شمارهٔ ۹
ای که بر آینه از رخ صورت جان کردهایآب را از رخ محل صورت آسان کردهای
خویشتن بینی مگر ای یار کاندر آینهخویشتنبین گشتهای تا صورت جان کردهای
چون نمییارد کسی گل چیدن از رخسار توپس برای زینت خویش آن گلستان کردهای
معجز است این نی که سحری آشکار آوردهایکاندر آن صد سامری را بیش حیران کردهای
عاشقان از درد و حسرت لب به دندان میگزندتا تو در لب کام خضر از ناز پنهان کردهای
خضر خطت تا قرین آب حیوان آمدهستبس سکندر را کاسیر درد حرمان کردهای
شد دلم چون گوی سرگردان میدان هوستا تو از عنبر به گرد ماه چوگان کردهای
با چنین چوگان به قصد صد هزاران دل چو گویبر سر میدان حسن آهنگ جولان کردهای
بر لبت خالیست همچون دانهای کافکندهایبر رخت زلفی که دام صد مسلمان کردهای
عاشقم اهل خراسان را بدان رغبت که توخویشتن را قبله اهل خراسان کردهای
بس فروزان طلعتی چون شمع مانا یک شبیخدمت خلوتگه دستور ایران کردهای
عز دین طاهر که آثار کمالش ظاهر استآنکه ذاتش همچو نام از کنج نقصان طاهر است