قطعه شمارهٔ ۱۴
دل مَنِه بر دُنیی و اسبابِ اوزآنکه از وی، کَس وفاداری ندید
کَس عسل بینیش از این دُکّان نخوردکَس رُطَب بیخار از این بُستان نچید
هربه ایّامی چراغی برفروختچون تمام افروخت، بادش دَردَمید
بیتکلّف هرکه دل بر وِی نهادچون بِدیدی، خَصمِ خود میپَروَرید
شاهِ غازی، خسروِ گیتیسِتانآنکه از شمشیرِ او خون میچکید
گَه به یک حمله، سپاهی میشکستگَه به هویی، قلبهگاهی میدَرید
از نَهیبَش، پنجه میافکند شیردر بیابان، نامِ او چون میشنید
سَروَران را بیسبب میکرد حَبسگَردَنان را بیخطر سَر میبُرید
عاقبت، شیراز و تبریز و عراقچون مسخّر کرد، وقتش دَررسید
آنکه روشن بُد جهانبینش بِدومِیل در چَشم جهانبینَش کشید