غزل شمارهٔ ۳۵
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادست۷ بیت
برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست؟مرا فِتاد دل از ره، تو را چه اُفتادست؟
میان او که خدا آفریده است از هیچدقیقهایست که هیچ آفریده نَگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش، چون ناینصیحتِ همه عالم به گوشِ من بادست
گدایِ کویِ تو از هشت خُلد، مستغنیستاسیرِ عشقِ تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستیِ عشقم خراب کرد ولیاساسِ هستیِ من زآن خراب، آبادست
دلا مَنال ز بیداد و جورِ یار که یارتو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فَسانه مخوان و فُسون مدم حافظکز این فسانه و افسون مرا بسی یادست