گنج

غزل شمارهٔ ۱۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انانداخت۱۱ بیت
خَمی که ابرویِ شوخِ تو در کمان انداختبه قصد جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالَم، که رنگ الفت بودزمانه طرح محبّت، نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردفریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب‌خورده و خِوی‌کرده می‌رَوی به چمنکه آبِ روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاهِ چمن، دوش، مست، بگذشتمچو از دهانِ تواَم غنچه در گُمان انداخت
بنفشه طُرِّهٔ مفتول خود گره می‌زدصبا حکایتِ زلفِ تو در میان انداخت
ز شَرمِ آن که به روی تو نسبتش کردمسمن به دستِ صبا، خاک در دهان انداخت
من از ورع، مِی و مطرب ندیدمی زین پیشهوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آبِ میِ لعل، خرقه می‌شویَمنصیبهٔ ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشایشِ حافظ در این خرابی بودکه بخششِ ازلش، در میِ مغان انداخت
جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمانمرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت