شمارهٔ ۲۶
الا یا مشعبد شمال معنبربخاری بخوری و یا گرد عنبر
نه روحی ولیکن چو روحی مصفانه نوری ولیکن چو نوری منور
نفسهای فردوسیانی به خلقتروانهای روحانیانی به گوهر
چه خلقی که نه جسم داری و نه جانچه مرغی که نه پای داری و نه پر
همی پوئی و پای تو در تو پنهانهمی پری و پر تو در تو مضمر
رسول بهشتی ز عالم به عالمبرید بهاری ز کشور به کشور
نسیم تو نافه گشاید به صحراصریر تو دستان زند بر صنوبر
به خاک اندرت صد هزاران مطرابه آب اندرت صد هزاران زره در
ز اشکال تو روی دریا منقشز آثار تو روی صحرا مصور
الا یا خجسته براق سلیمانیکی بر سر کوی معشوق بگذر
یکی صورت انگیز بر خاکش از خوننزار و جگر خسته و زرد لاغر
خروشان و جوشان و بریان و گریانبری گشته از خواب و بیزار از خور
گذشته بناگوشش از گوشه دلرسیده دو زانوش بر تارک سر
همه پیش و پیرامن او مخططهمه چاک پیراهن او معصفر
روان گشته رنجورش از درد هجرانزبان گشته مجروحش از یاد دلبر
ز داغ درونش جوارح جراحتز پیکان هجرانش افکار پیکر
به حالی که گر بر صفت بگذرانیشرر بارد از کلک و طوفان ز دفتر
الا باد مشکین چو این نقش کردیدر آویز در دامن آن ستمگر
بگویش که برخون این سوخته دلچه عذر آوری پیش دادار داور
اگر شرط مهر آزمائی توانیبکن پرسشی باری از حال چاکر
بیا ای صنم بر سر راه بارییکی بر سر راه بگری و بنگر
به تن بین ره صید مجروح از آهممنقط ز بس قطره های مقطر
فرازش ز خونم چو کوه طبر خوننشیبش ز اشکم چو دریا ز گوهر
همه خاک و خاره چو لعل بدخشیهمه سنگ ریزه چو یاقوت احمر
بدان ای نگارین که بردندم از توبدانسان که آرند اسیران کافر
چو بیمار بر پشت حمال نالاندو لب از نفس خشک و دو آستین تر
زمانی ستاده چو بر طور موسیزمانی نشسته چو دجال بر خر
خری بد شراری خری بد طبیعتخری خفته بالای مفرنج و منظر
دو دستش چنان چون دو چوگان گل کشدو پایش چو دوخر کمان کمانگر
بخفتی گر از باد پالانش بودیبماندی گر از سایه بودیش افسر
به هر موی او دیده ای رسته گریانبه هر دیده ای نوحه کردی بر آن خر
زمانی فتادی چو مصروع بیخودزمانی معلق زدی چون کبوتر
دو بیطاقت و دو ضعیف و دو بیدلدو بیچاره و دو حزین و دو مضطر
همی ره بریدیم چون بار بستیمدراین هر دو ره بر عجب مانده رهبر
شنیدم که عیسی چو بر آسمان شدپیاده شد و ماند خر را هم ایدر
مرا با چنین خر به معراج عیسیببردند تا جای پاکان برابر
به دشتی رسیدم به مانند دریاکه کس جز ملایک ندیدیش معبر
نه خورشید کردی بروجش سیاحتنه تقدیر کردی حدوش مقرر
گیاش از درشتی چو دندان افعیهواش از عیون همچو کام غضنفر
ز آبش اجل رسته وز باد پیکانز خاکش خسک رسته وز خار خنجر
نه جز دیو در ساحتش کس مسافرنه جز وحش در وحشتش جین ماذر
همی رفتمی در چنان حال لرزانچو کهف یتیمان عریان به آذر
حضاری پدید آمد از دور گفتیسپهریست رسته ز پولاد و مرمر
نشیبش ز الماس گسترده مفرشفرازش ز کافور پوشیده چادر
زبالاش اطلاس پوشیده انجمبه دامانش پنهان شده چادر خور
یکی صورتی چون جهانی مهیابر آورده پیکر به فرق دو پیکر
ز وادیش عالم پر از تف دوزخزبادش دو دیده پر از نیش نشتر
هوائی پر از آسمانهای سیمینزمینی پر از بوستانها به زیور
در این آسمان خاره و خار گلبندر آن آستان چشم نخجیر اختر
طریقت بر این آسمان چون صراطیچو موی سر زلف خوبان کشمر
به جائی مسلسل به هنجار بارانبه جائی شده راست چون خط محور
رهی چون شهابی به پهنای گردونرهی چو طنابی فرو هشته از جر
رهی هم به کردار زنار راهببرآویخت از طرف محراب و منبر
گهی دوخته پای او پشت ماهیگهی برده سر بر رخ نجم ازهر
عدیل و رفیق من من اندر چنین رهیکی اژدهای خروشان چو تندر
چو بر روی خرافه برکرم پیلههمی رفتمی من بر آن راه منکر
به قوت چو گردون به صورت چو دریابه تندی چو طوفان به تیزی چو صرصر
چنان اژدهائی که از سهم و بیمشفسرده شدی بحر و بگداختی بر
من اندر کنارش پشیمان و حیرانهمی رفتمی همچو عاصی به محشر
بدینسان شدم تا یکی سنگلاخیچو قعر جهنم مهول مقعر
یکی وادیئی چون یکی کنج دوزخدر آکنده مشتی خسیس محقر
گروهی چو یکمشت عفریت حیرانبه کنجی چو گور جهودان خیبر
چو دیوان به مطمورهای سلیمانچو رهبان به کنج ستودان قیصر
سلب سایه و سنگ فرش و غذا غمهنر فتنه و فخر شور و شرف شر
چو نسناس ناکس چو نخجیر خیرهچو یاجوج بی حد و ماجوج بی مر
همه غافل از حکم دین و شریعتهمه بی خبر از خدا و پیمبر
نه هرگز کسی دیده هنجار قبلهنه هرگز شنیده کس الله اکبر
چو دیوان هندی همه پیر و برناچو غولان دشتی همه ماده و نر
گروهی کریهان سگ طبع خس خوگروهی خسیسان خس خوار خس بر
به یکپاره نان آن کند دیده زنبه یک استخوان این خورد خون مادر
همه دیو چهران و دیوانه طبعانهمه سگ پرستان و گوساله پرور
به هر زیر سنگی گروهی بهیمهخزیده به یکدیگر اندر سراسر
به یک روزه نان جمله درویش لیکنرز بدبختی و بدسگالی توانگر
چه دارند این قوم قدی سلیماناگر نیستی سهم شاه مظفر
ملک ناصر حق و سلطان مشرقکه جمشید ملک است و خورشید لشکر
بدانجا رسیده که گوینده گویدنه خالق و لیکن ز مخلوق برتر
چه عز است کآن مر ورا نیست آئینچه جاهست کآن مر ورا نیست درخور
جهان را به دو گوهر ناموافقبه توفیق ابر و به کردار صرصر
یکی کلک روشن تن تیره صورتیکی تیغ خونخوار یاقوت پیکر
دو صورت که هر دو منافی نیابندیکی خاک میدان یکی مشک اذفر
یکی دولت افشاند از تاج محنتیکی آتش انگیزد از آب کوثر
ایا پادشاهی که از دولت توجوان گشت باز این جهان معمر
فلک زان شرف تا شود خاک پایششودهر شبی بر بساط مدبر
به روزی که بخت آزمایند مردمبرد هر کس از کشته خویش کیفر
زمین گردد از نعل اسبان معزبلهوا گردد از گرد میدان معنبر
جهان گردد از خون گران چو دریاتو چون موج کشتی به ساحل برآور
گهی همچو خورشید بر روی گردونگهی چون فرامرز بر پشت اشقر
به نوک سنان شمری موت دشمنبه گرز گردان بشکنی ترک و مغفر
سرکینه جویان به تن در گریزدز ره بر کتف گردد از هم اجاعر
بدانگه که حمله بری بر معادیچو ثعبان موسی چو شیر دلاور
ایا پادشاهی که از سهم تیغتمونث شود در رحم ها مذکر
زمین ار چو دوزخ شود ور چو دریازمان ار چو حنظل شود ورچو شکر
منم از زبان و دل خویش ایمنز رتبت مصفا ز تهمت مطهر
ز گفتار بدگوی چون گرگ یوسفز تلبیس بدخواه چون شیر مادر
میان من و دشمن من شریعتطریقی نهاده ست سهل و مشهر
اگر گشت راضی به احکام ایزدوگر سر بتابد زدین پیمبر
به حکم نیاکان او بازگردمسیاوخش وار اندر ایم به آذر
همی تا موافق نگشت آب و آتشهمی تا مساعد نشد نفع با ضر
همی تا جهان گردد از نور و ظلمتزمانی مصفا زمانی مکدر
بقا بادت ای شاه در عز و دولتسر چتر تو گشته با چرخ همسر
همیشه دو چشمت به ترک پریرخهمیشه دو دستت به زلف معنبر
رخ بدسگال تو از آب دریادل دشمن تو پر آذر چو مجمر