گنج

ساقی‌نامه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۸ بیت
بیا ساقی! آن مِی که حال آورَدکرامت فزاید، کمال آورَد
به من دِه که بس بی‌دل افتاده‌اموَز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام
بیا ساقی! آن مِی که عکسش ز جام‌به کیخسرو و جم فرستد پیام‌
بده تا بگویم به آوازِ نی‌که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی! آن کیمیایِ فتوح‌که با گنجِ قارون دهد عُمرِ نوح‌
بده تا به رویت گشایند بازدرِ کامرانی و عُمرِ دراز‌
بده ساقی! آن مِی کز او جامِ جمزند لافِ بینایی اندر عدم‌
به من دِه که گردم به تأییدِ جام‌چو جم، آگه از سِرِّ عالَم تمام
دَم از سِیرِ این دِیرِ دیرینه زنصَلایی به شاهانِ پیشینه زن
همان منزل‌ست این جهانِ خراب‌که دیده‌ست ایوانِ افراسیاب‌
کجا رأیِ پیرانِ لشکر‌کِشش؟کجا شیده آن تُرکِ خنجر‌کِشش؟
نه تنها شد ایوان و قصر‌ش به بادکه کس دَخمه نیزش ندارد به یاد‌
همان مرحله‌ست این بیابانِ دورکه گم شد درو لشکرِ سَلم و تور‌
بده ساقی! آن مِی که عکسش ز جامبه کیخسرو و جَم فرستد پیام‌
چه خوش گفت جمشیدِ با تاج و گنجکه «یک جو نَیَرزد سرایِ سِپَنج‌»
بیا ساقی! آن آتشِ تابناک‌که زَردُشت می‌جویدش زیرِ خاک‌
به من دِه که در کیشِ رِندانِ مست‌چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست‌
بیا ساقی! آن بِکرِ مستورِ مست‌که اندر خرابات دارد نِشَست
به من دِه که بَدنام خواهم شدنخرابِ مِی و جام خواهم شدن
بیا ساقی! آن آبِ اندیشه‌سوز‌که گر شیر نوشد، شود بیشه‌سوز‌
بده تا روَم بر فلک، شیرگیربه هم بر زنم دامِ این گرگِ پیر‌
بیا ساقی! آن مِی که حورِ بهشت‌عَبیرِ ملائک در آن مِی‌ سرشت‌
بده تا بُخوری در آتش کُنممشامِ خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی! آن مِی که شاهی دهدبه پاکیِ او دل گواهی دهد
مِی‌ام دِه مگر گَردم از عیب، پاک‌برآرم، به عشرت، سَری زین مغاک‌
چو شد باغِ روحانیان مَسکنمدر این جا چرا تخته‌بندِ تنم؟
شرابم دِه و رویِ دولت ببینخرابم کُن و گنجِ حکمت ببین
من آنم که چُون جام گیرم به دستببینم در آن آینه، هر چه هست
به مستی، دَمِ پادشاهی زنمدَمِ خسرَوی در گدایی زنم
به مستی توان دُرِّ اسرار سُفت‌که در بی‌خودی راز نتوان نهفت
که حافظ‌ چو مستانه سازد سرود‌ز چرخَش دهد زُهره آوازِ رود‌
مُغَنّی کجایی؟ به گلبانگِ رودبه یاد آوَر آن خسروانی‌سُرود‌
که تا وَجد را کارسازی کنمبه رقص آیَم و خرقه‌بازی کنم
به اقبالِ دارایِ دِیهیم و تختبِهین میوهٔ خسروانی درخت‌
خدیوِ زمین‌، پادشاهِ زمان‌مَهِ برجِ دولت، شهِ کامران
که تمکینِ اورنگِ شاهی اَزوستتن‌آسایشِ مرغ و ماهی ازوست
فروغِ دل و دیدهٔ مقبلان‌ولی‌نعمتِ جانِ صاحب‌دلان‌
اَلا اِی همایِ همایون‌نَظر‌!خجسته‌سروشِ مبارک‌خبر‌!
فلک را گهر در صدف چون تو نیستفریدون و جم را خَلف چون تو نیست
به جایِ سِکندر، بمان سال‌هابه دانادلی، کشف کُن حال‌ها
سَرِ فِتنه دارد دگر روزگارمن و مستی و فتنهٔ چشمِ یار
یکی تیغ داند زدن روزِ کاریکی را قلم‌زن کُند روزگار‌
مغنّی! بزن، آن نوآیین‌سرود‌بگو با حریفان به آوازِ رود
«مرا بر عدو عاقبت فرصت استکه از آسمان مژدهٔ نصرت است»
مغنّی! نوایِ طرب ساز کنبه قول و غزل قصّه آغاز کن
که بارِ غمم بر زمین دوخت پایبه ضربِ اصولم برآوَر ز جای
مغنّی! نوایی به گلبانگِ رودبگوی و بزن خسروانی‌سرود
روانِ بزرگان ز خود شاد کنز پرویز و از باربد یاد کن
مغنّی! از آن پرده نقشی بیارببین تا چه گفت از درون، پرده‌دار
چنان بَرکِش آوازِ خنیاگریکه ناهیدِ چَنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت روَدبه مستیِ وصلش حوالت روَد
مغنّی! دف و چنگ را ساز دِهبه آیینِ خوش‌، نغمه آواز دِه
فریبِ جهان قصهٔ روشن استببین تا چه زاید، شب آبستن است
مغنّی! ملولم، دوتایی بزنبه یکتاییِ او که تایی بزن
همی بینم از دورِ گردون شگفتندانم که را خاک، خواهد گرفت
وگر رندِ مُغ آتشی می‌زندندانم چراغِ که برمی‌کُند‌
در این خون‌فِشان، عرصهٔ رستخیزتو خونِ صُراحی و ساغر بریز
به مستان، نویدِ سرودی فرستبه یارانِ رفته درودی فرست