شمارهٔ ۶
صراحی دگر بارم از دست بردبه من باز بنمود می دستبرد
هزار آفرین بر می سرخ بادکه از روی ما رنگ زردی ببرد
بنازیم دستی که انگور چیدمریزاد پایی که در هم فشرد
برو زاهدا خورده بر ما مگیرکه کار خدایی نه کاریست خرد
مرا از ازل عشق شد سرنوشتقضای نوشته نشاید سترد
مزن دم ز حکمت که در وقت مرگارسطو دهد جان، چو بیچاره کرد
مکش رنج بیهوده خرسند باشقناعت کن ار نیست اطلس چو برد
چنان زندگانی کن اندر جهانکه چون مرده باشی نگویند مرد
شود مست وحدت زجام الستهر آن کـاو چو حافظ می صاف خورد