گنج

شمارهٔ ۲۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۲۰ بیت
زهی زمانه نامهربان نادره کارخهی سپهر نگونسار ناکس غدار
چه رنج ها که ز تونیست برروان کرامچو غصه ها که ز تو نیست بر دل ابرار
چه حکمت است که سیر لئیم طبع تو هستخسیس پرور و عالم کش و کریم آزار
چه حالت است که مهر آوری به بی هنرانچه موجب است که داری زاهل دانش عار
یکی فرو بری از قهر تا به تحت ثرییکی ز مهر برآری به گنبد دوار
گهی ز دست تو جام طرب خورد غافلگهی ز کاس تو زهر تعب خورد هشیار
یکی منم که گرفتار فکر کار توامکه تا چگونه برم جان ز دست تو به کنار
نچیده ام گل شادی ز باغ دهر و کنونزمانه بین که مرا چون نهاده در دل خار
به زهر خنده گهی بر بلا بخندم سستگهی به خلوت بر خویشتن بگریم زار
چگونه ازدل پر غم برآورم پیکانکه تیر جور تو در وی نشسته تا سوفار
ز دست محنت ایام و جور چرخ فلکمراست چشم تر اشکبار و جسم نزار
مثال گنبد خضرا چو کاسی از میناستبه رو زده از زر مغربی دو صد مسمار
منم چو مور گرفتار طاس دام فلکز طاس مور برون آمدن بود دشوار
چونیک درنگری شکل آسمان طاسیستستاره مور صفت اندر او هزار هزار
ز روزگار وفا کم طلب که مرغ وفانهان شده ست ز دیدار خلق عنقاوار
از این بترچه رسیده ست بر من مسکینکه خاطرش ز من آزرده شد بت عیار
عزیر خاطر آن پر هنر برنجیده ستبه تهمتی که زمن نقل کرده اند اشرار
به طعنه گفت مرا دوش دوستی مشفقکه ای فلانی شرمت باد ازین گفتار
نعوذبالله از چون توئی رواباشدکه بر ضمیر چنان دوستی نشسته غبار
تو کیستی و که باشی که هجو او گوئیکه هست او ز تو بهتر به مال و جاه و عقار