شمارهٔ ۸
تا سوی تگنای دلم یافت راه دوستآن دل که توبه دوست بدی شد گناه دوست
یکشب نرفت بر سر کویم به رسم یادروزی نکرد در دل ریشم نگاه دوست
چون در دلم نشست چرا ننگرد در اوآن بی حفاظ دلبر و آن دل سیاه دوست
از دل نیم پشیمان ایکاش سازدیاز نازنین دو دیده من تکیه گاه دوست
یاریست بوالعجب چو زمانه به خوی و طبعدشمن نواز و دوت کش و کینه خواه دوست
گردنده و دو رنگ و مخالف چو روز و شبگه گه به سال دشمن و گه گه به ماه دوست
گه دشمنم به غمزه دردپرده گاه اشکگاهی دلم به مهر کند خسته گاه دوست
دریا کنار چشم من و مردمی در اوتر دامن وجود من در یاشناه دوست
گه نعره ای زنم ز تحسر که وای دلگه ناله ای کنم ز تحیر که آه دوست
از مهر سبزه خط دلجوی او دلمبا آنکه داشت مهر گیا شد گیاه دوست
گر بر نخورد چشم من از سبزه خطشیارب که برخوراد زروی چو ماه دوست
خورشید در نظاره کند رجعت از غروببر بام اگر برآید هر شامگاه دوست
خواهم که این سخن به نوا خوش کند اداروزی که راه یابد در بارگاه دوست
آن بارگه که مجمع شیران لشکر استدشمن شکار یکسر و یکرویه شاه دوست
آن شه که عاشقند مر او را کلاه و تختدیگر ملوک تخت پرست و کلاه دوست
ای دوستکام شه که سیه روز دشمنتهاروت وار گشته نگونسار و چاه دوست
ای جود تو ز لذت بخشش سئوال جویهم عفو تو ز غایت رحمت گناه دوست
فضل تو یار من بس اگر دشمن منندیکمشت فضل دشمن مغرور جاه دوست
بیم و امید بنده ز رد و قبول تستیک شهر خواه دشمن من گرد و خواه دوست