گنج

بخش ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
سخن بهر جسم زبان است جانسخن بس گرامی‌ترست از زبان
سخن چیست، پیرایه نفع و ضرکه هم خیر محض است و هم محض شر
که بخشد به جز صانع جان و تن؟سخن را زبان و زبان را سخن
عیان است از معنی کن‌فکانکه اول سخن زاد و آخر جهان
سخن را همین بس بود اعتبارکه ناشی شد اول ز پروردگار
سخن باده است و زبان می‌فروششناسنده هوش و خریدار گوش
به گوش شهان، گوهر شاهواربرای سخن می‌کشد انتظار
ز دل تا زبان وز زبان تا به گوشازین نشئه دارند جوش و خروش
گواهی دهندش به حسن قبولکلام خدا و حدیث رسول
روان روان در ریاض بدنبود شبنمی از بهار سخن
سخن مایه کفر و ایمان بودسخن آفریننده جان بود
سخن کرد احیای جان در بدنکه گوید ز جان گر نباشد سخن؟
سخن را خریدار نشمرده سستبود از سخن سکه زر درست
رموز معانی بیان می‌کندنی خشک را تر زبان می‌کند
به ابرو سخن گر ندادی زباننمی‌بود ابرو اشارات‌دان
سخن چیست، سرمایه خیر و شرکه هم پرده‌دارست و هم پرده‌در
لب از وی گهر سفتن اندوختهزبان را زبان‌دانی آموخته
سخن آفتاب است و لب مشرقشسخن هست عذرا، زبان وامقش
ز نقدش بود پر چو همیان قلمکه تا شد نگون، ریخت بر روی هم
ازو گوش‌ها پرگهر چون صدفوزو زنده بر مرده دارد شرف
گهی رشته نظم را گوهر استگهی تارک نشر را افسرست
چو یوسف رود جانب چاه گوشکه ناخن زند بر دل از راه گوش
رموز معانیش باشد بیانبود لوح محفوظ علمش زبان
سزد بر ورق گر ز آب سخنسیاهی، سیاهی بشوید ز تن
نکردی اگر همتش یاوریقلم را که دادی زبان‌آوری؟
به خضر قلم می‌دهد از دواتز سرچشمه قیر آب حیات
سخن را خموشی چو گردد گروشود ایمن از آفت بد شنو
سخن چون زند بانگ بر مشتریکشد پنبه بیرون ز گوش کری
درین بوستان بلبل خوش‌نواستجهانی ز آوازه‌اش پرصداست
سخن را خداوند چون آفریددو مزدور دادش ز گفت و شنید
یکی گیرد و جهل وامش کندیکی داند و علم نامش کند
نی کلک ازین مایع نفع و ضرگهی زهر بار آورد، گه شکر
زبان گاه ازو نرم و گاهی درشتگهی جفت سنجاب یا خارپشت
گه از آب، آتش برانگیختهبه هم زهر و تریاق آمیخته
کند نقل مردم ز رنگی به رنگازو گرم هنگامه صلح و جنگ
سخن خوب خوب است یا زشت زشتازو کعبه روزی شود، یا کنشت
اگر خوب گویی بیا و بگووگر بد، ز گفتن برو لب بشو
سخن یوسف مصر معنی بوددرین حرف، کس را چه دعوی بود
سخن را مبر گو کسی آبروکه گلبرگ حیف است بی رنگ و بو
به دست آوری خط پایندگیبه جان سخن گر کنی زندگی
سخن آدمی‌زاده را جان بودسخن چشمه آب حیوان بود
سخن ز آدمیت ندارد کمیکند آدمی را سخن آدمی
سخن راست بر اوج فکرت کمندبه غیر از سخن نیست شعر بلند
ندانم سخن خلق شد از چه دستکزو آفریدند هر چیز هست
شناسد کسی کاین چه رنگ است و بوکه جان سخن هست در دست او
مگو عندلیبان نوا می‌زنندبرای سخن دست و پا می‌زنند
سخن نور آیینه عالم استسخن یادگار بنی آدم است
به غیر از سخن نیست نقد روانسخن هم‌عیارست با نقد جان
بکن از صدف حال گوهر قیاسسخن را به قدر سخن دار پاس
برای سخن جان مکرم بودسخن راستی جان آدم بود
نکردی سخن گر به جان همدمیچه می‌کرد جان در تن آدمی
فتاد از برای سخن‌گستریقلم را به گردن، زبان‌آوری
سخن نوعروسی‌ست دایم جوانبهار سخن را نباشد خزان
ز سر سخن هر دل آگاه نیستدرین پرده بیگانه را راه نیست
ز چندین خلایق درین انجمنیکی بس بود مهربان سخن
بود در صف مرد، یک مرد جنگیکی بر هدف آید از صد خدنگ
سخن‌آفرین باش گو بی‌شمارسخن‌رس یکی بس بود از هزار
سخن را به جرم سخن‌ور مسوزدهد نسبت شب، چه نقصان به روز؟
به درد سخن‌ور کسی آشناستکه چون موی در دقت لفظ کاست
حلال است بر لفظ گشتن، حلالنه چندان که معنی شود پایمال
درین عالم پر هوا و هوسبه شعرست خرسندی ما و بس
مگو طبعم افسرده شد از سخننمرده‌ست خون، لعل را در بدن
هنوزم ز معنی مدان بی نصیبکه در پرده دارم گروهی غریب
نجوشیده با هم به هم‌خانگیهمه شمع فانوس بیگانگی
فرو برده‌ام سر به دریای فکرچو فکرم به دنبال مضمون بکر
گه فکر چون در سخن ایستمهمین بس، که از خود خجل نیستم
شراب سخن گرم دارد سرمخرابات معنی بود دفترم
ز نظّاره شعرم بود در حجابکه اغماض عین آورد آفتاب
عنان سخن دستگاه من استجهان سخن در پناه من است
چو طفل سخن شوید از شیر، لبز کلکم کند نطق شیرین طلب
سخن فیض از طبع من می‌بردصبا عطر گل از چمن می‌برد
ثناگوی من چون نباشد سخن؟که جان سخن هست در دست من
بود طالعم در سخن ارجمندسخن را ز من پایه گردد بلند
بهار معانی، بیان من استسخن سبزه بوستان من است
چو صبح ضمیرم گشاید نقابنهد بر زمین پشت دست آفتاب
چو کلکم کند شعر رنگین رقمشود خشک در دست مانی قلم
شد احیای معنی در ایام منسخن را بود سکه بر نام من
به اشعار خویشم نیاز است و بسکه احسان و تحسین نخواهد ز کس
شود نیمه گر زور بازوی مندو عالم بود هم‌ترازوی من
نگیرم ز کس زر به عشق سخندهم چون قلم سر به عشق سخن
مرا در ستایش همین مزد بسکه مزد ستایش نگیرم ز کس
مرا دوستی بس بود با سخنبه غیر از سخن نیست معشوق من
به جان می‌کنم شعر را بندگیچو لفظم به معنی بود زندگی
چو معنی گر آیم برون از سخنبماند تهی در سخن جای من
ز هر بیت یابم روانی دگربه هر معنی تازه جانی دگر
سخن زاده دودمان من استاگر نیک، اگر بد ازان من است
به جز معنی از من کسی نشنوددلم لوح محفوظ معنی بود
شود نقطه‌ای گر ز کلکم تلفجهان پر ز گوهر شود چون صدف
سر هم‌زبانی ندارم به کسز غواص، شرط است پاس نفس
ندادند بی سعی، کس را هنرصدف بهر غواص سازد گهر
چراغ معانی چراغ من استسخن لب به لب در سراغ من است
منه بر کلام من انگشت ردگل تازه‌ام را مکن دست‌زد
ز گوهر بساطی فروچیده‌امتو دیگر مسنجش که سنجیده‌ام
وگر از تقاضای رشکی به رنجترازوی عدلی بگیر و بسنج
به حسن سخن بس که پرداختمز معنی عجب صورتی ساختم
به چین گر کند جلوه نقش چنینشود نقش دیوار، نقاش چین
کسی کو که معیار گوهر شودچو معنی به مغز سخن در شود
کند خویش را از غرض بی‌نیازز رخسار معنی کند پرده باز
بر اورنگ انصاف شاهی کندتماشای صنع الهی کند
سخن‌سنجی آن را مسلم بودکه با طبعش انصاف توام بود