گنج

شمارهٔ ۱۶

چون زلف سرفشان تو در تاب می‌رودشب در پناه پرتو مهتاب می‌رود
چون ابروی کمانکش تو تیر می‌کشداز چشم عاشقان تو خوناب می‌رود
بر بوی روز وصل تو و بیم هجر شباین سوی بزم و آن سوی محراب می‌رود
صد جادوی فسان خوان افسانه می‌کنندتا چشم نیم‌مست تو در خواب می‌رود
هر شامگاه موج ز شنگرف اشک منبر قله‌های قلعه سیماب می‌رود
خاک درت دریغ چه داری ز چشم منکاینجا به نرخ لولو خوشاب می‌رود
بر جان من غم تو و عمرم از غمتچون ریگ می‌نشیند و چون آب می‌رود
در دور درد هجر تو و ذوق شعر منکار از سماع چنگ و می ناب می‌رود
در گوش عدل صاحب دیوان ز نظم توبر لفظ مجد قصه ز هر باب می‌رود