شمارهٔ ۴
شب تا به سحر منم بدین دردنالان نالان چو ناتوانان
گردان گردان به هر در و کویگویان گویان چو پاسبانان
فریاد ز محنت غریبانزنهار ز حسرت جوانان
خرمن خرمن سرشک ریزاندامن دامن گهر فشانان
جویان جویان به هر بیابانپویان پویان پی شبانان
روز از سر راه بر نخیزمدر ره نگران چو دیدهبانان
گریان گریان شوم پذیرهپرسان پرسان ز کاروانان
از نام و نشان نازنینانو ز بوم و دیار مهربانان
گویند مرا سرشک کم ریزاین سر سبکان دل گرانان
نه اشک که خون دل بریزمبر خاک عزیز آن جوانان
نه آب که دیدگان ببارمبر درد و دریغ نازنینان
ای باد ببر پیام زارمروزی که رسی به خاک آنان
بگذار اگر چه بی زبانیبازآر پیام بی زبانان
چون گل برود دگر چه ماندجز خار به دست باغبانان
در خاک فتاد آب چشمماز چشم بدان و بدگمانان