شماره ۳۰ - ترکیب بند
بستهٔ دام رنج و عنایمخستهٔ درد فقر و فنایم
سفتهٔ دست کرب و بلایمخشک شاخی، نه بر، نی نوایم
چیستم؟ کیستم؟ از کجایم؟
ناتوانی ز ره باز ماندهبندهای خواجه از پیش رانده
دیو و غولم سوی خویش خواندهنفس شومم به هر سو کشانده
بند بنهاده بر دست و پایم
رانده از خلد مانند آدمچون سلیمان ز کف داده خاتم
نزد اصحاب کهف از سگی کمچیستم؟ کیستم؟ ننگ عالم
چند پرسی ز چون و چرایم
آستانی به در سر نهادهحلقهای چشم بر در نهاده
بندهای دل به داور نهادهچون قلم سر به خط بر نهاده
تا کند تیغش از تن جدایم
نیست جز فقر در طیلسانمنیست جز عجز طی لسانم
سفلهتر از همه ناکسانمراست گویم خسی از خسانم
برده زین سو بدان سو هوایم
گر بلندی دهد، آسمانمور به پستی نهد، آستانم
خود به خود من نه اینم نه آنمهر چه گوید چنانم، چنانم
هم ازو درد و هم زو دوایم
من ز خود هست و بودی ندارممن ز خود ربح و سودی ندارم
من ز خود تار و پودی ندارممن که از خود نمودی ندارم
بیخودانه چه سان خود نمایم
سالها در جهان زیستم منره نبردم که خود کیستم من
چند پرسی ز من چیستم مننیستم نیستم نیستم من
کز عدم زی فنا میگرایم
بنده را پادشاهی نیایداز عدم کبریائی نیاید
بندگی را خدائی نیایداز گدا جز گدائی نیاید
من گدا من گدا من گدایم
بندهام گر به خویشم بخواندراندهام گر ز پیشم براند
آستانم چو بر در نشاندپاسبانم چو بر ره بماند
هر چه گوید جز او را نشایم
گوئی اندر خم صولجانشگردی اندر ره آستانش
کمترم از سگ پاسبانشبندهام بر در بندگانش
این بسنده است فرّ و بهایم
گر بخواند به خویشم، فقیرمور براند ز پیشم، حقیرم
گر بگوید امیرم، امیرمور بگوید بمیرم، بمیرم
بندهٔ حکم و تسخیر رایم
ای که جوئی تبار و نژادمز آتش و آب و از خاک و بادم
من نخستین دم از خاک زادمزادهٔ خاک و خاکی نهادم
هر نفَس جبهه بر خاک سایم
از عدم حرف هستی نشایددعوی کبر و مستی نشاید
خاک را جز که پستی نشایداز فنا خودپرستی نشاید
من فنا من فنا من فنایم
دیوی اندر به پیرامن منماری اندر به پیراهن من
ز آتشی شعله در دامن منبرقی افتاده در خرمن من
سوخته جمله برگ و نوایم
سخت در دام تشویش ماندهیک قدم پس یکی پیش مانده
خسته و زار و درویش ماندهبینوا با دل ریش مانده
ای خدا ره سوی خود گشایم
مست و بیهوش و دیوانهام منروز و شب گرد ویرانهام من
نه ز حرم نی ز میخانهام مناز خرد سخت بیگانهام من
با سگ کوی او آشنایم
هر نفس میفرستد دو عیدمهر زمان داده رجع بعیدم
گه شقی سازد و گه سعیدمکرده میقات یوم الوعیدم
داده میزان یوم الجزایم
قبضهای از دو عالم سرشتهخاک و افلاک و دیو و فرشته
سرّ وحدت در این قبضه هشتهاسم اعظم بر او بر نوشته
گر خبر خواهی از مبتدایم
ساخته جسم و جانم زِ دو جهاندر نهادم نهاده دو کیهان
در دو گیتی چه پیدا چه پنهانکرده انموذجی نک منم هان
ساخته جام دو جهان نمایم
بر زبان عقدهای همچو موسیکرده مرغی ز گِل همچو عیسی
در دل حوت چون پور متینسخه اصلی آیات کبری
معجزات همه انبیایم
راز تورات و انجیل و فرقانسرّ تنزیل و تأویل قرآن
هم در انگشت مهر سلیمانهم به کف چوب موسی بن عمران
گه عصا و گهی اژدهایم
من یکی نیستم صد هزارمگر به یک میزر و یک ازارم
از عدد واحد است اعتبارمدر مراتب فزون از شمارم
بیخبر ز ابتدا، انتهایم
پیرو امر و نهی کتابمبندهٔ شاه مالک رقابم
پای اگر بر سر آفتابمسر به پای سگ بوترابم
خاک راه شه دین رضایم
گر به صورت حقیر و کهینممن به معنی کتاب مبینم
از نژاد بزرگان دینمشیعهٔ صالح المؤمنینم
بندهٔ خاتم الاوصیایم
ای ظهور جلال خدائینی خدائی نه از حق جدائی
ملک ایجاد را ناخدائیامر حق را تو حرف ندائی
من چه گویم که رجع الصدایم
بندهام، ره به جائی ندارمعقل و تدبیر و رائی ندارم
در سر از خود هوائی ندارمره به دولتسرائی ندارم
درگه دوست دولتسرایم
بندهام عاجز و خسته بستهبر در خانهٔ دل نشسته
در به روی همه خلق بستهتار الفت به یک ره گسسته
غیرت خواجه از ما سوایم
بندهام با دو صد عیب و علتعجز و خواری و زاری و ذلت
با همه شرمساری و خجلتای خداوند اقبال و دولت
نیست جز بر درت التجایم
من اگر با تو همراه باشماز دل خویش آگاه باشم
در ره بندگی شاه باشمدر صف کان لله باشم
تو مرائی اگر من ترایم
عشق را ذوق مستانه خوشترذوق مستی ز دیوانه خوشتر
چشم ساقی ز پیمانه خوشتربا خیال تو ویرانه خوشتر
صد ره از سدرة المنتهایم
باغ جنت مثالی ز رویتحوض کوثر دمی از سبویت
چشمه خضر آبی ز جویتهر سحرگه رساند ز کویت
مژدهٔ وصل، باد صبایم
چشم جادوی خونخوار داریتیغ مژگان خونبار داری
همچو من کشته بسیار داریتا ز قتلم چه انکار داری
چون بود یک نظر خونبهایم
مستی بادهنوشان ز جامتهستی خرقهپوشان ز نامت
عاشقان سوی شرب مدامتعارفان سوی ذوق پیامت
میزنند از دو سو مرحبایم
ای غمت مایهٔ شادمانییاد روی تو روز جوانی
وصل تو دولت جاودانیتار زلف تو سبع المثانی
لعل دلجویت آب بقایم
وه که هم مهره هم مار داریهم رطب بار و هم خار داری
خستهها با دل زار داریکشتهها بر سر دار داری
تا چه باشد ز تیغت سزایم