گنج

شمارهٔ ۵۰

اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتیساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی
زنگ غمت از دل می خون‌رنگ برد پاکبشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی
گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگبشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی
آمرزش نقد است کسی را که در اینجایاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
جهل من و علم تو فلک را چه تفاوتآنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی
بر خاک در خواجه که ایوان جلال‌استگر بالش زر نیست بسازیم به خشتی
ترسا بچه‌ای دوش همی‌گفت که حافظحیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی