غزل شمارهٔ ۴۲۷
چراغ روی تو را شمع گشت پروانهمرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه
خِرد که قید مجانین عشق میفرمودبه بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت، چه شد؟هزار جان گرامی فدای جانانه
منِ رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشنگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشتفسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای سپندبه غیر خال سیاهش که دید به دانه؟
به مژده، جان به صبا داد شمع در نفسیز شمع روی تواَش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانیکه بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که بازفتاد در سر حافظ هوای میخانه