شمارهٔ ۱۵
به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیشبه کردگار رها کرده به مصالح خویش
به پادشاهی عالم فرو نیارد سراگر ز سِرِّ قناعت خبر شود درویش
بنوش باده که قَسّام صُنع قسمت کرددر آفرینش از انواعِ نوشدارو نیش
ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشویمشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش
ریا حلال شمارند و جام باده حرامزهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش
ریای زاهد سالوس جان من فرسودقدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش
به دلربائی اگر خود سرآمدی چه عجبکه نور حُسن تو بود از اساس عالم پیش
دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شدبه جان بُوَد خطرم زین دل محالاندیش