گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۲۳ بیت
ایا بلند منش صاحبی که دست قدرز بهر قدر تو بر آسمان زند خرگاه
ترا سپهر نهم کاطلسش همی خوانندبه جای آستر آمد برای خیمه جاه
طناب عمر تو چندان گشاده خواهد چرخکه دور دهر بود در جدار آن کوتاه
ستون خیمه قدرت چو برفرازد سرفلک چو فلکه نماید گرش کنند نگاه
هر آنکه چاه کند در ره موافق توچو میخ خیمه به سر درفتد نخست به چاه
اگر ز رای تو یکذره سرکشد خورشیدشود ز عقده ادبار بخت روی سیاه
ضمیر تو که بدش اطلاع بر دل خصمکند فروخته در تیره جانش نارالله
چنانکه بر دل دشمن وقوف می داردز سر جان و دل دوست هم بود آگاه
ضمیر من ز فلک دوش آرزوئی خواستچو شکل او به فضیلت چو هیاتش دلخواه
مرا به درگه تو خواجه رهنمونی کردکه من غلامم و او خواجه هم زخواجه بخواه
ز لطف شامل توالتماس من چیزیستکه از دو نام دو چیز است رفته در افواه
نخست لفظش از اسماء دشمن تو یکیستدوم مصحف آن کو خورد به جای گیاه
ز چند پاره بود لیک شخص او یک لختز پنج حرف بود لیک وزن او پنجاه
نه صوفی است و چو صوفی همیشه صوف لباسنه راکع است وچو راکع مدام پشت دو تاه
رود به راه سفر چهار سو چو پیکر نعشگه نزول نماید بسان خرمن ماه
چو شد ز هیات نعشی به پیکر بدریبنات چون ماه آنجا کنند خلوتگاه
عمود و زاویه بر پیکرش فراوان لیکز شکل خویش بگردد به جنبشی گه گاه
تنش عنای شکنجه برد نگفته دروغسرش مفارقت تن کشد نکرده گناه
سرش چو کاس چغانه تنش چو چنبر دفازان زنند چو سازش همیشه بر هر راه
مقیم را و مسافر گزیر نیست از اوچه در تموز و چه در دی چه زیر دست و چه شاه
ایا به مدح سزاوار مشمر این مدحمبرای جذب خسی همچو کهربا راکاه
غرض مدیح توام بود اندرین قطعهوگرنه فارغم از برگ راه و ساز سپاه
همیشه خصم تو بادا چو التماس رهیبه ضرب و زخم و شکنجه اسیر و حال تباه