شمارهٔ ۷۰
مردمان گوش کنید انده تنهائی منرحمت آرید دمی بر دل شیدائی من
پیش ازین داشتم آسوده دلی گوشه نشینکه شب و روز بدی مونس تنهائی من
چه دلی خرم و آراسته کاندر همه عمربود ازو خرم و آراسته برنائی من
ناگهان عشق چنان تاختنی کرد بر اوکه به تاراج بشد جمله شکیبائی من
سایه افکند بر او مهر مهی کزوی شدزیر پی سایه صفت دولت بالائی من
یوسفی تختگه مصر دلم را بگرفتکه ندارد خبر از درد زلیخائی من
چاره کار چنین عشق ندانم چکنمسر این کار برون است زدانائی من
به نصیحت ز سرم دور نگردد سوداکه نصیحت نپذیرد دل سودائی من
من بسی عاشق رسوا به جهان در دیدمکس نبوده ست در این شیوه به رسوائی من
چشم من جز به رخ یار نبیند عالماز رخ اوست مگر مایه بینائی من
از بس آمد شدنم مردم کویش شده اندسرگران بر من مسکین ز سبک پائی من
رای من خود همه آنست که گیرم کم دلتا چه آرد به سرم عادت خودرائی من
درد تنهائی اثر بر رخ من پیدا کردآه ازین محنت تنهائی و پیدائی من
ناتوان کرد دلم را غم او چتوان کردکه نه درخورد غم اوست توانائی من
همچو ابریشم یکتاست مرا ناله حزینپشت من کرد دوتا ناله یکتائی من
قصه زاری این عشق به هر جا برسیدوه که چون شهره شد این قصه هر جائی من
تلخی هجر چو جانم به لب آورد چه سودشور شیرین سخنی لاف شکرخائی من