شمارهٔ ۶
تا دورم از جمال و رخ روح پرورتبیخواب و بیخورم ز غم روی چون خورت
زنهار تا گمان نبری کز تو خالیمدل نزد تست گرچه به تن دورم از برت
مندیش کز غم تو دل آزار گشته امیا نیز نیستم به دل و روح چاکرت
گرپیش شمع روی تو ره باشدم شبیپروانه وار جان بسپارم برابرت
عزمم سبک عنان شد و هجرت گران رکابزان دل سبک شده ست ز زلف گرانسرت
سوگند می خورم به خدائی که در ازلبا جوهرم به مهر بر آمیخت جوهرت
سوگند می خورم به حکیمی که حکمتشآراست در مشیمه جمال منورت
سوگند می خورم به لطیفی که لطف اوبر سر نهاد از لطف و حسن افسرت
سوگند می خورم به جلال مصوریکو بود در مبادی فطرت مصورت
سوگند می خورم به یکی بی نظیر کونظاره گاه ناظر من ساخت منظرت
سوگند می خورم به بهشت ولقای حوریعنی به طلعت رخ خورشید پیکرت
سوگند می خورم به خدنگ و نهال سرویعنی به راستی قد همچون صنوبرت
سوگند می خورم به مه چارده شبهیعنی به صفوت رخ چون ماه انورت
سوگند می خورم به گه صبح روز وصلیعنی به عکس نوربناگوش ازهرت
سوگند می خورم به نسیم ریاض خلدیعنی به نکهت سر زلف معنبرت
سوگند می خورم به خدنگ زره گذاریعنی به نوک ناوک مژگان لاغرت
سوگند می خورم به دم بلبل فصیحیعنی بدان بیان و بنان سخنورت
سوگند می خورم به لب چشمه حیاتیعنی به خنده های لبان چو شکرت
سوگند می خورم به دو زنار تا بداریعنی بدان دو زلف دل آشوب دین برت
سوگند می خورم به دو جادوی بابلییعنی بدان دو نرگس شوخ فسو نگرت
سوگند می خورم به دوخم یافته کمانیعنی بدان دو ابروی چون مشک اذفرت
سوگند می خورم به دو ساق بلور عاجیعنی بدان دو ساعد سیمین دلبرت
سوگند می خورم به دل آهن و حجریعنی به سختی دل بی رحم کافرت
کاندر جهان به دست نیاید به صد قرانیک بنده مطیع تر از ابن همگرت
حاجی به کعبه میل نماید بسی ولیکنبود بدین صفت که منم مایل درت
مرده به جان چنان نگراید که من به توسوگند یاد کردم اگر هست باورت