گنج

شمارهٔ ۹

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشدگر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصلبر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر استآتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیستاینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ستخود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافتجز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد
حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستیروزی شود که با آن پیوند شب نباشد