شمارهٔ ۵۷
دلم خون گشت و دلداری ندارمغمم خون خورد و غمخواری ندارم
گرانبارم ز خود وز خلق کس نیستکزو بر جان و دل باری ندارم
گلی نشکفت در گلزار گیتیکه از وی در جگر خاری ندارم
جهان یاراست با یارم به بیدادولی من در جهان یاری ندارم
سر او دارم و کاری پریشانبرون زین دو سروکاری ندارم
چگونه خواهم از وی خلوت وصلکه خود امید دیداری ندارم
به زلف کافرش بفروختم دینوز او هم رسم زناری ندارم
رخم دینار گون کرده ست تا مننیارم گفت زر باری ندارم
ز من زر خواست من گفتم به سوگندکه جز رخ وجه دیناری ندارم
ز عالی همتی آن گنج فخرمکه ار زرنیستی عاری ندارم
مرا مفروش در بازار دونانکه با هر سفله بازاری ندارم
به جان صاحب دیوان که در دوربرون از وی خریداری ندارم
بهاء الدین محمد کش فلک گفتبر قدر تو مقداری ندارم