گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۹

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده‌ام، بیارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خونِ پیاله خور که حلال است خون اودر کار یار باش که کاری‌ست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماستمطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی
مِی ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت«خوش بگذران و بشنو از این پیرِ منحنی»
ساقی به بی‌نیازی رندان که می بدهتا بشنوی ز صوت مغنی «هو الغنی»