گنج

شمارهٔ ۴۵

چیست آن گوهر که می زاید ز دو دریا روانصورت آن در ولیکن باشدش از جزع جان
همچو باران لیک او را از دو خورشید است اثرکآن دو خورشید جهان بین را از آن باشد زیان
آسمان او دورنگ و افتابش مشک فامو آفتابش را سهیل و زهره ریزان از دهان
همچو شمع است از صفا و شمع را زو صورتیگاه ریزد در بدن گاهی فتد در شمعدان
باشدش روز وداع از چهره دلبر لگنباشدش شبهای هجران دامن عاشق مکان
ترجمان راز دل باشد که دیده ست ای عجبترجمان بی حدیث و رازداری بی زبان
گاه لعل از رشک او در تاب در کوه بدخشگاه در از لطف از شرمنده در بحر عمان
گرچه در ریزد بود از رشح جان بی هیچ شکور چو لعل آید بود از گوشه دل بی گمان
اصل او از فرع جان و دل ولیک از غمزهاشگاه ازو در دل خروش و گاه ازو در جان فغان
گرچه از دل زاد دل را او همی دارد به رنجورچه از جان خاست جان را او همی دارد بجان
خویش نزدیک دل و پیوسته ریزد خون دلور نماید رخ به بیگانه به جان نبود امان
هست مردم زاده و از اصل پاک است ای دریغگر به خونریزی و غمازی نبودی داستان
طفل خرد است و دوان و گرم رو افتان به رووز عزیزی دل بود همراه او در هر مکان
در کنار آید چو دلبر لیک از بس نازکیهمچو دلبر می نیاید در کناری یکزمان
لعبتی عریان وگر پوشند بر وی حله ایاز لطافت باز نتوان یافتش در پرنیان
او چو زیبق می دود بر رویم و من می کنمگاهش اندر آستین و گاه در دامن نهان
گر به خانه در بماند خانه را ویران کندور سوی ره سر کند باسیل گردد هم عنان
گوهرش آب و چو آتش خانه سوز و پرده درآب را دیدی که سوزد همچو آتش خان و مان
داغ دارم بر روان زو زانکه دارد قصد سرآب را کس دید کزوی داغ باشد برروان
آتشی کز آب زادی کی توانم کشتنشچشمه ای کز خانه خیزد چون کنم تدبیر آن
قصه ها پردازد و مژگان نویسد قصه هاشبررخ من هر که آن را دید گردد قصه خوان
این به بخت من درآمد نو وگرنه پیش ازینهیچ عاشق را نبد مژگان دبیر اندر جهان
من به فرشه یکی تدبیر سازم تادگرناید اندر چشمم این اشک فضولی هر زمان
من مبارک نام شه را بهر دفع این بلابر عقیق دیده بنگارم به الماس بیان
سعد بن بوبکربن سعد اتابک زنگی آنکآفتابی کامکار است و سپهری کامران
آن جهانبخشی که دریا زایدش از آستینوان جوانبختی که دولت خیزدش از آستان
آن خداوندی که گردون در هوای بندگیشبسته دارد سال و مه همچون و شاقانش میان
گر ندادی استوارم فکر کن در منطقهور نداری باور آنگه بنگر اندر کهکشان
با بلندی همتی چون قدر خود دارد بلندبا جوانی دولتی چون بخت خود دارد جوان
خونفشان تیغ تیزش غیرت ابربهاردر فشان دست رادش طیره باد خزان
در فضای حضرتش دنیا چو صحن کشتزاردر هوای درگهش دینار چون برگ رزان
ای گذشته در جلال و مرتبت آنجا کزووهم دور اندیش و عقل دوربین نارد نشان
هر کجا رمحت کمر بندد ظفر شد پیشروهر کجا تیغت زبان بگشاد اجل شد ترجمان
روز رزمت چون درآید جیش فتح از شش جهتدهر بر دارد به نوعی نسختی از هفت خوان
هر که را باشد نهاده دست در دست یقینزندگی را پای لرزان ماند در رکن گمان
اختر اندر برکشد خفتان چون دریازی حساممهر سر در دزدد از سهمت چو بفرازی سنان
مغز گردان گرم گردد دیده شیران پر آباز فروغ آتشین تیر وتف تیغ یمان
جوشن از خوی زنگ گیرد در بر هر شیر دلمغفر از تف نرم گردد بر سر هر پهلوان
می زره پوشد به حرب خصمت آب تیغ رنگزانکه برماهی‌ست جوشن بر کَشَف برگستوان
روز صیدت چون به آواز اندر آید طبل بازنسر چرخ آید به پرواز از نشاط استخوان
پر فرو ریزند مرغان چون بیندازی تو تیرسم بیندازند غرمان چون تو برداری کمان
دام و دد تازند سربازان قطار اندر قطاروحش و طیر آیند تازان کاروان در کاروان
باد انصافت اگر بر خاک کسری بگذردآب گردد ز آتش خجلت تن نوشیروان
از نهیب احتساب عدل تو هر صبحدمپرده گل را رفو گر می شود باد وزان
صیت عدلت شد چنان شایع که کبک کوهسارمی خرامد تاکند در دیده با ز آشیان
خوان جودت شد چنان نافع که آز گرسنهزین سپس با سفره پیش آید به روی میهمان
مر ترا جمع آمده ست الحمدلله یک به یکهر چه خوانند از هنرهای ملوک باستان
روز بازار ترا بی دولتی گر شد حسودگو برو بالای دکان الهی نه دکان
دولت تست آسمانی گرگران آید بر اوگو زمین را نقب زن یا بر فلک نه نردبان
خسروا در وصف جودت گرچه از فکر من استخاطری دارم که دریا را صخر کردن توان
زین نمط جوهرنیابد یعلم الله جوهریگرچه بیزد از زمین روم تا هندوستان
لیکن از تشویر این نامهربان ایام کورنکته در طبعم فرومانده ست کلک اندر بنان
گوهری زین بحر و کان ارزد تو این بیداد بینکآسمان خواهد که تا خونم بریزد رایگان
می کنم فکری که از فرقم همی خیزد شرارمی زنم آهی که از طبعم همی خیزد دخان
از تو خواهم داد این نامهربان گردون که توهم تو عون داوری هم بر ضعیفان مهربان
دردمندان را طبیبی مستمندان را پناهنا امیدان را امیدی زیردستان را امان
نیستم حق عالم است اندر پی جاه و قبولگر نمی دانی تو می داند خدای غیب دان
بسکه دیدم جور ننگ ناکسان از بهر نامبسکه بردم آب روی روح پاک از بهر نان
گرچه گیرند آستینم طفل چندی همچو اشکجمله زیر دامنم چون فرخ زیر ماکیان
گرچه می نتوان گسستن دل ز خلقی نازنینورچه می نتوان بریدن دل ز قومی ناتوان
چون مرا شد عقل خیره گو تبه شو اصل ونسلچون مرا شد چشم تیره گو سیه شو خان و مان
چون به سیم و زر خطاب آمد نکردم زان کنارچون به جان آمد حکایت چون نهم جان در میان
چون نبینم سود در مسکن من و پای و رکابچون نیارم بود در خانه من و دست و عنان
این بهاران بود خواهد وین زمان غم مراچو شکوفه برف دارد شاخه های بوستان
جای بیجاده کنون بگرفت در زیرا که هستقطره باران فسرده بر درخت ارغوان
آب را آتش بباید تا خورد هر جانورکز دم باد خزانی پر بلور است آبدان
مخلص من گر به حسن است وای ازین بخت نگونوعده من گر بهار است آه ازین شخص نوان
تا گل از گل بردمد ترسم که از تصریف دهراز گلم گل بردمد و آنگه چه سودم زین و آن
این مثل ماند بدان کآن مرد بالا شه خریگفت تا روید گیاهی کش تو این بار گران
یا برای آنکه در گیتی به انواع هنرچون منی را ناورد گردون به صد دور و قران
یا برای آنکه رفتم بارها از بهر شاهدردهان اژدها و دیده شیرژیان
یا به حق آنکه چندین گاه چون دریا به مدحبهر دست زرفشانت بد زبانم درفشان
یا برای آنکه از قصد عدو دربند گیتپای گردونسای من شد بسته بند گران
یا به حق آنکه تا آخر زمان گویند بازکز فلان شه دام ملکه راست شد کار فلان
یا به حق آنکه دارم خسروی جمشید فریا برای آنکه داری بنده آصف توان
باشد آن خسرو ز شاهان تابه آدم پادشاهباشد این بنده ز ساسان تا به کسری از کیان
سایه افکن بر من مظلوم تا چون آفتابصیت این معنی رود از قیروان تا قیروان
گرچه بیژن بهر کیخسرو به چاه اندر فتادهم به کیخسرو شداو را یار شیر سیستان
زال را گرچه پدر بنهاد بر سیمرغ کوههم پدر بازش فرود آورد زان کوه کلان
ورچه یوسف از قضای ایزدی خواری کشیدهم به فضل ایزد آمد او عزیز جاودان
در سفر خواهی شدن بهر صلاح عالمیمن یکی زین عالمم ای عالمی را قهرمان
چین ز روی من ببرگر عزم داری سوی چینخان ومانم را بمان گر رای داری سوی خان
تا بود رزمت چورزم رستم و افراسیابتابود عزمت چو عزم رستم و مازندران
در سفر حفظ خدایت همعنان سایه صفتگاه رجعت با ظفر گیتی ستان خورشید سان
چون بنای آبتین چتر کیان بالای سرچو به نیزه سام یل رخش یلی در زیرران
کار ملکت آنچنان گشته به فر مقدمتکز هوا بر خود بباید مژدها در وازه بان
بس چو آید باز جنت بهر تحسین بهشتگوید از فضل خدا شیراز ماند در امان
زان سپس در پادشاهی عیش کن با چار یارهر چهار از استواری پایه تخت کیان
این سخن از راستی تیر است وبروی مهر شاهتیر و مهر این دو نشان شه بود ای شه نشان
این نه نظمی شاهوار است این کمین را تحفه ئیستکز رهی دیدی بدیهه پیش تخت اندر عیان
این نتیجه یادگار روزگار آمد زمنسال تا ریخش ز زی وخی و نون دارد نشان
جاه شاه آمد مدیحم را به صد دفتر امیدعمر شاده آمد ضمیرم را به صد دیوان ضمان
گو بیارد هر که خواند اینچنین ابیات راخان های خسروانی پر ز گنج شایگان
ز آسمان آمد سخن وز فر مدح شاه بیناین سخن راکز زمین چون برده ام بر آسمان
دی مگر گفتند در حضرت که شعر من همهوصف پستان چو نار است و لب چون ناردان
یا غزل در نعت قدی همبر شمشماد و سرویا سخن در وصف زلفی با نسیم مشک وپان
یا نوید وعده وصلی زیاری دل گسلیا امید عشوه و بوسی ز ماهی دلستان
اینکه این طرز غریب آورده شد پاک و بریاز عبارتهای شیراز و عیار اصفهان
ترسم از کنجی کرانی قلتبانی گویدمتو نه از شیرازی آخر از کجائی قلتبان
قافیه آوخ مکرر می شود ورنه به نظممدح شروان گردمی و طعن آذربایجان
جز خراسانی و غزنی کس نگوید شعر نغزبد نگوید ما و را النهری واهل دامغان
من بر انگیزم معانی هین که یابد رمز اینمن بپردازم سخن هان تا که داند سر آن
مرد را دانم که دارد شکل و نام خواجگیگر بخواند راست این را پس مرا نامرد خوان
ور ترا باور نیاید از من این دعوی که رفتاز من این یک امتحان وز تو هزاران امتحان
خر به از اینها چو جوید شاه ازین مشتی عوامسگ به از اینها چه خواهد شاه ازین خوفی عوان
من که چون جان جوهری را از کسم ناید دریغزین خرانم جو دریغ آید دریغا خرخران
تا بود اعدا و ملک و دادو فرمان برزمینتا بود زلات و گنج وکام و عشرت در زمان
ملک چون اعدا بگیرو داد چون فرمان بدهگنج چو زلت ببخش و کام چون عشرت بران
تا زمین پاید به پای و تا زمان باشد بباشتا فلک گردد بگرد و تا جهان ماند بمان