رباعیات
شمارهٔ ۱ای جان و سر حبیب و ایمان حبیبشمارهٔ ۲آن یک گوید که چرس و تریاک خوش استشمارهٔ ۳آن یک گوید که چرس با بنگ خوش استشمارهٔ ۴زاین خم که همیشه بی می ووارون استشمارهٔ ۵سیگار که لب بر لب تو دوخته استشمارهٔ ۶آن زلف سیه که خوشه خرمن تو استشمارهٔ ۷یکعمر رهم بدیر خمار افتادشمارهٔ ۸بنگر بنگارم که عجب میگذردشمارهٔ ۹عمری است که عمر به تعب میگذردشمارهٔ ۱۰دیشب صنمی وعده بازارم کردشمارهٔ ۱۱لب جز لب سیگار بدان لب نرسدشمارهٔ ۱۲تا جامه گلگون ببرش دوخته شدشمارهٔ ۱۳درمیکده جامی ار بصد جان بخشندشمارهٔ ۱۴شاید، که ترا فتنه عالم نامندشمارهٔ ۱۵می نور دل و دیده انگور بودشمارهٔ ۱۶هر کس سخنی گوید از آغاز وجودشمارهٔ ۱۷می خور که چو نامرد خورد مرد شودشمارهٔ ۱۸هر شب که دو سنبل تو آشفته شودشمارهٔ ۱۹هر شب که تو در بری بود آن شب عیدشمارهٔ ۲۰خواهی قلمم بنام در کش یکبارشمارهٔ ۲۱آن آتش طور و شعله نور بیارشمارهٔ ۲۲آن چهره چون شیر شود همچون قیرشمارهٔ ۲۳شد باد سحر مشک فشان عنبر بیزشمارهٔ ۲۴ما را بجهان گوشه ابروی تو بسشمارهٔ ۲۵بر گوشه طره تو آن دانه خالشمارهٔ ۲۶گر چرخ دهد بال و پرت هیچ مبالشمارهٔ ۲۷یکچند بکوی میفروشان بودمشمارهٔ ۲۸من باده اگر خورم حکیمانه خوردمشمارهٔ ۲۹زلفت فتد ار بکف پریشش سازمشمارهٔ ۳۰میخواست دلت که بیدل و دین باشمشمارهٔ ۳۱سر در سر سودای جهان میباشمشمارهٔ ۳۲قربان تو و طبع ملول تو شومشمارهٔ ۳۳از تابش آفتاب بیتاب شدیمشمارهٔ ۳۴یک چند پی شیخ مناجات شدیمشمارهٔ ۳۵چندی پی کارهای بیهوده شدیمشمارهٔ ۳۶ما سر همه در خوردن و خفتن داریمشمارهٔ ۳۷ما با تو یکی جان بدرون دو تنیمشمارهٔ ۳۸رسوای سر کوچه و بازارم کنشمارهٔ ۳۹ایجان جهان حبیب را قهر مکنشمارهٔ ۴۰آن سنبل و گل بهم در آمیخته بینشمارهٔ ۴۱ای سنبل تو همیشه تاب آلودهشمارهٔ ۴۲از اهل خراسان سخن خیر مگوشمارهٔ ۴۳عید است و ببر کرده همه جامه نوشمارهٔ ۴۴جامی و حریفی دو و بزم طربیشمارهٔ ۴۵تا چند بتا تو سرکشی خو داریشمارهٔ ۴۶آن به که شراب را حکیمانه خوریشمارهٔ ۴۷تا چند بیاد گل و سنبل باشیشمارهٔ ۴۸در کعبه و در دیر مرایار توئی