقال میگوید:
انظروا یا اهل الامصار واعتبروا یا اولی الابصار
چون ارتجال و انتحال شیخ بدین جای رسید و وصافی بهار تمام شد و تعییر خلق عام گشت، پیر برپا خاست و سفره سفر را زادی بخواست گفت خدایش بیامرزاد که بی آنکه در اطاعت رعونت کند در اسباب استطاعت این غریب را معونت کند
هر یک آنچه داشتند در میان افکندند و پیر آن جمله را در انبان افکند چون خود را با دستگاه کرد، روی عزیمت به راه آورد و بعد ما تفرقنا غرب الشیخ و شرقنا