شمارهٔ ۷۴ - بی وفا
بیوفا یارا چنین تا کی جفاکاری کنی؟نیست وقت آن که به یک خنده وفاداری کنی؟
این چه قسمت باشد ای بیرحم انصافی بدهبر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی
با وجود مردم دیگر نمیدانم چرامیل دائم جانب رندان بازاری کنی؟
وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهیخون شد از دست تو دل تا چند خونخواری کنی
خانهٔ دل گر فرو ریزد ز یاد روی توستسهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی
شیون و زاری مکن محیی دگر کآن سنگدلجور افزون میکند هر چند تو زاری کنی