شمارهٔ ۵۷
مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماستزآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست
مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آنچشمهٔ مهر رخش در سینهٔ نالان ماست
آب حیوان قطرهای زآن لعل همچون شکر استقرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست
تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقینبر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست
حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزارکآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست