گنج

شمارهٔ ۵

۹ بیت
جام زرین فلک سیم پرا کند به صبحجام زرکش به صبوحی زکف سیمبران
می خور از کاسه به حدی که اگر خاک شویمست گردند ز بوی گل تو کوزه‌گران
شعلهٔ آتش می را چو مغان سجده گزارباشد، آهی بود از سینه ی پرخون جگران
قدح می همه بر کف نه و،بردیده بنهتو چه دانی مگر از جور جهان گذران؟
خاک در چشم کش از عبرت ازیراک دراوریزریز است چو سرمه، تن صاحب بصران
شکرین است نبات زمی از بس که مزیدلب شیرین سخنان ودهن لب شکران
هنر اکنون همه از خاک طلب باید کردزانکه اندر دل خاک اند همه پرهنران
از گرانجانی خود همچو قدح سرسبکمبر کفم نه سبک ای ساقی ازان رطل گران
دور این گنبد گردان، چو میم کرد خرابشب شده روز من از صحبت این بدگهران