شمارهٔ ۱۴
آن دل که جو جانش داشتم نیستصبری که بر او گماشتم نیست
زلف تو ز درج سینه دل بربودلابد چو نگه نداشتم نیست
باری دل تو نگاهدارمکآن نقش کز او نگاشتم نیست
چون شمع به جز ز سوز هجرتامید حیات چاشتم نیست
باران سرشک من هبا شدکآن تخم امل که کاشتم نیست
در دامنم آن سرشک چون درکز دیده فرو گذاشتم نیست