گنج

شمارهٔ ۵۱

دوش چو کرد آسمان افسر زر ز سر یلهساخت ز ماه و اختران یاره و عقد و مرسله
شکل فلک خراش شد مهر چو دانه آس شدعقده راس داس شد از پی کشت سنبله
طرف جیبن نمود ماه از طرف بساط شاهآمده با قبول و جاه از قبل مقابله
زهره چو شیر خشمگین کرده به مکمنی کمینبر دم تیغ آهنین داده صقال مصقله
شاه فلک ز بارگه کرده نشاط خوابگهبر دربارگه سپه ساخته شمع و مشعله
شیر سپهر پنجمین شیر سپهر کرده زینچهره چو شیر تابه کین با که کند مجادله
از پی فال مشتری انجم سعد مشتریاو ز شراع ششدری با همه در مقابله
نرگس نرگس آسمان سفته به تیر غمزگانسنبل هندویش جهان رفته به سایه کله
آن زمیان انس و جان برده هزار کاروانوین ز نشاط انس و جان رفته هزار قافله
هست طراز یاسمین لاله لولو آفرینکرده لبش چو انگبین تعبیه در شکر وله
از سر زلف خود شکن وز گهر سرشک منبافته جیب و پیرهن ساخته گوی انگله
من ز غمش چو بی هشان بر رخم از هوان نشانتن ز دو چشم خونفشان غرقه در آب و آبله
او چو پری ز دلبری کرده مرا ز دل بریخسته دل من آن پری بسته به بند و سلسله
ای بت خلخ چگل از تو بت تبت خجلنزد تو وزن جان و دل یک جو و نیم خردله
مشعله بر فروختی رخت خرد بسوختیبر فلکی فروختی شهر نشور و مشغله
کرده به عالمی روان حسن نو تو کاروانوز در خسرو جهان یافته زاد وراحله
مالک مملکت ستان بارگهش در امانحکم به عدل تو امان کرده چه خوش معامله
ای گه گیر رخش تو خنجر نور بخش توگشته بگام رخش تو سقف زمین و مرحله
تا به مذاق انس و جان بدهد وناورد جهاننکهت گل به گلستان لذت مل بر آمله
ملک بقا گشاده ای خوان عطا نهاده ایطعم طمع تو داده ای بیش ز قدر حوصله
طبع تو پادشاه خور مل به کفت به جام زردلبر گلرخت به بر بی غم و رنج و غائله
خیل تو از حد خزر تا به حدود کاشغرملک تو از در شعر تا به در مباهله
دخل مر کبت عیان در حد مصر و قیروانشغل او امرت روان تا به برون و داخله
چار فلک ز شش کران هفت مدار آسمانحکم ترا بداده جان قدرت فکر فاعله