گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱ای چرخ هزار دیدهٔ دون دوتاشمارهٔ ۲دیدمش چو سرو سهی آن سبز قباشمارهٔ ۳ای باد چو بگذری به موصل ما راشمارهٔ ۴گر طعنه همی زنی من شیدا راشمارهٔ ۵با آنکه به روی خوب پشتی ما راشمارهٔ ۶یاری که بدوست سربلندی ما راشمارهٔ ۷گیرم که اثر نماند یارب‌ها راشمارهٔ ۸ای سرو که در چمن بر آورد ترا؟شمارهٔ ۹آن مادر شوم فرج چون زاد تراشمارهٔ ۱۰ای صبر چه تخمی که بکارند تراشمارهٔ ۱۱آن شد که به زر عوام جویند تراشمارهٔ ۱۲گر نادید دلم قد خرامان تراشمارهٔ ۱۳آن روز که من بدیدم ای شاه تراشمارهٔ ۱۴خرم به تو داشتم دل بی غم راشمارهٔ ۱۵چون عود بنالیدم و بنواخت مراشمارهٔ ۱۶در کوی تو کآستانش تخت است مراشمارهٔ ۱۷با عشق تو چون خوش سر و کار است مراشمارهٔ ۱۸تا نعل در آتش تو داغ است مراشمارهٔ ۱۹ماه امل ارچه زیر میغ است مراشمارهٔ ۲۰هجرت چو به دست غصه بگذاشت مراشمارهٔ ۲۱آنم که چو جان بپرورم مردم راشمارهٔ ۲۲لطف تو چو کرد حلقه در گوش مراشمارهٔ ۲۳ای دوست مشو سبغه زبون گیران راشمارهٔ ۲۴بر ره بگماشت دوش مه پرتو راشمارهٔ ۲۵یک دم برم آرید بت خوشخو راشمارهٔ ۲۶از من همه مهر آمد و انصاف و وفاشمارهٔ ۲۷گرچه نفسی نزد وصالت با ماشمارهٔ ۲۸تا باز گرفتی رخ چون ماه از ماشمارهٔ ۲۹دیدم شب و روز رنج و بیداری‌هاشمارهٔ ۳۰گفتار مبر ز گوشم ای دُرّ خوشابشمارهٔ ۳۱گر باد وزد بر این دل ریش خرابشمارهٔ ۳۲گویند شراب کم خور ای پیر خرابشمارهٔ ۳۳در عشق تو گر شود مرا خاک نقابشمارهٔ ۳۴آن شد که دلم ز طبع چون آتش و آبشمارهٔ ۳۵ای چرخ عنانم از سفر هیچ متابشمارهٔ ۳۶ای چرخ بیار هر چه داری ز عذابشمارهٔ ۳۷ای عکس رخت چو عکس آئینه در آبشمارهٔ ۳۸در تو نگرم دو دیده‌ام گیرد آبشمارهٔ ۳۹گفتم چو بد آمده‌ست فرجام شرابشمارهٔ ۴۰این پای مرا که نیست پروای رکابشمارهٔ ۴۱ای دل به جهان بجز خرابی مطلبشمارهٔ ۴۲ای دیدن خوک پیش دیدار تو خوبشمارهٔ ۴۳ای لعل تو پرنکته شیرین غریبشمارهٔ ۴۴چون تنگ دل آکنده شد از بس گله‌هاتشمارهٔ ۴۵ای قد خوش تو سرو شاداب حیاتشمارهٔ ۴۶ای وصل تو سرمایه اسباب حیاتشمارهٔ ۴۷ای خامه تو نهال سیراب حیاتشمارهٔ ۴۸خضری که به او گشاده شد باب حیاتشمارهٔ ۴۹افکند دلم به کوی دلداری رختشمارهٔ ۵۰آن روز که با من به عنایت بد بختشمارهٔ ۵۱گر کسری و دارا شوی از دولت و بختشمارهٔ ۵۲گر مه ز درت کلاف زرین اندوختشمارهٔ ۵۳دوش ازتف آه من شباهنگ بسوختشمارهٔ ۵۴تا دست قضا بر سر من آتش بیختشمارهٔ ۵۵از غیرت شیرین قد چون نیشکرتشمارهٔ ۵۶خواهم که به دیده و سر آیم به درتشمارهٔ ۵۷تا ظن نبری که من نُفورم ز برتشمارهٔ ۵۸چون یاد کنم با دل ریش از سفرتشمارهٔ ۵۹گفتی که به شیرمردی آرم زیرتشمارهٔ ۶۰چون لاله مرا دلی‌ست پرخون پیوستشمارهٔ ۶۱دل دوش ز سهم تیر آن نرگس مستشمارهٔ ۶۲گرچه ز مه و مهر به رخ بردی دستشمارهٔ ۶۳در راه تو سر باخته‌ام گام نخستشمارهٔ ۶۴در سایه تو چو یافتم جای نشستشمارهٔ ۶۵دی ماه تمام من مه نو می‌جستشمارهٔ ۶۶گفتم که به اندیشه و با رای درستشمارهٔ ۶۷ای سخت دل سنگ تو وی عهد تو سستشمارهٔ ۶۸چون عهد شکستنت مرا گشت درستشمارهٔ ۶۹آن مهر گسل با دگری زان پیوستشمارهٔ ۷۰در آنکه زدی دست ره امن ببستشمارهٔ ۷۱تا آن دل سنگین تو عهدم بشکستشمارهٔ ۷۲چشم تو مرا به تیر مژگان خسته‌ستشمارهٔ ۷۳گل پیش رخت ز رنگ و بو دست بشستشمارهٔ ۷۴چون دست اجل شیشه عمرت بشکستشمارهٔ ۷۵چون رای تو با رای مخالف شد راستشمارهٔ ۷۶محرومی وصل تو دل و جانم کاستشمارهٔ ۷۷گوژ از پی خیر مستراحی آراستشمارهٔ ۷۸خاکی که به فرمان تو از ره برخاستشمارهٔ ۷۹از دیدن روی منکلی مهرم خاستشمارهٔ ۸۰دندان کژ تو راستی جانش بهاستشمارهٔ ۸۱ای ساده سر پیر که پشت تو دوتاستشمارهٔ ۸۲ای صحن سرائی که بهشتت همتاستشمارهٔ ۸۳امشب که به عزم راه برخواهی خاستشمارهٔ ۸۴شاها کرمت قیام فرمود و رواستشمارهٔ ۸۵در پارس به رایگان چو صد شهر تراستشمارهٔ ۸۶ماهم به هوای باغ جوزا برخاستشمارهٔ ۸۷گرچه همه تن به ذکر شکرت گویاستشمارهٔ ۸۸هندو نسب آن یار که سیفش لقب استشمارهٔ ۸۹عمری که ازو تا به فنا یک وجب استشمارهٔ ۹۰ای باغ اگر تو خرمی رخت کجاستشمارهٔ ۹۱آن یار که راحت روان است کجاستشمارهٔ ۹۲ای دوست ز دست من چه برخواهد خاستشمارهٔ ۹۳از مایده غمت تنم آباد استشمارهٔ ۹۴جانا دل من که گنج اسرار خداستشمارهٔ ۹۵اشکم نه غم زمانه خونین کرده استشمارهٔ ۹۶وصلت که غم جراحت جاوید استشمارهٔ ۹۷یاری دارم که عبرت ماه و خور استشمارهٔ ۹۸تا چشم من از نور رخت بیخبر استشمارهٔ ۹۹در باغ شدی و گل به دست تو در استشمارهٔ ۱۰۰ماهم چو به دیدن مه نو برخاستشمارهٔ ۱۰۱کارم همه جانسپاری و ترک سر استشمارهٔ ۱۰۲از بس که ز دیو و دد مرا آزار استشمارهٔ ۱۰۳از اشک، رخم نمونهٔ گلزار استشمارهٔ ۱۰۴از بس که وجود پیش چشمم خوار استشمارهٔ ۱۰۵بی روی توام ز لاله زار آزار استشمارهٔ ۱۰۶بی دیدنت از دیده مرا آزار استشمارهٔ ۱۰۷از فرقت تو در تنم از جان بار استشمارهٔ ۱۰۸آن تازه صنوبرش که خوشرفتار استشمارهٔ ۱۰۹چشمت ز زمانه فتنه انگیزتر استشمارهٔ ۱۱۰هر روز گل وفات پژمرده‌تر استشمارهٔ ۱۱۱ای شمع نه عاشقی رخت زرد چراستشمارهٔ ۱۱۲در عشق تو صبر و چاره سازی خطر استشمارهٔ ۱۱۳هم زلف سمن‌سای تو عنبر بیز استشمارهٔ ۱۱۴دل در برم از فراق دیوانه‌وش استشمارهٔ ۱۱۵وه وه که جفاهای تو بردن چه خوش استشمارهٔ ۱۱۶پیوسته ز دیده در کنارم اشک استشمارهٔ ۱۱۷بی باغ رخ تو عمر من بی برگ استشمارهٔ ۱۱۸دریای سرشک دیده پُر نم ماستشمارهٔ ۱۱۹گفته‌ست یکی حکیم کامل حَکَم استشمارهٔ ۱۲۰ماهی که هنوز در دل فاخر ماستشمارهٔ ۱۲۱زین شور و شری که از غمت در سر ماستشمارهٔ ۱۲۲افسانه شهر قصه مشکل ماستشمارهٔ ۱۲۳از حسرت چهره‌ای که باغ دلم استشمارهٔ ۱۲۴تا عشق تو همنشین دل ماستشمارهٔ ۱۲۵یاد تو شب و روز قرین دل ماستشمارهٔ ۱۲۶این ابر که چون حادثه پیوسته ماستشمارهٔ ۱۲۷امشب شب بر سر زدن و زاریم استشمارهٔ ۱۲۸آن گوهر جان که دُر دریایی ماستشمارهٔ ۱۲۹برخیز و بده باده چه جای سخن استشمارهٔ ۱۳۰تا ظن نبری که عشق در نقصان استشمارهٔ ۱۳۱دستی که هزار درد را درمان استشمارهٔ ۱۳۲نه از تو مرا بخت ظفر یافتن استشمارهٔ ۱۳۳زانجا که فریب طبع دلدار من استشمارهٔ ۱۳۴دیدار تو شمع عالم افروز من استشمارهٔ ۱۳۵عشق تو که مرهم دل ریش من استشمارهٔ ۱۳۶کاری که ز هجران تو در پیش من استشمارهٔ ۱۳۷جای غمت این دل پریشان من استشمارهٔ ۱۳۸بی بزم تو باده اشک خونین من استشمارهٔ ۱۳۹رخشنده رخت ماه سخنگوی من استشمارهٔ ۱۴۰با عشق کهن تازه بدن خوی من استشمارهٔ ۱۴۱وقت گل مِیْْگون و مِیِ گلگون استشمارهٔ ۱۴۲شاها رخ و رای دلگشایت چون استشمارهٔ ۱۴۳غصنی سخنان تو چو جان شیرین استشمارهٔ ۱۴۴دی گفت مرا دلت چرا غمگین استشمارهٔ ۱۴۵با حکم خدایی که قضایش این استشمارهٔ ۱۴۶از من گل و مل دلبر خرگاهی خواستشمارهٔ ۱۴۷شیرین من آنکه رشک نقش چینی‌ستشمارهٔ ۱۴۸آئینه جانم آن رخ فرخ تستشمارهٔ ۱۴۹هم حور بهشت ناشکیبا از تستشمارهٔ ۱۵۰تا بر دل بردبار بار غم تستشمارهٔ ۱۵۱گر صدر دل است شاهراه غم تستشمارهٔ ۱۵۲زین سیم و زر جهان که پیرامن تستشمارهٔ ۱۵۳خود هیچ ندانی که که دلداده تستشمارهٔ ۱۵۴ای دل نه چنانکه رسم شیدایی تستشمارهٔ ۱۵۵هر چند که شد تیزی بازار تو سستشمارهٔ ۱۵۶سیمرغ شهی گزید و خاموش نشستشمارهٔ ۱۵۷ای نفس چو کشت عمر در خوشه نشستشمارهٔ ۱۵۸جانا دل دیوانه دگر بند شکستشمارهٔ ۱۵۹دلبر به جفا قلب دل ریش شکستشمارهٔ ۱۶۰از عمر چه خوشتر است وصلت آنستشمارهٔ ۱۶۱از فرقت چشمت آب چشمم خونستشمارهٔ ۱۶۲هر دم غمم ای جهانفروز افزون استشمارهٔ ۱۶۳ای سرو سهی تازه نهالت چونستشمارهٔ ۱۶۴در عشق دلم فراق بهر افتاده‌ستشمارهٔ ۱۶۵چشمم که سرشک را روایی داده‌ستشمارهٔ ۱۶۶چون نیست ترا مهر و وفا در رگ و پوستشمارهٔ ۱۶۷زان غم که به رویم آمد از کرده دوستشمارهٔ ۱۶۸در کار جهان نگر گرت تکیه بر اوستشمارهٔ ۱۶۹در دیده و دل نقش تو از بس که نکوستشمارهٔ ۱۷۰عشقش که چو جان است نهان در رگ و پوستشمارهٔ ۱۷۱ای دل سر همتم که چون چرخ فروستشمارهٔ ۱۷۲قصاب که در گردن جان چنبر اوستشمارهٔ ۱۷۳ایزد که جهان ساخته قدرت اوستشمارهٔ ۱۷۴طاووس توام جلوه‌گر حسن تو دوستشمارهٔ ۱۷۵من بودم و شمع و ساغر یک من و دوستشمارهٔ ۱۷۶چشمم به جنازه تو چون درنگریستشمارهٔ ۱۷۷شه می‌دهدم نوید هر لحظه دویستشمارهٔ ۱۷۸در عالم سفله از بنی آدم کیستشمارهٔ ۱۷۹در خواب غرور خلق بیداری نیستشمارهٔ ۱۸۰گر کوتهی عمر ز بیدادگریستشمارهٔ ۱۸۱ز اخلاق هر آنچه در بشر می‌بایستشمارهٔ ۱۸۲از چرخ کبود بر دلم زنگاریستشمارهٔ ۱۸۳هر روز زمانه را ز نو بازاری‌ستشمارهٔ ۱۸۴از مرگ تو مهر و ماه و انجم بگریستشمارهٔ ۱۸۵با دل غم آن صنم بگفتم بگریستشمارهٔ ۱۸۶چشم شب دوش اشک به دامن بگریستشمارهٔ ۱۸۷کس نیست که از غمت به زاری نگریستشمارهٔ ۱۸۸می‌آمد و دزدیده مرا می‌نگریستشمارهٔ ۱۸۹چون گل به میان خار می‌باید زیستشمارهٔ ۱۹۰چون دید که تن را به غمش تاب ورکی‌ستشمارهٔ ۱۹۱دیدار تو مونس همه ساله کیستشمارهٔ ۱۹۲هستت خبر ای جان که خریدار تو کیستشمارهٔ ۱۹۳چون دوستی تو اصل دشمن‌کامی‌ستشمارهٔ ۱۹۴زلف تو که دل در شکنش زندانیستشمارهٔ ۱۹۵در سینه دلم که گنج لعل کانیستشمارهٔ ۱۹۶گیرم که به مهر ما دل گرمت نیستشمارهٔ ۱۹۷چشمت که چنو زهره افسونگر نیستشمارهٔ ۱۹۸در عشق چو من سوخته غمخور نیستشمارهٔ ۱۹۹ای دل غمم از غم کسی کمتر نیستشمارهٔ ۲۰۰بی روی تو عیش و کامرانی خوش نیستشمارهٔ ۲۰۱گفتی که دلت بر تن و جان مشفق نیستشمارهٔ ۲۰۲گرچه چو تو حق شناس در عالم نیستشمارهٔ ۲۰۳در بزم شهان چو آب من روشن نیستشمارهٔ ۲۰۴غم کشت مرا و غمگسار آگه نیستشمارهٔ ۲۰۵دلبر ز دل ممتحنم آگه نیستشمارهٔ ۲۰۶سر نیست که در قبضه فرمان تو نیستشمارهٔ ۲۰۷خلوتگه جان جز شکن موی تو نیستشمارهٔ ۲۰۸دلها ز جفاهای تو بی گردی نیستشمارهٔ ۲۰۹دل نیست که از غمت در او دردی نیستشمارهٔ ۲۱۰بی کلک تو آب روی منشوری نیستشمارهٔ ۲۱۱از وصل توام امید بهروزی نیستشمارهٔ ۲۱۲روزی نبود که با منت جنگی نیستشمارهٔ ۲۱۳در عشق به از رندی و خودکامی نیستشمارهٔ ۲۱۴شاها چو تو در سپهر دین ماهی نیستشمارهٔ ۲۱۵نه اهل بهشتی تو بدین سیرت زشتشمارهٔ ۲۱۶دی بگذشتم چو بیهشان بر در و دشتشمارهٔ ۲۱۷گرکسری و قارون شوی ای باد به مشتشمارهٔ ۲۱۸در کوی تو آب چشمم از سر بگذشتشمارهٔ ۲۱۹در نامه تو قلم چو گردن بفراشتشمارهٔ ۲۲۰دلبر به گه وداع چون رو برداشتشمارهٔ ۲۲۱تقدیر و قضا ترا چو آزرم نداشتشمارهٔ ۲۲۲وصلت بگذشت و دیده با نم بگذاشتشمارهٔ ۲۲۳زان نقش که بر دلم خیال تو نگاشتشمارهٔ ۲۲۴عمری به امید و آرزویت بگذشتشمارهٔ ۲۲۵عمری که در این هجر جگر سوز گذشتشمارهٔ ۲۲۶ای عارض تو نخست بنیاد بهشتشمارهٔ ۲۲۷ای روی تو در جهان نمودار بهشتشمارهٔ ۲۲۸خاکی ز زمین که عطف دامانت برُفتشمارهٔ ۲۲۹از روزن خیمه گفت ماهم به نهفتشمارهٔ ۲۳۰تا درد تو شد با دل حیرانم جفتشمارهٔ ۲۳۱ای خاک ز درد دل نمی‌یارم گفتشمارهٔ ۲۳۲با دل سخن خویش بگفتم به نهفتشمارهٔ ۲۳۳عمری دلم اندر پی وصل تو شتافتشمارهٔ ۲۳۴سرویست قدش ولیک روی از من تافتشمارهٔ ۲۳۵دل در پی کام یک دم آرام نیافتشمارهٔ ۲۳۶جان گر ز غمت با دل پُر تاب برفتشمارهٔ ۲۳۷دردا که دل عاقلم از دست برفتشمارهٔ ۲۳۸دل با تو بسی به جان بکوشید و برفتشمارهٔ ۲۳۹چون سوز توام در این دل ریش گرفتشمارهٔ ۲۴۰عهدت حق صحبت و نشستم نگرفتشمارهٔ ۲۴۱از باد صبا دلم چو بوی تو گرفتشمارهٔ ۲۴۲دی بر سر ره چو دلستانم می‌رفتشمارهٔ ۲۴۳دی شاه بتان با رخ رنگین می‌رفتشمارهٔ ۲۴۴چشمت کم ما گرفت بیگانه صفتشمارهٔ ۲۴۵با تو سخنی که بی زبان جانم گفتشمارهٔ ۲۴۶رفتم به سفر چو بود دوری کامتشمارهٔ ۲۴۷بس بار بلا به جان کشیدم ز غمتشمارهٔ ۲۴۸ای من به فدای آن تن چون سمنتشمارهٔ ۲۴۹بشکست دلم زان دل چون سندانتشمارهٔ ۲۵۰ای دور فلک نتیجه دورانتشمارهٔ ۲۵۱یکچند به آوازه بدم مفتونتشمارهٔ ۲۵۲ای خصم مدان رفتنش از نفرینتشمارهٔ ۲۵۳ای رشک بنفشه سنبل پرچینتشمارهٔ ۲۵۴نه سیم که جایی طلبم در کویتشمارهٔ ۲۵۵نه برگ که خیمه‌ای زنم پهلویتشمارهٔ ۲۵۶نه دست که گیرم شکنی از مویتشمارهٔ ۲۵۷افکند مرا گردش دهر از کویتشمارهٔ ۲۵۸خورشید نخواهم که ببیند رویتشمارهٔ ۲۵۹زلفت ستمی بر رخ سیمین ای کاجشمارهٔ ۲۶۰چونان نکند بخت از آن طایفه کوچشمارهٔ ۲۶۱جانا سر زلفت ز پس و پشت مپیچشمارهٔ ۲۶۲رحم آر بر این سوخته باخته روحشمارهٔ ۲۶۳اقبال همائی ست در این کاخ فراخشمارهٔ ۲۶۴ایام همین دماغ تو بنشاندشمارهٔ ۲۶۵از آتش و آب دل و جانم فریادشمارهٔ ۲۶۶در توس شدم ز خاک فردوسی شادشمارهٔ ۲۶۷بادی که بدی همدم آن حور نژادشمارهٔ ۲۶۸ای باد که جان فدای پیغام تو بادشمارهٔ ۲۶۹جز عنبر زلف هیچ لالات مبادشمارهٔ ۲۷۰ای دل چو تو کس فتنه و شردوست مبادشمارهٔ ۲۷۱دل جز بر تیر غمت آماج مبادشمارهٔ ۲۷۲دل بی هوس تو ای دل افروز مبادشمارهٔ ۲۷۳در بزم تو شمع طرب افروخته بادشمارهٔ ۲۷۴اقبال غلام بخت پیروز تو بادشمارهٔ ۲۷۵ای دل ز گلی که جفت صد خار افتادشمارهٔ ۲۷۶ایزد چو وفا و مهرجوئیت ندادشمارهٔ ۲۷۷گیرم که مرا خدمت تو شاهی دادشمارهٔ ۲۷۸گفتم که دل از تو در دمی شاد رسادشمارهٔ ۲۷۹ازدرد منت گرد به دامن مرسادشمارهٔ ۲۸۰از جور تو هیچ خسته نفرین مکنادشمارهٔ ۲۸۱این رسم نگر که دهر پرشور نهادشمارهٔ ۲۸۲گردون که لطف در تن پاک تو نهادشمارهٔ ۲۸۳ترسا بچه‌ای که باج از ارمن بستدشمارهٔ ۲۸۴هر دل که در آن زلف چو شستت افتدشمارهٔ ۲۸۵گر یک نظرت بر من حیران افتدشمارهٔ ۲۸۶از حادثه هر کجا که بندی افتدشمارهٔ ۲۸۷هر سفله که همرنگ اماجِد گرددشمارهٔ ۲۸۸آن روز که جان جفت کَشاکَش گرددشمارهٔ ۲۸۹وقتی که چمن به کام بلبل گرددشمارهٔ ۲۹۰هر سر که تو را بر خط فرمان گرددشمارهٔ ۲۹۱بی نام تو نقش سکه وارون گرددشمارهٔ ۲۹۲از بس که ز گریه نامه تر می‌گرددشمارهٔ ۲۹۳با دل گفتم که یار برمی‌گرددشمارهٔ ۲۹۴تو می‌گذری و بر دلم می‌گذردشمارهٔ ۲۹۵آنچ از غم تو بر سر من می‌گذردشمارهٔ ۲۹۶عهدی کرده‌ست این فلک بیهده گردشمارهٔ ۲۹۷غیرت برم از زبان چو نام تو بردشمارهٔ ۲۹۸گرچه ز جفای تو بسی دیدم دردشمارهٔ ۲۹۹ظلمی‌ست بر آن دیده که در تو نگردشمارهٔ ۳۰۰نه پایم ازین پس ره کویت سپردشمارهٔ ۳۰۱گفتی دل دیوانه تو را شیدا کرد؟شمارهٔ ۳۰۲چون دست اجل تخته برهان بستردشمارهٔ ۳۰۳مرگ تو بر آورد ز ایوانم گردشمارهٔ ۳۰۴گفتم چو دلم لابه گری پیش آردشمارهٔ ۳۰۵هرگز نکنی میل و دلت نگذاردشمارهٔ ۳۰۶آن درد که کوه را خروشان داردشمارهٔ ۳۰۷زلف تو که خون ریختن آئین داردشمارهٔ ۳۰۸با خوت که آدمی سرشتی داردشمارهٔ ۳۰۹گرچه دلم از جور تو داغی داردشمارهٔ ۳۱۰از وصل رخت هر که نشانی داردشمارهٔ ۳۱۱نه دل ز غمت ذوق جوانی داردشمارهٔ ۳۱۲دلدار ز سینه زنگ غم می‌سِتُرَدشمارهٔ ۳۱۳ترسم که به گریه دیده آبم ببردشمارهٔ ۳۱۴چون بر دل موری ز تو ننشیند گردشمارهٔ ۳۱۵تا کی عمرت به خودپرستی گذردشمارهٔ ۳۱۶در عشق تو عمرم به ستم می‌گذردشمارهٔ ۳۱۷سودای تو تا در سر من ماوا کردشمارهٔ ۳۱۸گر چاره این تنگدلی باید کردشمارهٔ ۳۱۹عشق تو به شوریده سری فاشم کردشمارهٔ ۳۲۰محرم بدم و جور تو محرومم کردشمارهٔ ۳۲۱انگار که راز دل نهان دانم کردشمارهٔ ۳۲۲جانا غم دوری تو با ما آن کردشمارهٔ ۳۲۳با هجر چنان حریف خو نتوان کردشمارهٔ ۳۲۴کم نال دلا اگر شهت یاد نکردشمارهٔ ۳۲۵بر سنگ دلت ناله و دم کار نکردشمارهٔ ۳۲۶دل با تو و صبر سازگاری که نکردشمارهٔ ۳۲۷سودای تو آتش دلم افزون کردشمارهٔ ۳۲۸قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کردشمارهٔ ۳۲۹بر بام بدیدمش که جولان می‌کردشمارهٔ ۳۳۰ای دل اگر آغاز به می خواهی کردشمارهٔ ۳۳۱برهان که به مرگ خوب ناگاه بمردشمارهٔ ۳۳۲آن دد که چو دمنه در کمینگاه بمردشمارهٔ ۳۳۳دل بین که مرا غم که مهمان آوردشمارهٔ ۳۳۴عشق آمد و بر دلم شبیخون آوردشمارهٔ ۳۳۵تا هست غمت غمی دگر نتوان خوردشمارهٔ ۳۳۶نپسندم کایزد به گناهت گیردشمارهٔ ۳۳۷گر سرو قد خوشت به بر درگیردشمارهٔ ۳۳۸هر شب سپه غم تو راهم گیردشمارهٔ ۳۳۹مگذار که کار دل قراری گیردشمارهٔ ۳۴۰نه در تو فغان و یاربم می‌گیردشمارهٔ ۳۴۱لافی ز تو پیش کس نمی‌یارم زدشمارهٔ ۳۴۲دم بی رخ یار نازنین نتوان زدشمارهٔ ۳۴۳بی بزم تو چشم جام می خون ریزدشمارهٔ ۳۴۴آن روز که آوازه محشر خیزدشمارهٔ ۳۴۵در هجر تو گر جان ز تنم برخیزدشمارهٔ ۳۴۶شاها کرمت از پی آن برخیزدشمارهٔ ۳۴۷اول سخنم چو از زبان برخیزدشمارهٔ ۳۴۸گل کیست که در رونق خد تو رسدشمارهٔ ۳۴۹گوئی که لبم بر لب نوش تو رسدشمارهٔ ۳۵۰از عشق چو بر جوان ملامت باشدشمارهٔ ۳۵۱تا گوش بود سوی سلامت باشدشمارهٔ ۳۵۲گر بر سر گل تاج مکلل باشدشمارهٔ ۳۵۳بشنو لغزی که سخت موزون باشدشمارهٔ ۳۵۴گفتم شبه ار سُفته بود به باشدشمارهٔ ۳۵۵تا میل دلت به کین پرستی باشدشمارهٔ ۳۵۶نه مهر تو از دلم به در خواهد شدشمارهٔ ۳۵۷گردون که بدیهاش جوی کاست نشدشمارهٔ ۳۵۸کو جان که ز بیداد فلک خسته نشدشمارهٔ ۳۵۹در دل نفسی یاد تو گردیده نشدشمارهٔ ۳۶۰یارم به تفرج چمن بیرون شدشمارهٔ ۳۶۱بر تو به جوانی دلم من مفتون شدشمارهٔ ۳۶۲بر نام تو چون نام رهی املی شدشمارهٔ ۳۶۳از بس که رخ نامه به خون تر می‌شدشمارهٔ ۳۶۴بر یاد رخ و قد تو ای سرو بلندشمارهٔ ۳۶۵غصنی چو فروع شرع را سایه فکندشمارهٔ ۳۶۶گر بر سر آتشم نشانی چو سپندشمارهٔ ۳۶۷پستم کردی به محنت ای چرخ بلندشمارهٔ ۳۶۸گریانم از اندوه و عدو بر من چندشمارهٔ ۳۶۹ای شاه چگونه‌ای در آن خاک نژندشمارهٔ ۳۷۰ای همچو سلیمانت سر و تاج بلندشمارهٔ ۳۷۱ایزد چو نهان من و تو می‌داندشمارهٔ ۳۷۲در جعبه روزگار یک تیر نماندشمارهٔ ۳۷۳گر خواب خوش است عق مرگش خواندشمارهٔ ۳۷۴عهدی دارد جهان که تا بتواندشمارهٔ ۳۷۵در دیده ز گلزار رخت خار بماندشمارهٔ ۳۷۶گلبرگ به روی چون بهارت ماندشمارهٔ ۳۷۷نه ابر به چشم اشکبارم ماندشمارهٔ ۳۷۸در دیده بجز اشک به دامن بنماندشمارهٔ ۳۷۹ای نفس چو برگ کامرانیت نماندشمارهٔ ۳۸۰ای دل چو شه ستوده آثار نماندشمارهٔ ۳۸۱گیرم که وفا و عهد را نام نماندشمارهٔ ۳۸۲جانا رمقی در دل شوریده نماندشمارهٔ ۳۸۳خورشید بماناد اگر سایه نماندشمارهٔ ۳۸۴گردون سیه دل که به کاسی ماندشمارهٔ ۳۸۵تا گرد گلت سنبل تر کاشته‌اندشمارهٔ ۳۸۶زان قصه دردم که یکی یار نخواندشمارهٔ ۳۸۷اشک و دل خونین شده با هم یارندشمارهٔ ۳۸۸خورشید و مه ار برت زمین بوس آرندشمارهٔ ۳۸۹مشتاقانت ز عافیت مهجورندشمارهٔ ۳۹۰هرگز دل من یک دم بی غم نزندشمارهٔ ۳۹۱آنان که چهان کَنند و مردم سوزندشمارهٔ ۳۹۲یک چند نبودم ز وصالت خرسندشمارهٔ ۳۹۳هر شب که مرا درد تو بیدار کندشمارهٔ ۳۹۴والله که گر دل مرا خوش نکندشمارهٔ ۳۹۵با من سگ گنجه پنجه در پنجه کندشمارهٔ ۳۹۶گفتم که تو را ماه فلک می‌خوانندشمارهٔ ۳۹۷مگذار که اغیار به راهت بینندشمارهٔ ۳۹۸آنم چو نمی‌دهی که مستان خواهندشمارهٔ ۳۹۹فردا چو حساب من مسکین خواهندشمارهٔ ۴۰۰از خاک چو رخت من بر افلاک نهندشمارهٔ ۴۰۱چشم ارتن خویش غرقه در خون بیندشمارهٔ ۴۰۲مسکین دلم از هجر تو آن می‌بیندشمارهٔ ۴۰۳گر خسته دلی شبی به غم بنشیندشمارهٔ ۴۰۴ای دل هوست به گفتگو ننشیندشمارهٔ ۴۰۵گه گریه ز مهرت آشنائی بدهدشمارهٔ ۴۰۶تا چرخ زمین را مدد از خور ندهدشمارهٔ ۴۰۷گفتم به یکی کله که خاکش فرسودشمارهٔ ۴۰۸ظلم است کز اوست عقل و دین ناخشنودشمارهٔ ۴۰۹تا هجر تو داغ دل ریشم فرمودشمارهٔ ۴۱۰آن دل که به دوری تو خرسند بودشمارهٔ ۴۱۱روزی که ز عشق من ملالت نبودشمارهٔ ۴۱۲می جز ز کف تو نوش لب خوش نبودشمارهٔ ۴۱۳ایزد چو به قهر دوزخت تافته بودشمارهٔ ۴۱۴شاها فلک از در فسوس تو بودشمارهٔ ۴۱۵تا جان دارم غمت ز جانم نرودشمارهٔ ۴۱۶درد تو ز دل به داغ هجران نرودشمارهٔ ۴۱۷ای نفس اگر خاک تو بر باد شودشمارهٔ ۴۱۸در چشم سپهر سرمه شرم شودشمارهٔ ۴۱۹ماهی که به مهرش دل خور گرم شودشمارهٔ ۴۲۰کاری فلکا از تو میسر نشودشمارهٔ ۴۲۱از خوی بدت که هیچ بهتر نشودشمارهٔ ۴۲۲هرگز هوست زین دل مستم نشودشمارهٔ ۴۲۳هرگز ز تو میل و آرزویم نشودشمارهٔ ۴۲۴ریش دل من به هجر تو به نشودشمارهٔ ۴۲۵خون گر ز لقب تاشی‌ات آگاه شودشمارهٔ ۴۲۶با هر که دلم به مهر پیوسته شودشمارهٔ ۴۲۷حاشا که به بوسه خالت آلوده شودشمارهٔ ۴۲۸تا سوسن آزاد زبان در تو کشیدشمارهٔ ۴۲۹زان سیم و زری که در دم گاز آیدشمارهٔ ۴۳۰شبها که دلم بی تو به فریاد آیدشمارهٔ ۴۳۱هر باد که از جانب بغداد آیدشمارهٔ ۴۳۲گر بر دلم از جور تو صد تیر آیدشمارهٔ ۴۳۳ابروی ترا ز ماه نو ننگ آیدشمارهٔ ۴۳۴از لطف تو قد سرو را حال آیدشمارهٔ ۴۳۵نه کار به آب دیده برمی‌آیدشمارهٔ ۴۳۶در نامه ز بس غم که به هم می‌آیدشمارهٔ ۴۳۷چون یاد ز یار دلکشم می‌آیدشمارهٔ ۴۳۸هر شب چو رهی ز غم زبون می‌آیدشمارهٔ ۴۳۹گل آب شد از شرم چو روی تو بدیدشمارهٔ ۴۴۰دی گفت نهفته رخ چو در راهم دیدشمارهٔ ۴۴۱گر روی تو را چو آینه بتوان دیدشمارهٔ ۴۴۲گردون ز تو هیچ راز مستور ندیدشمارهٔ ۴۴۳در ماتم شمس از شفق خون بچکیدشمارهٔ ۴۴۴دیدمش خوی از گلِ تَرَش می‌باریدشمارهٔ ۴۴۵از بهر خدا به چشم جانش نگریدشمارهٔ ۴۴۶یار از پی کار مشکلم می‌گریدشمارهٔ ۴۴۷شمعی که ز سوز دل حزین می‌گریدشمارهٔ ۴۴۸تا جان دارم دلم به کویت پویدشمارهٔ ۴۴۹از جور تو دلبر ز دلم نیست خبرشمارهٔ ۴۵۰از قطره آب رخنه گردد مرمرشمارهٔ ۴۵۱نه صبر که تا به صلح باز آید یارشمارهٔ ۴۵۲چشمی دارم چو ابر دی گوهر بارشمارهٔ ۴۵۳بی وصل تو جان نخواهم ای زیبا یارشمارهٔ ۴۵۴بر سر مزن آن دست بلورین زنهارشمارهٔ ۴۵۵اندیشه عشقت دم سرد آرد بارشمارهٔ ۴۵۶ای دوست تو غم با من غمساز گذارشمارهٔ ۴۵۷آزرده مکن دل از من ای مه زنهارشمارهٔ ۴۵۸هر شب چو وزد بر دل من باد سحرشمارهٔ ۴۵۹هر صبح شوم به خلوت آباد سحرشمارهٔ ۴۶۰بر ما رقم خطا کشیدی آخرشمارهٔ ۴۶۱عشق آمد و تازه کرد ریشم دیگرشمارهٔ ۴۶۲ای نام من از عشق تو دیوانه شهرشمارهٔ ۴۶۳حالیست عجب با توام ای طیره حورشمارهٔ ۴۶۴آخر ز من ای عهد شکن یاد آورشمارهٔ ۴۶۵ای دل زر و جاه از اهل دنیا مپذیرشمارهٔ ۴۶۶ای چون تو جوان نبوده در عالم پیرشمارهٔ ۴۶۷یارب غم دلبر ز روانم برگیرشمارهٔ ۴۶۸در کینه به جان بکوش و رک باز مگیرشمارهٔ ۴۶۹با جوز عروس حجله بستند و سریرشمارهٔ ۴۷۰زان سوز که از تو دارم ای شمع طرازشمارهٔ ۴۷۱از بیخوابی در دل شبهای درازشمارهٔ ۴۷۲یک دم نشوی با من مسکین دمسازشمارهٔ ۴۷۳برقی بودی که جستی ای مایه نازشمارهٔ ۴۷۴تا کی بود این فریب و مکر ای بد سازشمارهٔ ۴۷۵چون رشته تنم به تاب هجران مگدازشمارهٔ ۴۷۶چون روی نمود بخت و وصل آمد سازشمارهٔ ۴۷۷نومید بدم ز دیدنت عمر درازشمارهٔ ۴۷۸شمعم که ز دوری تو ای مایه نازشمارهٔ ۴۷۹شد جان عطا ز اوج گردون به فرازشمارهٔ ۴۸۰آغاز غم تو ماجرائیست درازشمارهٔ ۴۸۱گفتم ای اجل با تو ستیزد هرگزشمارهٔ ۴۸۲شمعم که ز دوری تو ای جان افروزشمارهٔ ۴۸۳دل می‌گسلد ز عشق زنجیر هنوزشمارهٔ ۴۸۴در چشم من است آن رخ رخشنده هنوزشمارهٔ ۴۸۵ای دوست در آن شکایتی یا نه هنوزشمارهٔ ۴۸۶ای دوست ز دوست تا توانی مگریزشمارهٔ ۴۸۷ای نفس مزن به جور و بیداد نفسشمارهٔ ۴۸۸جانا شکری زان لب شیرینم بسشمارهٔ ۴۸۹در عشق خیال تو مرا محرم بسشمارهٔ ۴۹۰ای صبح رخ از سوز شب تار بترسشمارهٔ ۴۹۱گفتم به تو از ناله درویش بترسشمارهٔ ۴۹۲درمان چو نجوئیم به دل درد مباششمارهٔ ۴۹۳ای تن ز شب دراز دلسوز مباششمارهٔ ۴۹۴گر عاشقی انده‌کش هجران می‌باششمارهٔ ۴۹۵یک یک هنرم بین و گنه ده ده بخششمارهٔ ۴۹۶سبحان لله قد و خط و رخسارششمارهٔ ۴۹۷سوگند به خاک قامت چالاکششمارهٔ ۴۹۸دلخسته‌ام از شنیدن احوالششمارهٔ ۴۹۹شمعی که ازوست عیش مِیْ خواران خوششمارهٔ ۵۰۰ای گاه عتاب خوی بدساز تو خوششمارهٔ ۵۰۱ای چون لب شیرین تو دشنام تو خوششمارهٔ ۵۰۲سیلاب ز جوی دیده راندم شب دوششمارهٔ ۵۰۳خوش باش به هر حال و مشو بیش اندیششمارهٔ ۵۰۴ای روی تو آراسته بی آرایششمارهٔ ۵۰۵ای جور تو از صبر من غمگین بیششمارهٔ ۵۰۶اکنون که تهی‌ست منزل من ز نشاطشمارهٔ ۵۰۷از آتش دل شدم شب افروز چو شمعشمارهٔ ۵۰۸جانا رخ من زرد شدا ز گرد فراقشمارهٔ ۵۰۹خون کرد دلم را چو دل لاله فراقشمارهٔ ۵۱۰عهد من دل شکسته زینگونه سَبُکشمارهٔ ۵۱۱از نظم تباه دل نمی‌داری تنگشمارهٔ ۵۱۲ای سنگدل ار کوه ثباتی و درنگشمارهٔ ۵۱۳دلهاست ز چشم و دهن تنگ تو تنگشمارهٔ ۵۱۴نه عمر عزیز داد یک راحت دلشمارهٔ ۵۱۵ره جوی و مکن تکیه بر این منزل گلشمارهٔ ۵۱۶هرگز ز تو نگلسم، محال است محال!شمارهٔ ۵۱۷ای یار چو اندیشه و مونس چو خیالشمارهٔ ۵۱۸گشتم ز جفای فلک و گردش سالشمارهٔ ۵۱۹رسوا شدم از دیده و شیدا از دلشمارهٔ ۵۲۰ای کرده پر از خاک جفا مفرش دلشمارهٔ ۵۲۱در عشق توام نه صبر برخاست نه دلشمارهٔ ۵۲۲برخیز که غنچه در قِماط است ای دلشمارهٔ ۵۲۳این عمر کزو هست ملالی حاصلشمارهٔ ۵۲۴آنکو رقم قضا بزد پیش از عقلشمارهٔ ۵۲۵از عشق عنا یافتم از مهر المشمارهٔ ۵۲۶این کوزه که پر آب حیات است مدامشمارهٔ ۵۲۷هر آه که من به صبحگاهی زده‌امشمارهٔ ۵۲۸من نیستم آن کسی که هستی طلبمشمارهٔ ۵۲۹دوش از تو چو ناامید برگردیدمشمارهٔ ۵۳۰هر چند که در تو بیشتر می‌نگرمشمارهٔ ۵۳۱گفتی که به فریاد رسی یک بارمشمارهٔ ۵۳۲دی گفت ز روی آزمون دلدارمشمارهٔ ۵۳۳تا چند دریغ قلم رانده خورمشمارهٔ ۵۳۴بر من چو گذر کند بت کشمیرمشمارهٔ ۵۳۵نز روزهٔ فرض و مستحب می‌ترسمشمارهٔ ۵۳۶تا چند جفای این غم آباد کشمشمارهٔ ۵۳۷زین دام بلا که در وی افتاد دلمشمارهٔ ۵۳۸از بس که رسد زخم غمت سوی دلمشمارهٔ ۵۳۹شمعم که ز تست جانم ای جانانمشمارهٔ ۵۴۰ترسم که شبی سحر دعایی بکنمشمارهٔ ۵۴۱هجر تو تباه کرد حالم چه کنمشمارهٔ ۵۴۲دُر از لب گوهر شکنش می‌خواهمشمارهٔ ۵۴۳هنگام وداع تا به منزل رفتیمشمارهٔ ۵۴۴ما گرچه به نطق طوطی خوش نفسیمشمارهٔ ۵۴۵ای چرخ ز گردش تو خرسند نیمشمارهٔ ۵۴۶هر شب چو شباهنگ بگرید با منشمارهٔ ۵۴۷در عشق تو کس تاب نیارد جز منشمارهٔ ۵۴۸نه کارگر است چاره سازی با توشمارهٔ ۵۴۹آمد بنشست، گفت: «برخیز و برو!شمارهٔ ۵۵۰ما را نبُوَد دلی که کار آید ازوشمارهٔ ۵۵۱جانکاه منی و دل‌فزای همه‌ایشمارهٔ ۵۵۲ای دل ز می غرور مستی تا کیشمارهٔ ۵۵۳از سادگی و سلیمی و مسکینیشمارهٔ ۵۵۴هر دم ز من دلشده بیزار شویشمارهٔ ۵۵۵نه عشق شنیده‌ام بدین رسوایی