شمارهٔ ۴۸
زمین به امن شد آراسته زمان به امانبه یمن دولت فرمانده زمین و زمان
خلاصه حرکات سپهر عصمت و دیننقاده ملکات جهان الغ ترکان
خدایگان زمین و زمان که گر خواهدکه از زمین و زمان دور گردد امن و امان
از اضطراب شود چون زمان زمین ساکنوز اضطراب شود چون زمان زمین ساکن
وگر ز سایه چترش حسد برد خورشیدز فر چترش وزد دو آتش خذلان
شود سیاه رخ آفتاب چون سایهشود منیر رخ سایه چون خور رخشان
ولیک ذاتش جز خیر خواه عالم نیستز فرش خاکی تا اوج گنبد گردان
همه رضای خدا جوید از جهان خدایهمه صلاح جهان خواهد از خدای جهان
لقای او ثغر کشوریست از نکباءدعای او سپر عالمیست از حدثان
اگر چه داوری باد و پشه دشوار استشوند حاضر پیش ارادتش آسان
ز خاک درگهش ار اغبری کشد نرگسدگر نبیند آسیب علت یرقان
ز سرخ روئی عدلش ازین سپس در باغدم صبا نکند زرد روی برگ رزان
عجیب نبود اگر آشتی کنند اضدادغریب نبود اگر متفق شوند ارکان
نه آب یارد من بعد کشتن آتش رانه خاک گردد ازین پس ز باد سرگردان
نه بهر میش بود قصد چنگ گرگ دژمنه سوی گور بود میل طبع شیر ژیان
ایامعالی تو زاید از شمار و یقینو یا معانی تو برتر از قیاس و گمان
به مهر تاختی از چرخ ماه بر بودیز خلعت از اثر لطف یافتی کتان
کیان برای سپهر کیان بدید وکنونبرای رای تو می گردد این سپهر کیان
زحل به دور تو گر بیش گرد سرگرددبه خاک وباد دهد جدی و دلو را دوران
و گر رضای تو در مشتری نظر نکنددر آب حوت شود ز آتش بلا بریان
به کشور حمل اعزل کند اگر مریخکه تا به رو سر موئی نیاورد به زبان
به خشم تابد بر شیر آسمان خورشیدکه از غزاله کند پاره و هم شیر دمان
برابری چه کند زهره با کنیزانتبهای خود را هر سال دیده در میزان
عطارد ار نشود خوشه چین خرمن شاهببندد از پی کینش دو روی چرخ میان
برای آنکه چو عدلت شود به راسترویدر آب لعب کند عکس ماه با سرطان
یکی لطیفه ز اعراض جوهرت بشنوکه قدر و جاهت اگر چرخ گردد از امکان
به قد قدر بر آری سر از برون سپهربه شخص جاه نگنجی در اندرون جهان
شکست مسندت ارکان تخت کیخسروببرد معجزت آئین عدل نوشروان
پس از ادای تطوع چو از دعای قنوتچو چشم و روی دل آری به مصحف قرآن
از آن بنازد در خلد جان کاتب وحیوز آن ببالد در روضه قالب عثمان
به خواب امن دراست این جهان و تو بیداربرای حفظ جهانی رعیت و دهقان
تو از دعا سپری ساختی که تیغ بلاگرفته زنگ قراب آمد و شکسته فسان
در اعتقاد تو رد اجل ندارد سودوگرنه سعی تو بودی به عمر جاویدان
تو راست ملکت جاوید و دولت باقیز راه معدلت آشکار و خیر نهان
شنوده ایم و بسی آزموده کز ره طبعبه استحاله دگر می شوند اخشیجان
به روزگار تو ای آب لطف آتش قهربر آب آتش امرت چنان دهد فرمان
که گر سمندر و ماهی وطن کنند بدلاز آب شعله برآید ز شعله آب روان
شهان خوب سیر دیده ام بسی لیکنتو دیگری وره و سیرت تو دیگر سان
همه دقایق بین لیکن از حقایق دورتوئی حقایق بین و دلت حقایق دان
به گوش هر چه شنیدم ز داد ودانش توبه دید و دیده بیدار دیده ام به عیان
بسی بدند سلاطین بنده پرور لیکتوئی به داد و به دین پرونده سلطان
ز سایه تو شود آفتاب کشور گیربه همت تو شود آستانت ملک ستان
هلال بدر شود از سخاوت خورشیدنهال سرو شود از نداوت باران
به باغ ملک بر آید چو غنچه سیرابز راغ جاه بروید چو لاله نعمان
جهان پناها جز شعر چیزها دانمکه نفس ناطقه از شرح آن شود حیران
اگر چه شعر روان راحت روان من استزننگ نامش سیر آمدم ز جان و روان
به طبع گفتم ازین پیش بهر خاطر خویشکنون به مدح تو خون می گشایم از رگ جان
مرا به مدح تو پر عنبر است فکر و ضمیرمرا ز شکر تو پر شکر است کام و دهان
به بوی خلق تو عاطر شود مرا خاطربه فر نام تو عالی شود مرا دیوان
زلال خاطر من آتشی فروخت که هستدخانش عنبر سارا و اخگرش مرجان
شرار آتشم ار باد سوی مکه بردز شرم آب شود خاک قالب حسان
مرا قضا ز وطن چون جدا فکند دلمنبرد ره به سر هیچ چاره و درمان
ز بس تحیر ودهشت نمانده بود مرادل اقامت ایران و نضهت توران
به عقل مشوره بردم مرا جواب این دادکه نیست جای تردد مپیچ هیچ عنان
به جز به قبله اقبال و کعبه آمالمراد رای تو یعنی ممالک کرمان
نشان نام دگر حضرت اربرم نسزدکه بخت داد مرا سوی حضرت تو نشان
بدل شده ست مرا نعمتت ز ملک و زمالعوض شده ست مرا خدمتت ز خان و زمان
عزیز مصر شدم زان سپس که چون یوسفبدم به چاه عنا در ز خواری اخوان
گر آستان جلال ترا مکان گیرمز قدر و جاه به جائی رسم که نیست مکان
ز گرد منت شاهان نگشتم آلودهاگر چه گشتم از ایشان به ثروت آبادان
که آنچه یافتم از مال و جاهشان زین بیشبهای عمر و جوانیم بود و بود ارزان
ز بار خلق سبکبار بوده ام و اکنونز بار منت تو پشت بنده گشت گران
به نعمت تو که در شکر نعمتت پس از اینبود دعای توام همره ضمیر و زبان
همه دوام حیات تو خواهم از ایزدهمه سلامت ذات تو جویم از یزدان
به عقل و نطق رهت پویم و ثنا گویمکزاین دو برحیوان پادشاه گشت انسان
چه خیزد از من و پاداش من تو خود یابیز گنج لطف الهی جزای این احسان
مگیر زانکه ز من بود کشوری به نوامگیر آنکه به من یافت ملکتی بنیان
مگیر آنکه مهان را بدم بساط نشینمگیر آنکه شهان را بدم وزیر نشان
ز جنبش قدمم بود رتبت درگاهز گردش قلمم بود زینت دیوان
ز نسل و فضل رعونت بود اگر گویمسخن ببین ونظر کن به گوهر ساسان
مگیر شهرت نام و قبول خاصه وعامحقوق غربت من گیرو کربت حرمان
به چشم رحم نگر در من کشیده فراقز روی رافت بین در من رسیده هوان
چهل گذشت ز سالم که نستدم لذتز خواب و خوردو زآسایش و زآب و زنان
سرم ملول شد از آب و نان هر ناکسدلم نفور شد از گفتگوی هر نادان
از آن گذشت سر همتم که در جنبدبه نان مهرو مه و آب چشمه حیوان
کجا خورم پس از این نان و آب هر خس دونچو نانم است ز شاهان و آبم از ماهان
دریغ روز نشاط و نشاط روز شبابدریغ عهد جوانی و دور بخت جوان
کجاست مملکت سلغری که غیرت بودبر او ممالک ساسان و دولت سامان
چنان زبیخ برآمد درخت آن دولتکه درخیال نیاید به خواب سایه آن
نماند از آن همه کردار نیک بوی و اثرنماند از آن همه آثار خوب نام و نشان
نه قلعه ماند ونه گنج و نه اصل ماند و نه نسلنه تخت ماند و نه تاج و نه بار ماند و نه خوان
خسروش کوس نمی خیزد از در دهلیزفغان نای نمی آید از سر میدان
هزار چشم بباید مرا که خون گریدبر آن شهان نکو سیرت و نکو سامان
اگر گذشتند ایشان بقای ذات تو بادتوئی عوض ز همه رفتگان به صد برهان
همیشه هستی ذات تو باد تا باشدز هر که نیست شد و هر چه فوت شد تاوان
سزای سیرت خوبت مدیح چون خوانمکه سیرت تو یکایک تو راست مدحت خوان
چنین که بحر مدیح تو هست بی پایابهمیشه عرصه جاه تو باد بی پایان
هزار شهر بگیر و هزار گنج ببخشهزار خصم بمال و هزار سال بمان