گنج

المقامة الرابعة و العشرون - فی اسامی الخلفاء

۱ بیت

حکایت کرد مرا دوستی که مودت او ثباتی داشت و محبت او حیاتی، که وقتی از اوقات که ریحان جوانی در لباس شباب و رعونت بود و سپاه برنائی را مدد و معونت.

طلیعه جوانی هنوز از لشکر پیری اثری ندیده بود و جاسوس صغر از ناموس کبر خبری نیاورده بود هنوز گلبن عهد شباب نوبر بود و نهال عمر تازه وتر، هنوز حظ عذار چون عهد صبا بصورت و صفت مشکی و معنبری بود.

در چنین وقتی دل را بسفر نشاطی و تن را بحرکت انبساطی پدید آمد و نیز روزی چند با علماء و ادباء اختلاطی داشت و با طوایف هنر روزگار گذاشت، شنیده بودم که در طلب آداب سفر و اغتراب شرط است که مرد طالب جز بوسیله طلب بسر:

سیروا تعلموا و سافروا تصحوا و تغتنموا نرسد که آتش را از خفتن بسیار بر بستر جز ردای خاکشتر حاصل نشود و آب از دویدن بسیار بدر آبدار و گوهر شاهوار برسد.

فالنار تحت رماد الذل من کسلو الماء ادرک بالتطلاب اصدافا

باد سیاح از گریبان صبا بدامن رواح میتازد و خاک ساکن منبل بالگد ستوران و قدم گواران می سازد.

فالریح فوق روس الخلق منطلقو الترب تحت نعال الناس حمال

گلیم اغتراب بر دوش نهادم و رخت مسافران در آغوش گرفتم و دل را بر شدائد سفر صبور کردم و رأی حرکت بصوب شهر نیشابور.

دل، مرغ وار در طلب دانه می شتافتتن باد وار در قدم عشق می دوید
سیری چنانکه باد نیارد بدو گذشتعزمی چنانکه باد نیارد بدو رسید

تا پس از شمردن منازل و سپردن آب و گل رسیدم بشهر ارمنیه، تربتی یافتم چون طره دلداران دلجوی و هوائی دیدم چون طبله عطاران خوشبوی، چون روی شاهدان آراسته و چون سیرت زاهدان پیراسته.

گفتم آخر این منزل با چندین نمایش و آرایش استراحت و آسایش را شاید، مرکب طلب را زین درجل کشیدم و رخت سفر از آفتاب بسایه گل، دست در دامن پیاله و گریبان نواله زدم

با حریفان لاله رخ صحبت پیوستم و با دوستان پیاله عهد معرفت بستم، گاه پایم چهره چمن سپردی و گاه دستم حلقه چمانه گرفتی و این ابیات در دهان و زبان افتادی.

اکنون که چمن چمانه جوی استمی خور که جهن بهانه جوی است
بلبل چو مغنی چمن شدهر طبع می مغانه جوی است
بی عقل بود هر آن دلی کودر فصل بهار خانه جوی است
ای دل بکرانه ای برون شوزیرا که خرد کرانه جوی است
از دانه ببر که حلقه دامدر گردن مرغ دانه جوی است
کم باش نشانه در هنر زانکتیر فلکی نشانه جوی است

چون جامه عصمت آلوده گشت و کیسه ثروت پالوده شد، یاران پیاله و قدح سرپوش از طبق اخوت برداشتند وراه و رسم اهل مروت فرو گذاشتند.

چون شراب خورده از ایشان جز خماری در سر و چون گل فرو ریخته از ایشان جز خاری در بر نماند واز آن چندان شراب انگوری جز استفراغ زنبوی حال نیامد و آن سفره صحبت کندوی سربسته و سرپیچیده شد، لاله وار خندان خندان بساط صحبت در نوشتند و سایه وار تمام ناشده درگذشتند.

چون شمع نپایست شبی با ما بیشچون باد گرفت تا نشسته سر خویش

دانستم که اخوان مجلس اعوان مفلسند و معلوم گشت که آن قدمها که در راه شراب زده بودیم در پی سراب زده بودیم، هیچ یاری دستی بر در و دیوار من ننهاد وحلقه ای بر در حجره من نزد.

کس در آن آماج بر صوب صواببر اخوت تیر تدبیری نزد
کس بر آن در از برای حسن عهدحلقه ای نگرفت و زنجیری نزد

پس ورق استغفار و اعتذار باز کردم و از نسق دیگر بدایت آغاز، با ارباب خرد و فرهنگ و اصحاب سکون و سنگ صحبت پیوستم و دل در صحبت اخوان صفا بستم و دامن از حریفان کأس و کاسه در چیدم و دست از صحبت یاران نفاق درکشیدم.

با خود گفتم که دل ز یاران بر کنوز بد عهدان و بدشماران برکن

چون با این طایفه اختلاطی پدید آمد و بااین فرقه انبساطی ظاهر شد و حلاوت علم تن را در بار و دل را در کار کشید، معلوم شد که معجون علم پا زهر حیات و افسون نجات است و هر کجا که مرآن طایفه را اجتماعی بود و بفواید علمی استماع.

من از حاضران آن مجلس بودم، تا شبی از شبها که هوا در لباس کبود پوشان بود و زمین در ردای سیاه پوشان، بوثاق یکی از فضلا که موعد جمعی و موقد شمعی بود من نیز عاشق وار در آن جمع گریختم و پروانه وار در آن شمع آویختم.

چون از سم طعم و ادام بپرداختیم و یکدیگر را بنور مجالست بازشناختیم بمفاکهه علمی و مباحثه ادبی رسیدیم، اتفاق را آنشب بعلم انساب و احساب باز افتادیم و در آن سخن بر خود بگشادیم.

ذکر تواریخ قدما و ایام علمای گذشته میرفت، پیری غریب پیش از این بچند روز باما هم مائده و هم فائده شده بود، هر کجا که آن اجتماع میسر شدی پیر منتظم آن سلک بودی و آنشب که سخن در این شیوه افتاد و اتفاق بدین میوه و نفع و رفع این سخن دراز کشید وکار بمقابله و مجادله انجامید.

بعضی این علم را تحسین کردند و گوینده را تمکین، می گفتند قواعد اسلام و قوانین ایام بدین علم تعلق دارد و اخباری را که بنای شریعت و اساس دین است بدان نسبت دارد و پیر نو صحبت در این معنی خوضی میفرمود و در این باب مبالغتی می نمود و می گفت که اهم المهمات فی جمیع الملمات معرفت کلام رب العالمین و اخبار سیدالمرسلین(ص) است واین هر دو دیباچه سعادت و عنوان دولت است که تعلق بدین علم شریف و سرمایه لطیف دارد.

هر حکم که نقلی بود نه عقلی لابد نسبت بشفاه و افواه رجال دارد، و بی این سرمایه پیرایه ای بدست نیاید، که در آن اخبار صریح و اسناد صحیح شرط است.

پس جوانی از میان قوم روی بپیر کرد و سخن را خلاف پیر تقریر و قوانین این علم را باعتراض تعبیر، گفت اگر کسی جهال عرب را نسب نداد و اسامی اطفال عرب را نشناسد و نداند که لبید پسر که بود یا ولید پدر که؟

قیس با اوس از چه روی خویشی داشت و سحبان را با نعمان از چه سبب پیوند، نادانستن این جمله چه نقص تقاضا کند و جهل بدین علم چه خسران واجب آرد گیر که این علم دستگیر است و نادانستن آن سهو و تقصیر

هم از این علم از تو سئوال کنم و بدین طریق استدلال، بگو ای پیر سال پیموده عمر فرسوده که از عهد نبوت تا بدین عهد که محط رحل وجود ماست.

مسند خلافت را صاحب صدر چنین بوده است و تخت امارت را صاحب قدر چند؟ این اسامی را از فاتحت تا خاتمت آر و شرط ترتیب و ترکیب در وی نگهدار تا سمع را از تو فائده بود و جمع را از تو نواله و مائده.

پیر گفت: مرحبا بهذاالسئوال و اهلا لهذا المقال صاحب حاجت گوینده باید و صاحب علت درمان جوینده، فاما اگر بر سبیل رسم و عادت آن اسامی اعادت کرده آید شاید آن مقالت موجب ملالت گردد.

نخست آن شاهدان را چون عروسان در لباس عبارت کرخی ببین پس باز در تاج و دواج لغت بلخی مشاهده کن تا بدانی که نامعلوم تو بیش از معلوم است و نامفهوم تو بیش از مفهوم، و ما منا الا له مقام معلوم.

پس پیر همچون شمع بپای خاست و زبانرا بزیور گفت بیاراست و این نظم بر قوم خواند و این قصده بر زبان راند:

ایا رفقة الفتیان ذی العقل و البصرفعوا و اسمعوا قولی فقولی معتبر
اعد ذکر من قد حاز صدر خلافةالی عهدنا من عهد مفتخر البشر
ابوبکر الصدیق ابن قحافةتولاه زهدا ثم من بعده عمر
و من بعده عثمان ثم اذا مضیحواه علی صاحب القدر والخطر
و بویع بعد المرتضی الحسن الذیله الحسنات البیض فیما به اشتهر
و خاطبه لما انزوی متعادیامعاویة ذوالشیب و الرای و الفکر
فمفضاحه اشقی البریة بعدهیزید بما قد خان فی الدین او غدر
و لو صح شعر ابن الزبعری و ضربهقضیبا علی سن الحسین فقد کفر
و احرزه ابن له بعد موتهمعاویه بالاسم ثم اذا عبر
تولاه مروان و بعد انطفائهبعبد الملک قام الخلافة فاستقر
و لما قضی قام ولید ولیهلأمر الرعایا و الأمانة و النظر
و قام سلیمان اخوه مقامهو فیه یؤل الأمر حقا الی عمر
و قام هشام بعده ثم بعدهولید قضی منهاالمآرب ولوطر
و جاء یزید بعد لولایةو من بعد ابراهیم بوبع وافتخر
و من بعده مروان ثم تصرمتولایتهم والله یعطی لمن نصر
و آل الی عم النبی و عمهو لایة هذا الأمر بالفتح و الظفر
و ان ابا العباس اول قائمبأمر الرعایا ثم منصور ذوالخطر
و بویع بالمهدی ثم اذا مضیاحاط به الهادی و زاد له الخبر
و من بعده قام الرشید بأمرهاو لما انطفی ام الأمین علی النصر
و من بعده مأمون اصبح راعیاو معتصم بالله من بعده أمر
و فی واثق بالله بعد وفاتهو ثوق بعهد الله فی سائرالکور
و صار امأما بعده متوکلو منتصر من بعده فهو منتصر
فان الامام المستعین خلیفةو من بعده المعتز بالله قد ظهر
و جاء الامام المهتدی بعد فوتهامامة هذا القوم حتی اذا انحدر
و معتمد من بعده قام راعیاو معتضد من بعد هجرانه بدر
و ان الامام المکتفی قام خلفهخلیفة رب العرش فی هذه النفر
و مقتدر بالله من بعد حتفهتحمل اعباء الخلاقة فی الصغر
و من قادر بالله زاد مهابةخلاقة عهد الله اذ قام او قهر
و من بعده الراضی تولی بزهدهو للمتقی لله من بعده سمر
و مستکفی بالله قام عقیبهو من بعده دور المطیعی قد بهر
و من بعد الطائع القوم نوبةو فی قادر بالله قد زاد اذ قدر
و من قائم قام الامور بحقهاو فی المقتدی هدی لمن شاء من بشر
و مستظهر بالله قام مقام مقامهمو مسترشد بالله أرشد من صبر
و فی راشد رشد البریة کلهمالی ان عراه القتل و السیف مشتهر
و فی المقتفی بالله والله جارهامان لخلق الله فی البدو و الحضر
ومستنجد بالله احیی عقیبهمعالمه احیی بذلک من سیر
تلوت علیکم اسم کل خلیفةالی عهدنا من عهد مفتخر البشر

پس چون پیر غریب این ابیات عجیب بر خواند و این دامن درر و غرر بر قوم افشاند؛ آواز تحسین ببنات و پروین رسید، هر یک پیر را نوای مرحبا گفت.

پس طایفه ای که از نصاب تازی بی نصیب بودند واز فن ادبی و لغت عربی دور، خوستند که آن منظوم بزبان معلوم ومفهوم باسماع و طباع ایشان رسد.

گفتند شیخا این مروت عام نیست و قتوت تمام نه، در بخشش تنقیص و تنقیض مجوز و محمود نیست و در تحصیص تخصیص معهود نه، دامن جمعی بدرر انباشتی و جمعی را فرو دست گذاشتی.

ما را نیز از این خرمن کیلی باید واز این کاهدان ذیلی پیر گفت که بی آتش مجوشید و بی زخم مخروشید که آنچه در جوف پیاله بود بمعده حواله شود، هنوز مدخر صباحی در صراحی هست

از دریایی قطره ای بر شما توان ریخت و از کوهی ذره ای بر مشا توان بیخت، بنوشید از این اقداح صافیه هم بر آن وزن و قافیه.

بر تو بخوانم ای پسر امروز این سمرتا پند گیری از روش چرخ پر عبر
گردد ترا یقین که چه کرده است روزگار؟با سروران تخت خلافت زخیر و شر
و اعداد این فرق بودت بر سر زبانچون خوانی این قصده غر ای پر درر
دل بر کنی ز صحبت ایام بلعجبتا پندگیری از فلک پیر پر خطر
بشناسی از تفکر عقل صواب جوینوش و شرنگ واقعه؛ از شهدو ز شکر
اول که رفت سید عالم ازین سرایاحوال شد ز رفتن او سر بسر دگر
بوبکر شد خلیفه عهد وامام وقتوز بعد او رسید خلافت بر عمر
عثمان نشست از پی او وانگهی علیوانگه حسن که قصه او هست مشتهر
پس شد معاویه بامامت بر آن سریروانگه یزید گشت بعالم درون سمر
لکن بجور و جهل نه از روی علم و فضلوین حال مختفی نه و این قصه مختصر
وز بعد او معاویة بن یزید بودمروان بن حکم سپس او گشاد در
عبدالملک که بد پسر او نشست بازوانگه ولید و باز سلیمان معتبر
وانگه امام، عمر عبدالعزیز شدوز بعد او یزید شد آنگه هشام سر
آنگه ولید ابن یزید و آنگهی یزیدابن ولید باز براهیم تاجور
مروان خلیفه گشت از آن پس میان خلقآنکو بنزد خلقان معروف چون قمر
بعد از بنی امیه بعباسیان رسیدآن منصب از تداول گردون دادگر
سفاح بود اول و وانگه برادرشمنصور و پس محمد مهدی پر هنر
هارون نشست باز بر آن تخت پرفرازوانگه محمد آنکه وصی بود از پدر
مامون گرفت تخت پس آنگاه معتصمهارون و واثق از پس ایشان درود بر
جعفر نشست و باز محمد ز بعد اوباز احمد آنکه خواند ورا مستعین پسر
معتز سرفراز و محمد که مهتدیستو احمد که بود معتمد و حافظ زمر
پس معتمد نشست و چو بگذشت مکتفیپس مقتدر گرفت جهان را بتیغ و زر
قاهر گرفت تخت و براضی رسید بازپس متقی گرفت بشمشیر کر و فر
مستکفی آمد آنگه و از بعد او مطیعبوبکر طائع از پس او رفته گشت سر
قادر گرفت مسند و قائم ز بعد اوپس مقتدی بیافت همان تخت وکام وفر
آنگه رسید کار بمستظهر کریممستر شد آمد از پس رفته بتخت بر
راشد گرفت تخت خلافت ز بعد اوبنشست در میان خلافت بر آن مقر
پس متقی نشست بر آن مسند بلنداحکام شرع صون همیکرد دربدر
وز بعد او سید بمستنجد آن سریرو امروز هست عالم ازو پر جمال و فر
اینها بدند آنکه گرفتند تاج و تختگاهی پسر ز جد و گهی از پدر پسر
آخر وفا نکرد بر آن سروران دینایام جور گستر وگردون کینه ور
از جور روزگار کران به بود کرانوز بیم حادثات حذر به بود حذر

پس چون پیر صاحب بلاغت از روایت فراغت یافت از چپ و راست ندای آفرین برخاست و همگنان زبان شکر بگشادند و داد و آفرین بدادند و آن هر دو نظم را بر بیاض دیده سواد کردند و طبع و خاطر را قوت و زاد بساختند.

چون صبح صادق بخندید و نسیم سحر از شاخ شجر بوزید، پیر رهگذر را باد سحری همساز شد و چون شب رفته بطی عدم باز شد.

وز بعد آن زمانه ندانم کجاش باخت؟نراد روزگار مر او را چه نرد باخت؟
ادبار خانه زاد ازو رفت یا نرفت؟و افلاک پر فریب بدو ساخت یا نساخت؟