المقامة الاولی - فی الملمعة
حکایت کرد مرا دوستی که در حضر جلیس و همدم بود و در سفر انیس هم و غم، که: وقتی از اوقات، به حکم محرّکات نوائب و معقّبات مصائب در عرصات بقاع، عزم انتجاع کردم و از اولوالالباب اخبار و آثار اغتراب استماع کردم. عیش عهد جوانی طراوتی داشت و طیش مهد کودکی حلاوتی؛ عذار جوانی از بیم پیری در پردهٔ قیری بود و عارض از عوارض انقلاب در حجاب مشک ناب؛ در چنین حالتی به وسیلت چنین آلتی ناگاه افتراقی بیفتاد و از عزم جزم چنین اتّفاقی بزاد.
کسای سفر بر وطای حضر ایثار کردم و شاخ وصلی را بر کاخ اصلی اختیار کردم و بی استعداد زاد و راحله و بی استمداد رفقه و قافله به قدمی که عشق سائق او بود و اندیشه ای که حرکت لائق او بود، در نشیب و فراز عراق و حجاز به سر بردم و منازل شاق را به پای اشتیاق بسپردم.
گاه چون سکندر در سیاحت خاک ظلمات و گاه چون خضر در سباحت آن حیات، وقتی به بطحاء یثرب و گاهی به بیداء مغرب.
تا مگر حلق صیدی در حبائل شست آید و گوشه دامن کریمی به دست آید حصول این مُنیت چون خط معمّا مشکل بود و این بغیت چون اسم بی مسمّا بی حاصل، چون کیمیا امکان نداشت و چون عنقا مکان نداشت.
تا بعد از آنکه شربت های شدائد چشیدم و ضربت های مکاید کشیدم، خائب و خائف بشهر طائف رسیدم، هم از گرد راه قصد جامع کردم و روی بدان مجامع آوردم، که از آداب غربت یکی آن است که در هر تربت که قدم نهی بدایت از مساجد و معابد باید کرد، تا به برکات آن تقرب در حرکات تغرب بپاید.
چون از دایره بسیط به نقطه وسیط و از کرانه به میانه آمدم، در مقصوره معموره زحمتی دیدم پرسیدم که: این اجتماع از بهر چیست و این استماع به سخن کیست؟
گفتند: غریبی است مجتاز از بلاد حجاز که چون آدم عالم اسماء است و چون عالم حامل اشیاء است، بزبانی فصیح و بیانی ملیح سخن می گوید و خلق را از راه وعظ «کن و مکن » میگوید گاه به زبان اهل حله ثنائی گوید و گاه به لغت اهل کله نوائی زند، نادره دهر و اعجوبه شهر است.
این اجتماع به سبب وی است و این استماع به فضل و ادب وی، قدم به تعجیل برداشتم و صفی چند بگذاشتم جمعی دیدم سوخته و آتشی برافروخته، چشمها گریان و دلها بریان، فیض وعظ بدین جای رسیده و مد سخن بدین حد کشیده که:
ای زهره ادباء و ای فرقه غرباء ای طالبان غربت و ای ساکنان خاک این تربت، شما را مقالتی گویم که شنودنیست و حالتی نمایم که بودنیست و دلیل باشم به راهی که پیمودنیست. فاستمعوا یا رفقة المسلمین فانی لکم ناصح امین، پس روی به حجازیان و تازیان کرد و گفت:
«یا فتیان العرب و یا خلصان الادب و ابناء السیف و القلم و اخوان الجود و الکرم و اهل العمل و العلم و اصل الادب و الحلم، فوالذی حلاکم بالعلم الراجح و قواکم بالحلم الناجح، ان الدهر قد فسد و ان السوق قد کسد و الکرام قد خلت عراصها و زمت بالبین قلاصها و انقطعت جوائزها و استعجلت جنائزها، دیارهم خالیة و عظامهم بالیة و رسومهم قد عفت و جسومهم قدانطفت، فما بقی منهم مطعم و لا طاعن، و لاثاو و لا ظاعن و لا مجیب و لا داع و لا موف و لا مراع.»
«فلا رعیتم یا معشر الکرام و لا منتم و لقد کنا و الله کما کنتم ناعم البال، ساحب الاذیال، لنا فی النادی ثغاء و فی الوادی رغاء فی المهالک اقتحام و فی المعارک اقدام و فی المکارم جفان دائرة و عن المحارم اجفان غائرة حتی سطا الدهر و غلب و سلب منا ما سلب و انعکس الحال و انقلب، فارحموا صائما بین ایدیکم قائما مناجیا، لمنایحکم راجیا،
ورائی أکباد جائعة و خلفی بنات ضائعة فرحم الله إمرأ بسط کفّ النّوال و زیّن صفّ الرّجال و حلّ عنّی عقد هذا العقال حتّی أُحیلَه بالمکافات علی ملی غنی و الدله، فی المجازات علی غصن طری، فلا تقطعو عن اعتیاض الاحسان أَمَلًا، فإنّ الله لا یضیع اجر من أحسن عملا»
پس روی از طوایف اهل طائف بگردانید و گفت: ای اهل بلاد عجم و ای قادحان زناد کرم و ارباب فتوت و مروت و مستظهران ابوت و بنوت، بدان خدائی که آفتاب منور بدین سقف مدور بگردانید و از بساط اغبر نبات اخضر برویانید که دنیا سرای گذشتنی است و حطام او سرمایه گذاشتنی، جستجوی او به گفتگوی او کرا نکند و رنگ و بوی او به تک و پوی نه ارزد.
حلال او را باد شمار در پی است، حرام او را نار شرار در رگ و پی، کأس او بی وحشت خس نباشد و کاسه او بی زحمت مگس، کراست نفسی عصامی و همتی عظامی و نهمتی حاتمی و نخوتی فاطمی کفی فیاض و کرمی فضفاض که مروت بتوزد و شمع فتوت بیفروزد و ابنای عهد و اطفال مهد را چون سحاب ربیعی کرم طبیعی بیاموزد و پیش از آنکه خلق زحمت کند بدین غریب رحمت کند.
پس با این دو حج تدبیر عمره کرد و روی به هر دو زمره کرد وگفت: ای اصحاب صناعت و ارباب بضاعت و رفقه بلاغت و براعت و طایفه سنت و جماعت، سپاس خدای را که اگر به صورت اختلاف اشباح است به معنی ائتلاف ارواح است و اگر به ظاهر تباین بلاد است، به باطن اتّحاد اعتقاد است.
من جمع کنم میان شما جمع کردن ظروف مرطعام را و به هم آوردن حروف مرکلام را، و بی سفارت کاغذ و کلک همه را درکشم در یک سلک و بیک قطعه از نظم، کاللحم مع العظم، در همتان پیوندم و بر همتان بندم، چنانچه بلخی با کرخی و مروزی با غزی و رازی با حجازی درین میزان همسنگ آیند و بدین معیار همرنگ.
پس ترتیب نظم بگذاشت و دست بدعا برداشت، و چون باد بشتافت، بسیاری بر اثر وی بدویدم، در گرد او نرسیدم، بقیت عمر در جستجوی او بودم و به عاقبت از وی اثری ندیدم و خبری نشنیدم، معلوم من نشد که پای افزار غربت کجا گشاد و بار کربت کجا نهاد؟