شمارهٔ ۲۲
حذرای عاقلان غافل وارحذر ای جاهلان غفلت کار
زین گذرگاه دیو نفس شکرزین بیابان غول روح شکار
زین سرای فریب و دار فنازین مقام غرور و عیب و عوار
هان معطل به سر مبر ایامهین معول مکن بر این مکار
در ره سیل جای خواب مسازدر بیابان شوره تخم مکار
سخت زشت است نزد دیده و عقلغره بودن بدین دو روزه قرار
بس شگرف است پیش اهل خرددور بودن ز مهر این غدار
نیست چیزی نهاد خانه خاکهیچ دان اصل گنبد دوار
این یکی کلبه ئیست پر ز فریبواندگر گنبدیست پر زنگار
زاین حفاظ و وفا خیال مبندزآن سکون و بقا امید مدار
تا ز تو نگذرد تو زاو بگذرتا بنگذاردت تواش بگذار
ماجرای گذشتگان برخوانقصه حال رفتگان یادآر
کس از آن رفتگان نیامد بازکس از آن خفتگان نشد بیدار
بس جوانمرد را بکشت و نشدکس از این گنده پیر برخور دار
دل ما سنگ و این همه حجتچشم ما شوخ و اینهمه آثار
زاد سروی که بر فرازد سرقامت دلبریست خوش رفتار
هر بنفشه که بر دمد ز زمینهست زلف بتی پری دیدار
هر گلی کز چمن به بار آیدعارض شاهدیست گلرخسار
ای دریغا که شد جهان بی مهراز خصال حمیده احرار
آه و دردا که یک جهان پر شداز فرومایگان و از اشرار
دور آزادگان نگر که فتادکف مشتی لیئم ناهموار
همه با هم دو روی همچو درمهمه ناپایدار چون دینار
همه مردم ولی نه مردم سانهمه صورت ولی نه معنی دار
همه چون نی همیشه یاوه درایهمه چون دف مدام سیلی خوار
همه عاشق شده به جاهک خویشهمه واله به بادک و بازار
همه کبرند و لاف و باد و بروتهمه ریشند و جبه و دستار
همچو نرگس همه به زر معروفچون شکوفه نکرده سیم نثار
چون بنفشه گرانسر اندر کبرلیک چون گل دریده شان شلوار
آنکش امسال خواجه می خوانیبود از جمع جبه دزدان پار
وآنکش امروز مرد می دانیمی ستد سیم چون زنان پیرار
مرده گیر این خران زشت نهادپست گیر این خسان بیهده کار
تیز در ریش این چنین خواجه... در ... آنچنان عیار
همه بیکار همچو تیغ حطیبهمچو سوزن همه به بن برکار
نه در این ذره ای وفا و کرمنه در آن ریزه ای حیا و وقار
چون ازین هر دو مرد خالی شدپس چه او و چه نقش بر دیوار
همه در کار خویش کور و لیکچشمهاشان به عیب جستن چار
همه ابلیس در صفات و ز جهلنزدشان جبرئیل بی مقدار
همه نا اهلی و ظرافت سردهمه ایزاء و چربک و آزار
هیچ این سفلگان به هیچ مگیرکس ازین ناکسان به کس مشمار
این چه خلقند مردمان فریادوین چه قومند الامان زنهار
حسبته الله ای مسیح درآیبیخ دجال سیرتان بردار
ای محمد خدای را بر خیززین ابوجهلیان برآر دمار
ای صرافیل صورحشر بدمو ز سر این خران ببرافسار
ای تو در شعر وارث همگرصاحب افکار و نکته ابکار
ای به چوگان نطق و نظم دریگوی دانش ربوده از اغیار
جامه ای کآن ز طبع بافته ایهستش اندیشه پود و معنی تار
شعر باد است هان و هان پس ازینعمر بر باد بیهده مگذار
مدح این منعمان سفله مگویهجو این ممسکان مکن تکرار
که نه ممدوح باد و نه مهجوکه نه شاعر پرست و نه اشعار
خوارکردی به هرزه نفس عزیزرنجه کردی ضمیر گوهر بار
شعر در جنب علم بی هنریستزو نخواهد شدن هنر اظهار
چون هبا شد به خیره عمر عزیزگر بود ملک مصر باشد خوار
آبرویت چو شد به باد آنگهشعر گو باش لولو شهوار
شین باشد عدیل زاغ شدنمثل من طوطیئی شکر گفتار
شکر علم جوی چون طوطیهم به زاغان رها کن این مردار
پای در راه علم باقی نهدست ازین هزل و ترهات بدار
آخر از شاعری چه یافته اندانوری و سنائی و پندار