گنج

شمارهٔ ۵۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۱۲۹ بیت
کجاست در همه ملک جهان سلیمانیکه مهر دل نسپارد به دست شیطانی
به امر نافذ چون باد را دهد فرمانچرا نه دیو هوی راکند به زندانی
چو علم منطق طیر از فروغ دانش اوستبه نقص جهل چرا دل نهد به نقصانی
مشیر عقل مرا هر زمان همی گویدبدان لغت که ندارد حروف و الحانی
که ای نشمین جانت ورای عالم قدسمده رضا که شوی خاکروب ویرانی
نه شین باشد کز چارمین سپهر مسیحبه حرص پیله وری بهر مکسب نانی
در آید و به مراد هوای مشتی خرگیاه و خاشه فروشد به کنج دکانی
به خرقه ای نه رکیک است میل قارونیبه لقمه ای نه دریغ است حرص لقمانی
به داستان گذشته نگر که می خوانندکه رستمی بدو روئین تنی و دستانی
به زیر پای فناپست کرد یک یک رافلک به شعبده اختری به دستانی
بمانده نام همه زنده در جهان ز آنستکه دیده اند از ایشان هنر به هرسانی
به جز هنر نکند نام رفته را باقیاگر فسانه سامی ست یا نریمانی
حدیث حاتم و یحیی و معن ازان مانده ستکه کرده اند در ایام خویش احسانی
نگر که نقش فریدون و کیقباد هنوزهمی نگارند امروز بر هر ایوانی
غرض ز نقش همین است وبس که در هر جنسکند روایت از ایشان سخن سخنرانی
شدم به دخمه کاووس و یافتم غاریز سنگ خاره در او ساخته ستودانی
ز خاک آنان کز بادشان جهان پر بودنماند چندان کز خاکشان پرآید انبانی
زمین باغ ارم پی به پی بپیمودمز خاک آن نه گلی یافتم نه ریحانی
از آن هزار ستون سقف خانه زریننمانده جز سنگی بر کنار میدانی
نه رخش رستم دیدم نه تخت کیخسرونه زان سرای و حواشی دری و دربانی
نشان جای فریبرز و طوس و بیژن و گیوبجستم و نشنیدم ز هیچ دهقانی
سخن ز شاعر طوس آشکار گشت ارنهنه معنی سده ماند و نه صورت مانی
تو آن فسانه و بازی مدان که ذوالقرنینبگشت در پی آب حیات دورانی
نیافت آب حیات و بخفت در دل خاکبماند در دل او حسرتی و حرمانی
خضر به آب رسید و حیات باقی یافتز دولتی که نیابیش هیچ نقصانی
از این خلاصه معنی طلب که عمر ابدنیافت جز به چنین وضع هیچ انسانی
زمانه زود ملالی ست دیر پیوندیسپهر سخت کمانی ست سست پیمانی
سیاه کاسه جهان سفله میزبانست از آنکنخورد جز جگر از خوانش هیچ مهمانی
یکی منم که ز بس اعتبار می نگرمبه چشم عبرت بین در جهان چو حیرانی
فرو گرفته دو چشم امل ز هر کامیکشیده داشته دست طمع ز هر خوانی
نه کنج عافیتم هست بی دل آزارینه گنج عاقبتم هست چون تن آسانی
نه همچو صاحب طبعان مرا فراغ دلی ستنه همچو صاحب صدران سری وسامانی
مرا خدای جهان از همه جهان داده ستدلی چو گنجی در سینه ای چو ویرانی
زکنج این دل چون گنج هر دم آن آرمکه آفتاب به صد سال نارد از کانی
ز در غنی ام بی بار نامه بحریز لعل شادم بی منت بدخشانی
عذاب نارم تاکی بود چو دوزخیانزهر بهشت لقائی ... انی
گهی به عشوه زبونم به بوی پیوندیگهی به وعده اسیرم به دست هجرانی
گهی دو گوش نهم بر سماع آوازیگهی دودیده کنم وقف هر شبستانی
گهی ببندم جان را به بند مرغولیگهی بخارم دل را به تیر مژگانی
به دل چه پویم در جستجوی دلجوییبه جان چه جویم از گفتگوی جانانی
منم ز دوست پر آزار و دوست بی مهریمنم به درد گرفتار و نیست درمانی
چگونه ناله من نشنود عدو چو مرابر آید از بن هر موی هر دم افغانی
ز آب دیده من قطره ای ویعقوبیز شرح کلبه من شمه ای و کنعانی
چگونه خون نشود آب چشم من چو دلمکه زیر هر مژه ای بر گشاده شریانی
به گریه کوشم و پیدا بود کاثر چکندز آب دیده من بر دل چو سندانی
چو سرو پای به گل مانده ام چه فایده زانکصبا ز لاله کند بر سرم گل افشانی
چو شمع بر سر پایم ز سر بریده طمعچه سودم ار دهد آتش به عاریت جانی
خراب شد به هوی خانمان و بنیادممن از هوس به هوی بر نهاده بنیانی
منم ز کرده پشیمان و با ندم همدمبه جز ندم چه بود حاصل پشیمانی
ز صدر دست بشستم من و کریجی تنگز صدر دست من و دست آبد ستانی
مرا ز دوست چه چون قانعم به دستاریمرا ز خلق چه چون راضیم به خلقانی
مرا از آن چه فواید بود که خوانندموزیر شاهی و تمغانویس خاقانی
مرا از آن چه تفاخر بود که بنویسمرسالتی ز زبان شهی به سلطانی
مرا چو سامان نبود چه سودم ار گویندکه بود جد تو ز ابنای دهر ساسانی
مرا چه نام بر آید از آنکه برخوانممکاتبات فلانی به ذکر بهمانی
مرا از آن چه منافع بود که ثبت کنمخطاب صاحب صدری و متن عنوانی
هزار بار مرا به بود ز شغل دیوانیاگر به مدح شه آرم به نظم دیوانی
خدایگان علی دانش و ابوبکر اسمکه عدل را عمری، شرم راست عثمانی
محمد آیت شاهی که حسن اعمالشز خاک پارس پدید آورید حسانی
صفات ذاتش اگر جمع نامدی در ذهنگهر نزادی از خاطر پریشانی
گر آفتاب ندادی زکات نور به ماهنظر نیافتی اندر زمین گلستانی
وگر هوا ز بخار بحار ترنشدیزمین نیافتی از چشم ابر بارانی
وگر سپهر نبستی به گریه کله ابربه خنده لب نگشادی گلی به بستانی
براق وهم به گرد کمال تو نرسداگر به سیر شود مه به حدس کیوانی
اگر چو چرخ کند بر زمانه تاختنیوگر چو مهر کند بر سپهر جولانی
به قیروان نرود پای کاروان پوییبه آسمان نرسد دست آسیابانی
چه یابد از مه و مهر سپهر چو بینیچه بیند از حمل و ثور چرخ چوپانی
سپهر و اختر و ارکان دگر چو تو نارندشهی زمانه پناهی مهمی قضارانی
وگر بخواهد کآرد قضا مگر که زنوسپهری آورد و اختری و ارکانی
ولی قضا دست در ناممکنات خود نزندکه هست داده او هر چه دارد امکانی
به عدل شامل و رای صواب و عصمت ذاتترا بر اهل زمین حاصل است رجحانی
بدین دلیل ترادر جهان تقلد ملکمقرر است و بدین قائم است برهانی
کنونت بهر صلاح امم امامت خلقمسلم است به تسلیم هر مسلمانی
دراین زمان که فلک تیر بار شد عدلتز حفظ بر سر گیتی کشید خفتانی
در این فتور که خورده ست ثور آب از نیلز ملکت تو که داند که هست تورانی
سدید رای تو گر سد نگشتی ایران رابه روزگار که گفتی که بود ایرانی
مخالفان تو گرچه بنام شاهانندبر امر ونهی جهانشان چو نیست فرمانی
سزد که چون شه شطرنج دستبرد اجلبه پای پیل کند ماتشان چون خذلانی
عدوت را تن اگر زآهن است زود شودبه روز خوف تو هر تاره موی سوهانی
مه از برای قبولی ز خاک میدانتگهی چو گوی نماید گهی چو چوگانی
به روز کوشش گردان شیر دل که شودهوای معرکه از نیزه چون نیستانی
تو راست چون اسد آهنگ ضرب خصم کنیمخالفت سپرد راه کج چو سرطانی
گهی ز تیغ ز کشته چو پشته هامونیدهی به حجت هامون به خاک هامانی
ز غیرت شب چترت که ظل ممدودشکشید بر افق گوی خاک دامانی
به ذکر شکر تو هر الکنی ست منطیقیبه وصف ذات تو هر ناقلی ست سحبانی
شب سیاه دل تیره روی هر سحریبه دست صبح فرو میدرد گریبانی
به جود شاملت آن کرده ای که دردوراننکرد هیچ سحابی به هیچ نیسانی
نه سیم و زر که اگر فی المثل گهر بخشیبه وزن آن ننماید قیام وزانی
اگر خواص دم سرد دشمنت نبدیغمام برف ندادی به هر زمستانی
جهان پناها شاهابدان خدا که جهاننبود او بد و جزا و نبد جهانبانی
به ذات پاک خداوند هست ونیست که نیستاز این عظیم تر اندر ضمیر ایمانی
به رازقی که به وی زنده اند هرانسیبه خالقی که ورا بنده اند هر جانی
به حاکمی که ز عقلی گماشت دستوریبه داوری که ز عدلی نهاد میزانی
بدان معلم اول که داد تعلیمشز نفس ناطقه طفلی ز دل دبستانی
بدان صفی که ز عالیترین قد مگه قربفتاد در درک اهبطو به نسیانی
بدان نبی که مناجات رب لاتذرشسپرد طایفه کفر را به طوفانی
بدان خلیل که از بهر قرب حضرت قدسزگوشه جگر خویش ساخت قربانی
بدان کلیم که از چوب یادگار شعیببه چشم ساحر مصری نمود ثعبانی
بدان مسیح که از باد دم باذن اللهز پاره گل نم دیده ساخت حیوانی
بدان حبیب که یک قرص سیم از انگشتشدو ماهی آمد بر گرد نیلگون خوانی
گهی زمرد دندان فشرد بردردیگهی فدای یکی سنگ کرد دندانی
گهش میسر و میمون قدوم رهبینیگهش مذکر زیبا رسوم رهبانی
به یار غار کزو پخته گشت هر خامیبه ذره خوار کزو ذره خورد هر جانی
بدان شهید که در خانه کرد فریادیبدان سعید که در کوفه یافت فرمانی
به نوشداروی جان امام عدل به حقکایام مبطلش از زهر ساخت مهمانی
به قهر دشنه که بر حلق یافت مظلومیبه شاه تشنه که تا حشر ماند عطشانی
به تیر بار که فرمود بر عدو حریبه شیرخوار که بر حلق خورد پیکانی
به خون پاک شهیدان کربلا که از آننمود لاله ستانی چنان بیابانی
بدان عرض که به حکم قدیم حق پیوستبه نفس پاک اولالعزم سر فرقانی
به سبع طولی و سمع المثانی و طاهاکزان هر آیه به معنی ست جان قرآنی
به رایتی که مظفر شده ست بر نصریبه آیتی که مفسر شده ست در شانی
به عفوتو که از و زنده ماند اقلیمیبه جان تو که بدو قائم است کیهانی
که ز آستان جلال تو تا جدا ماندمجهان خرم بر من شده ست زندانی
نه در شرور بدم همنشین شریرینه در فتن شده ام همزبان فتانی
نه طاعت تو بهل کرده ام به معصیتینه نعمت تو بدل کرده ام به کفرانی
ز قول بنده نبوده ست هتک مستوریبه لفظ بنده نرفته ست کشف کتمانی
مگر حسود ز خود ساخت و ضع تلبیسیمگر حقود ز من کرد نقل بهتانی
از ایزد امن و امانت اگر نخواسته امبه ذات ایزد مومن ندارم ایمانی
دلم ز طعمه تخلیط هست ناهاریتنم ز کسوت تلبیس هست عریانی
نعوذ بالله اگر مجرمم ببخش چو هستفزون ز زلت من عفوشه فراوانی
اگر چه نیستم از زمره گنهکارانهمیشه هستم لرزنده چون هراسانی
چو اجر تو به ز طغیان نمی شود باطلبه حق حق که مکن باطلم ز طغیانی
چو حق بنده به عصیان نمی شود ضایعبه جان تو که مکن ضایعم به عصیانی
اگر ز حضرت دورم رواست گوشودورگیاهی از چمنی برگی از گلستانی
ولی سزد که چو من هد هد ضعیفی راتفقدی بنماید چنان سلیمانی
چو من دبیر بیابی به هر دیار ولیکبه هیچ جای نیابی چون من ثناخوانی
به دست فکر در این شعر خون خاطر منبریخته ست و مرا بر تونیست تاوانی
سخن به قدر خود ار مختصر کنم شایدکه نیست مدح ترا چون بقات پایانی
مباد خالی تا گردن است وران با همز طوق و داغ تو هر گردنی وهر رانی