رباعیات
شمارهٔ ۱آنی تو که نیست در دعای تو ریاشمارهٔ ۲گر دل نشود ز درد جانکاه جداشمارهٔ ۳یا رب که فسانه مختصر کن ما راشمارهٔ ۴خواهی که کنی قبله سر کویت راشمارهٔ ۵افسرده مکن چو تیرهروزان خود راشمارهٔ ۶بیهوده مشو برق گیاه فقراشمارهٔ ۷گر یافتهای حقیقت عالم راشمارهٔ ۸چون منصب عاشقی فلک داد مراشمارهٔ ۹از بیهنریست اینقدر داد مراشمارهٔ ۱۰گردون که به دیده خار افکند مراشمارهٔ ۱۱آن گل که ز نکهتش بشد هوش مراشمارهٔ ۱۲طبعی که بود حریص مر عصیان راشمارهٔ ۱۳هرچند خرد جلوه دهد سامان راشمارهٔ ۱۴عالم که اله آفریدهست آن راشمارهٔ ۱۵از بدنامی چه باک بدنامان را؟شمارهٔ ۱۶باید به مدارا طلبید آن مه راشمارهٔ ۱۷کی قدر شود بلند هر کوته را؟شمارهٔ ۱۸با فقر چه قدر، دنیی و عقبی را؟شمارهٔ ۱۹بردیم به چرخ آه شررناکی راشمارهٔ ۲۰بگذار چو آه، آسمانپویی راشمارهٔ ۲۱در حضرت دوست انس جان را چه بقاشمارهٔ ۲۲هرگز نکشد مد طمع، خامه ماشمارهٔ ۲۳عاقل ز سراب، در گمان دریاشمارهٔ ۲۴عالِم که به جاهلش سوال است و جوابشمارهٔ ۲۵زین گونه که رشک داردم در تب و تابشمارهٔ ۲۶بی پیر، مرید کی شود مست و خراب؟شمارهٔ ۲۷عاشق باشد ز شور خود مست و خرابشمارهٔ ۲۸چندین به خرابی فلک چیست شتاب؟شمارهٔ ۲۹گیرم که ز اصل خود کند فرع، حجابشمارهٔ ۳۰واعظ که خبر ندارد از جان خرابشمارهٔ ۳۱آن را که بزرگ است خرد در همه بابشمارهٔ ۳۲قدرت نشود بلند از علم کتابشمارهٔ ۳۳تا کرد قضا بنای این دیر خرابشمارهٔ ۳۴ای تشنه فیض تو چه دریا چه سرابشمارهٔ ۳۵در فقر، ریاضت است باب از همه بابشمارهٔ ۳۶از مرحله کذب گذشتم به شتابشمارهٔ ۳۷آمد ز ازل گوهر معنی کمیابشمارهٔ ۳۸ای صبح ز فیض نفست عرش جنابشمارهٔ ۳۹چون ساخته شد کار جهان را اسبابشمارهٔ ۴۰وقت است اگر عنان سپاری به شتابشمارهٔ ۴۱بر روی محیط است کف پای حبابشمارهٔ ۴۲اشک آمده مصدر اثر در همه بابشمارهٔ ۴۳هرکس که کند از تو تمنای گلابشمارهٔ ۴۴دود دلم آسمانگدازست امشبشمارهٔ ۴۵مطلب چو بزرگ شد، به بازی مطلبشمارهٔ ۴۶آن کز هنرش بلند گردد درجاتشمارهٔ ۴۷آن را که قبول، دور اندازد رختشمارهٔ ۴۸هرچند هنر به کس نخواهد پرداختشمارهٔ ۴۹جان از تو دمی برد دمی دیگر باختشمارهٔ ۵۰ناچار به هجر یار میباید ساختشمارهٔ ۵۱آمد گل و برگ باغ میباید ساختشمارهٔ ۵۲فریاد از آن که عز و ذل را نشناختشمارهٔ ۵۳جان نیست که در آتش جانانه نسوختشمارهٔ ۵۴روزی که وداع آتش هجران انگیختشمارهٔ ۵۵برگ از طوبی به کوشش باد نریختشمارهٔ ۵۶ای محو مجاز، دیده بیبصرتشمارهٔ ۵۷ای گل، که چنین کرد ز خود بی خبرت؟شمارهٔ ۵۸بی محنت شبگیر و غم ایوارتشمارهٔ ۵۹ای دوست که از تو باصفا شد صورتشمارهٔ ۶۰ای عشق، اجل چیست بر شمشیرت؟شمارهٔ ۶۱یک قوم، امیدوار از روز نخستشمارهٔ ۶۲مجنون تو رسوای جهان دگرستشمارهٔ ۶۳دارد ز فریب، چرخ بازیچهپرستشمارهٔ ۶۴دانم ندهد به گفتگو وصلش دستشمارهٔ ۶۵خاموشی اهل حال از کردارستشمارهٔ ۶۶ای آن که ز هر تعلفت انکارستشمارهٔ ۶۷آن را که ز عالم به تجرد کارستشمارهٔ ۶۸هرچند کمال آدمی بسیارستشمارهٔ ۶۹طبع شررانگیز به شر مجبورستشمارهٔ ۷۰آن کز ازلش به زهد و تقوی کارستشمارهٔ ۷۱هرچند که نفس درخور شمشیرستشمارهٔ ۷۲ایام ز آرزو اگر دست تو بستشمارهٔ ۷۳هرچند کمر به جستجو باید بستشمارهٔ ۷۴از باغ تو اند گر سمن، ور بیدستشمارهٔ ۷۵شیدایی عشق در جهان بسیارستشمارهٔ ۷۶ای مرکز فیض ازل از روز نخستشمارهٔ ۷۷از درد نیافت ضعف بر چشمم دستشمارهٔ ۷۸این پرده به روی دیدهام درد نبستشمارهٔ ۷۹آن را که سری به عشق عالمسوزستشمارهٔ ۸۰ای آن که ز پندار دلت بیزارستشمارهٔ ۸۱بر من ز تمنای دل کامپرستشمارهٔ ۸۲...........شمارهٔ ۸۳قدسی همه کارت اثر نفس و هواستشمارهٔ ۸۴آیند اگر به مصلحت با هم راستشمارهٔ ۸۵جان زنده بود به عشق و عشق تو به جاستشمارهٔ ۸۶از نادانی، کس نفتد در کم و کاستشمارهٔ ۸۷رخسار تو هر کجاست، صبح طرب استشمارهٔ ۸۸نیشی که خورد بر دل مجروح کجاستشمارهٔ ۸۹مردم ز فراق منزل یار کجاستشمارهٔ ۹۰آن دلبر ناپدید خودکام کجاستشمارهٔ ۹۱ای صبح امید، آفتاب تو کجاستشمارهٔ ۹۲ای گلشن سودا، گل داغ تو کجاستشمارهٔ ۹۳دنیا افزون بود و گر کم، هیچ استشمارهٔ ۹۴جز ذکر خدا هر آنچه گویی هیچ استشمارهٔ ۹۵محرومیام از صحبت احباب بس استشمارهٔ ۹۶گر عشق مرا شود خریدار بس استشمارهٔ ۹۷قدسی غم عشق، همنشین تو بس استشمارهٔ ۹۸نوروز رسید و باده ناب خوش استشمارهٔ ۹۹چون شمع به سوختن کنی خوی، خوش استشمارهٔ ۱۰۰آن را که به مقصود رهی در پیش استشمارهٔ ۱۰۱از مهر تو، مه ذره صفت رقاص استشمارهٔ ۱۰۲ای تازه جوان، کمان تندت به کف استشمارهٔ ۱۰۳نی بی دم نایی از نوا بیبرگ استشمارهٔ ۱۰۴هرچند که مرد را ز خواهش ننگ استشمارهٔ ۱۰۵بدکار ز بیگانه و محرم خجل استشمارهٔ ۱۰۶از مهر چه دم زنم، تو را معلوم استشمارهٔ ۱۰۷تا بیمهری پیشه اهل زمن استشمارهٔ ۱۰۸جایی که ز بالقوه نیکان سخن استشمارهٔ ۱۰۹در کشور هفت عضو دل سلطان استشمارهٔ ۱۱۰جان در تن مرد، حجت یزدان استشمارهٔ ۱۱۱پرهیز ز درد، کار بیدردان استشمارهٔ ۱۱۲هرجا که جمال یار پرتوفکن استشمارهٔ ۱۱۳تا شاهد عشق تو در آغوش من استشمارهٔ ۱۱۴زاهد گوید که زهد و طامات به استشمارهٔ ۱۱۵از هر دو جهان مرا وصال تو به استشمارهٔ ۱۱۶یاد تو مقیم دل آگاه به استشمارهٔ ۱۱۷جز درد، دلم هیچ نیندوخته استشمارهٔ ۱۱۸از روز ازل غنی غنا خواسته استشمارهٔ ۱۱۹با مهر تو هر جان به تنی آینه استشمارهٔ ۱۲۰از بوی حسد هرکه دماغش فردستشمارهٔ ۱۲۱درد از طفلی لازمه هر فردستشمارهٔ ۱۲۲چشمم به سرشک لالهگون خرسندستشمارهٔ ۱۲۳چون لاله به دشت گرچه دل خرسندستشمارهٔ ۱۲۴امید به عقل، چون ثمر از بیدستشمارهٔ ۱۲۵با آن که چو مهر، یار تنها گذرستشمارهٔ ۱۲۶از گریه و درد دیده را کی خطرست؟شمارهٔ ۱۲۷ای آن که به وحدت خردت راهبرستشمارهٔ ۱۲۸هرچند دلت مومن و نفست گبرستشمارهٔ ۱۲۹پیش از خبر آیی نفسی، خوبترستشمارهٔ ۱۳۰هرچند که عصیان تو عالمگیرستشمارهٔ ۱۳۱دل خود به هوای دوست در پروازستشمارهٔ ۱۳۲تا مهر تو در سینه صد چاک نشستشمارهٔ ۱۳۳ای مهر، چو صبح، خانه زاد نفستشمارهٔ ۱۳۴پروردن عشق با خرد هر دو نکوستشمارهٔ ۱۳۵عالم همه پرتوی بود از رخ دوستشمارهٔ ۱۳۶زاهد گوید کلامم از دفتر توستشمارهٔ ۱۳۷ای عشق که جنگ عالمی بر سر توستشمارهٔ ۱۳۸مغزم ختن از نسیم پیراهن توستشمارهٔ ۱۳۹وسعتگه دهر تنگ از تنگی توستشمارهٔ ۱۴۰خورشید به تابش ضیایی گروستشمارهٔ ۱۴۱زان روز که زاهد به ریا پی بردهستشمارهٔ ۱۴۲عمریست که یار درد من افزودهستشمارهٔ ۱۴۳قومی که شناسند تعلق با کیستشمارهٔ ۱۴۴بر غفلت خویش بایدت زار گریستشمارهٔ ۱۴۵بهتر ز نبی ز سر حق آگه کیستشمارهٔ ۱۴۶با آن که ز بیداد تو بایست گریستشمارهٔ ۱۴۷نشنیده خرد که عشق را کالا چیستشمارهٔ ۱۴۸کس را چه خبر که عالم بالا چیستشمارهٔ ۱۴۹در سینه دلت کام چه میداند چیستشمارهٔ ۱۵۰ویرانه شدی، گمان آبادی چیستشمارهٔ ۱۵۱ای مست و خراب، لاف مخموری چیستشمارهٔ ۱۵۲آن کز قلمش نقش بت چین اثریستشمارهٔ ۱۵۳قدسی ز جهان مرا کناری کافیستشمارهٔ ۱۵۴گر عقل رمید، عشق دلبر باقیستشمارهٔ ۱۵۵در دیده عارفان گل و بید یکیستشمارهٔ ۱۵۶در پیش تو دیوانه و فرزانه یکیستشمارهٔ ۱۵۷آن گل که وفای بلبلانش حالیستشمارهٔ ۱۵۸در ساغر من مِی طلبی را جا نیستشمارهٔ ۱۵۹در عشق مگو که همنفس پیدا نیستشمارهٔ ۱۶۰با هر نفسی، فیض دم یاران نیستشمارهٔ ۱۶۱با آن که سبکتری ز تو در دین نیستشمارهٔ ۱۶۲در خلوت عرفات تو کس را ره نیستشمارهٔ ۱۶۳چون قافله از وادی مجنون بگذشتشمارهٔ ۱۶۴دانی که چرا قضا چو نقش تو نگاشتشمارهٔ ۱۶۵گر نخل نشاندهای ثمر خواهی داشتشمارهٔ ۱۶۶تا بود هوس، به دل قرارم نگذاشتشمارهٔ ۱۶۷شب بی تو مرا به ناله و سوز گذشتشمارهٔ ۱۶۸بس مرد که از تندی خود رسوا گشتشمارهٔ ۱۶۹نتوان گهر راز به هر مثقب سفتشمارهٔ ۱۷۰روزی صوفی در تصوف میسفتشمارهٔ ۱۷۱تا کی گویی فلانی این گوهر سفتشمارهٔ ۱۷۲آنم که به من هیچکس الفت نگرفتشمارهٔ ۱۷۳هر دل که ازو عشق شماری نگرفتشمارهٔ ۱۷۴جز عشق تو غم از دل غمناک نرُفتشمارهٔ ۱۷۵تا هست سخن، سخنسرا خواهد گفتشمارهٔ ۱۷۶ای کرده هوای معصیت پامالتشمارهٔ ۱۷۷قدسی خوش باد و خوشتر از خوش حالتشمارهٔ ۱۷۸هرچند به ملک تن بود صاحب تاجشمارهٔ ۱۷۹دانی ز چه بیحجاب میخندد صبحشمارهٔ ۱۸۰خون شد جگر امشبم ز نادیدن صبحشمارهٔ ۱۸۱ننمود ز جیب آسمان، سینه صبحشمارهٔ ۱۸۲کرد آن که کشید طرح دنیای فراخشمارهٔ ۱۸۳گفتی که به جز حیله نباشد فن چرخشمارهٔ ۱۸۴بگزیده و نگزیده درین باغ مرادشمارهٔ ۱۸۵تا کار دلت به خواهش نفس افتادشمارهٔ ۱۸۶تا شاهد حسن تو ز رخ پرده گشادشمارهٔ ۱۸۷کشمیر که با بهشت همچشم افتادشمارهٔ ۱۸۸تا علم بود، پیشه کس جهل مبادشمارهٔ ۱۸۹شاه آلو را به نیک و بد نتوان دادشمارهٔ ۱۹۰از باده عشق، هرکه بیهوش افتدشمارهٔ ۱۹۱گر کار به رندان قدحنوش افتدشمارهٔ ۱۹۲آن را که دلش به شادی از راه افتدشمارهٔ ۱۹۳گه کار به عشق دلبرت میافتدشمارهٔ ۱۹۴وصل چو تویی در آرزو کی گنجد؟شمارهٔ ۱۹۵زرّاق کجا گرد حقیقت گردد؟شمارهٔ ۱۹۶هر کام که در جهان میسر گرددشمارهٔ ۱۹۷مگذار گره به کار ما برگرددشمارهٔ ۱۹۸بی ظرف مباد گرد ساغر گرددشمارهٔ ۱۹۹هجر تو برآورد ز امیدم گردشمارهٔ ۲۰۰در وادی عشق، مرد میباید، مردشمارهٔ ۲۰۱گردون خود را گرچه سخی پنداردشمارهٔ ۲۰۲آن کس که وطن به چرخ اعلا داردشمارهٔ ۲۰۳آن را که فلک به دوستی برداردشمارهٔ ۲۰۴گر باد صبا پای ز جا برداردشمارهٔ ۲۰۵مه ساغر بیشراب بر کف داردشمارهٔ ۲۰۶زین دجله که طوفان به سر پل داردشمارهٔ ۲۰۷بر فرّ هما، لبم تبسم داردشمارهٔ ۲۰۸دامان مرا اشک، پر انجم داردشمارهٔ ۲۰۹چون آب روان نیارمیدن داردشمارهٔ ۲۱۰هر گوشه، خرابات تو مستی داردشمارهٔ ۲۱۱در زشت و نکو، زمانه دستی داردشمارهٔ ۲۱۲با جوهر ذات، هرکه یاری داردشمارهٔ ۲۱۳گشت چمن از گل، که فراغی داردشمارهٔ ۲۱۴عاقل به درش ز دل سراغی داردشمارهٔ ۲۱۵هر ذره به مهرت دل گرمی داردشمارهٔ ۲۱۶کو عشق که عُجب خودپرستی ببرد؟شمارهٔ ۲۱۷قدسی که غم عشق تو بنیادش بردشمارهٔ ۲۱۸هر چیز که از کون و مکان میگذردشمارهٔ ۲۱۹بد کرد زبانم و بد بی حد کردشمارهٔ ۲۲۰جز شرع رسول هرکه راهی سر کردشمارهٔ ۲۲۱گر از دل تو غمی تراوش میکردشمارهٔ ۲۲۲غمدیده، فریب سور عالم نخوردشمارهٔ ۲۲۳هر صبح، فلک کم هر اختر گیردشمارهٔ ۲۲۴هرکس که پی بخت سیاهش گیردشمارهٔ ۲۲۵چون طبع خرد غباری از من گیردشمارهٔ ۲۲۶جز مسکن خویش هر که جایی گیردشمارهٔ ۲۲۷هرکس دل خود وقف محبت سازدشمارهٔ ۲۲۸دل پیش ز دردم از قرار اندازدشمارهٔ ۲۲۹چرخ آب همیشه زیر کاه اندازدشمارهٔ ۲۳۰گلگشت چمن با فقرا کی سازد؟شمارهٔ ۲۳۱گردون که بد و نیک رقم میسازدشمارهٔ ۲۳۲تنها نه دلم به دیده تر نازدشمارهٔ ۲۳۳ای غم، رگ ما نیشتری میارزدشمارهٔ ۲۳۴در هر کاری مشقتی بوده و مزدشمارهٔ ۲۳۵دایم ز دلم نوای ماتم خیزدشمارهٔ ۲۳۶افتاده عشق، کی ز جا برخیزدشمارهٔ ۲۳۷از سینه مرا نفس دژم میخیزدشمارهٔ ۲۳۸واعظ، نفست ز می خمار انگیزدشمارهٔ ۲۳۹کو عشق که اهل درد را بشناسد؟شمارهٔ ۲۴۰کو مرد که هم نبرد را بشناسد؟شمارهٔ ۲۴۱مستغرق حال، قال را نشناسدشمارهٔ ۲۴۲ای عشق، ترا کس به نشان نشناسدشمارهٔ ۲۴۳کی دهر حقیقت گل و خس پرسدشمارهٔ ۲۴۴روزی که حق از چون و چرا میپرسدشمارهٔ ۲۴۵هر ذات مگو به ذات جاوید رسدشمارهٔ ۲۴۶خواری، شرف مردم دانا باشدشمارهٔ ۲۴۷خورشید همین نه ذره پرور باشدشمارهٔ ۲۴۸درویشی جو، گر همه یک دم باشدشمارهٔ ۲۴۹گر زان که همای عشق صیدم باشدشمارهٔ ۲۵۰نازکخاطر، کم آرزو میباشدشمارهٔ ۲۵۱اسباب تعلق همه عارت بخشدشمارهٔ ۲۵۲آخر همه ناوک هدف خواهد شدشمارهٔ ۲۵۳این نفس که فقر کاش پاکش بکشدشمارهٔ ۲۵۴گویند که دستش ز حنا گلگون شدشمارهٔ ۲۵۵با آن که ز تو کار به دلخواه نشدشمارهٔ ۲۵۶آن را که به حق چراغ افروخته شدشمارهٔ ۲۵۷رسوا شدم ای ناله، حجاب تو چه شدشمارهٔ ۲۵۸ای شعله شوق اضطراب تو چه شدشمارهٔ ۲۵۹قدسی دل طاقتآفرین تو چه شد؟شمارهٔ ۲۶۰قدسی چو قرائتش تمنا میشدشمارهٔ ۲۶۱هر شاعر اگر شاعر یکتا میشدشمارهٔ ۲۶۲آسوده ز صید عام کی خواهی شدشمارهٔ ۲۶۳دل را ز هوس، محض کدورت مپسندشمارهٔ ۲۶۴کی چرخ فروغ اختر خود داند؟شمارهٔ ۲۶۵دل گر لمعات اختر خود داندشمارهٔ ۲۶۶از اهل ستم چه در جهان میماند؟شمارهٔ ۲۶۷روزی که به ترکیب تو پرداختهاندشمارهٔ ۲۶۸تا گرد رمد به دیدهام بیختهاندشمارهٔ ۲۶۹قومی که به محض نام انسان شدهاندشمارهٔ ۲۷۰قدسی شب وصل، دل در امّید ببندشمارهٔ ۲۷۱بر سینه خود به عاریت نیش مبندشمارهٔ ۲۷۲بیدردی و بیغمی به هم پیوستندشمارهٔ ۲۷۳چون برق مباش دشمن کشتی چندشمارهٔ ۲۷۴دنیا چه بود، هیچ و در او پوچی چندشمارهٔ ۲۷۵عریان ز لباس معرفت عوری چندشمارهٔ ۲۷۶آنها که دم از گلشن اسرار زدندشمارهٔ ۲۷۷راحتطلبان ذوق فروکش دارندشمارهٔ ۲۷۸جمعیت دهر، جور کیشان دارندشمارهٔ ۲۷۹آن قوم که دین عشقکیشان دارندشمارهٔ ۲۸۰جمعیت سیم و زر لئیمان دارندشمارهٔ ۲۸۱رو، یک جهتان به هر طرف نگذارندشمارهٔ ۲۸۲فردا که حساب خیر و شر میگیرندشمارهٔ ۲۸۳اول به ره عشق خموشت سازندشمارهٔ ۲۸۴مردان همه برگ ترک عالم سازندشمارهٔ ۲۸۵می، خامان را زود ره هوش زندشمارهٔ ۲۸۶حاسد نمکم بر جگر ریش زندشمارهٔ ۲۸۷گویند انسان علم ز هم اندوزندشمارهٔ ۲۸۸نزدیکان را گر چو چراغ افروزندشمارهٔ ۲۸۹آن قوم که دلبسته صورت باشندشمارهٔ ۲۹۰این خلق مجازی نه ز اهل هوشندشمارهٔ ۲۹۱آن کس که به ذکر محضت ارشاد کندشمارهٔ ۲۹۲آن را که خدا به بندگی یاد کندشمارهٔ ۲۹۳گاهم به وصال، دل ز غم فرد کندشمارهٔ ۲۹۴هرکس که سخن ز قدر و مقدار کندشمارهٔ ۲۹۵پیوسته فلک تهیه نیش کندشمارهٔ ۲۹۶آن قوم که بر خوان سخاوت نمکندشمارهٔ ۲۹۷با نام هنر به دهر، کس سر نکندشمارهٔ ۲۹۸جاهل را چرخ، بخت روشن نکندشمارهٔ ۲۹۹از عشق دلی که دیده دوزد چه کندشمارهٔ ۳۰۰تن داده دلم به بینوایی، چه کندشمارهٔ ۳۰۱هر لحظه دو چشمم آرزوی تو کنندشمارهٔ ۳۰۲آن قوم که با عشق نه از یک جایندشمارهٔ ۳۰۳ای آن که کنی سعی در اثبات وجودشمارهٔ ۳۰۴در معرفت آن که عشق بر عقل افزودشمارهٔ ۳۰۵گر معرفت الله نباشد مقصودشمارهٔ ۳۰۶کوچک خرد ار چه زود عاشق نشودشمارهٔ ۳۰۷خواهم عدمی که پیش از این داشت وجودشمارهٔ ۳۰۸آن را که دل از دو کون آزاد بودشمارهٔ ۳۰۹فرزانه به قید شهر و کو بند بودشمارهٔ ۳۱۰از نور رخت، سها چو خورشید بودشمارهٔ ۳۱۱دل را به دعای تو صد امید بودشمارهٔ ۳۱۲در عشق، کسی که نو گرفتار بودشمارهٔ ۳۱۳عاشق که مدام محو دلدار بودشمارهٔ ۳۱۴تا مهر توام به سینه مستور بودشمارهٔ ۳۱۵از سر خدا، نبی سرافراز بودشمارهٔ ۳۱۶از اهل کمال خامشی نغز بودشمارهٔ ۳۱۷هرچیز که آن وسیله کام بودشمارهٔ ۳۱۸شب از تو جدا، کار دلم شیون بودشمارهٔ ۳۱۹مردم که ز مردمی نشانش نبودشمارهٔ ۳۲۰آن کز طرف خدا موفق نبودشمارهٔ ۳۲۱ای بوده در آنچه بوده و هست و بوَدشمارهٔ ۳۲۲وردم همه وقت، ماجرای تو بودشمارهٔ ۳۲۳آن کش نظر بلند و برجسته بودشمارهٔ ۳۲۴در هند که موی سر پسندیده بودشمارهٔ ۳۲۵درویش، غنیست گرچه بیتوشه بودشمارهٔ ۳۲۶گر بی تو مرا راه به جایی میبودشمارهٔ ۳۲۷صاحبنظری کز پی دیدار رودشمارهٔ ۳۲۸از گفته عقل، شورش من نرودشمارهٔ ۳۲۹خونم ز ره نظر به در چون نرود؟شمارهٔ ۳۳۰عاشق ز درت به هر هوایی نرودشمارهٔ ۳۳۱شوریده عشق اگر غمآلود شودشمارهٔ ۳۳۲عزمت چه شود به سعی اگر یار شودشمارهٔ ۳۳۳از هوش رود چو با تو دل یار شودشمارهٔ ۳۳۴از حرف هوس، صدق سخن، لاف شودشمارهٔ ۳۳۵گیرم فلکت قرین آمال شودشمارهٔ ۳۳۶گر سخت چو سنگ و نرم چون موم شودشمارهٔ ۳۳۷هر فرد، به علم، فرد اکبر نشودشمارهٔ ۳۳۸بی یاری اکسیر، مِسَت زر نشودشمارهٔ ۳۳۹پاکیزهسرشت عاجز غم نشودشمارهٔ ۳۴۰دنیا مطلوب طالب دین نشودشمارهٔ ۳۴۱خواهی که دلت ز دوست آگاه شودشمارهٔ ۳۴۲زان پیش که دفتر بقا شسته شودشمارهٔ ۳۴۳خود نامه مژده گر گشایی چه شود؟شمارهٔ ۳۴۴تا در کف توست دل کی آزاده شود؟شمارهٔ ۳۴۵زاهد به بهشت عدن، جا میخواهدشمارهٔ ۳۴۶آن کو به جهان رضای حق میخواهدشمارهٔ ۳۴۷عاقل ز جهان فتنهآمیز جهدشمارهٔ ۳۴۸ای آن که هوس طبع تو را سود دهدشمارهٔ ۳۴۹آن قوم که میزنند حرف از تجریدشمارهٔ ۳۵۰نابینا را عشق کند صاحب دیدشمارهٔ ۳۵۱چرخم چو ز کشمیر به لاهور کشیدشمارهٔ ۳۵۲در راه طلب، فتادگی میبایدشمارهٔ ۳۵۳عاقل ز سر کوی تو رسوا آیدشمارهٔ ۳۵۴هر لحظه مرا قید دگر میبایدشمارهٔ ۳۵۵چون مهر، کمال برشدن میبایدشمارهٔ ۳۵۶یار تو غم اندوختهای میبایدشمارهٔ ۳۵۷در معرکه مردی که ازو کار آیدشمارهٔ ۳۵۸هرچند تو را عذاب میافزایدشمارهٔ ۳۵۹زان ره که نسیمش به مه و سال آیدشمارهٔ ۳۶۰کی عشق برون از دل پر خون آید؟شمارهٔ ۳۶۱امروز بتم طرز دگر میآیدشمارهٔ ۳۶۲روزی که به صد شبم سحر میآیدشمارهٔ ۳۶۳آن مرغ نه بهر دانهام میآیدشمارهٔ ۳۶۴ای آن که هوس دکانی از بهر تو چیدشمارهٔ ۳۶۵این عمر که از لطف خداداد رسیدشمارهٔ ۳۶۶نتوان به خدا به زعم ادراک رسیدشمارهٔ ۳۶۷از وصل تو ام به دل سروشی نرسیدشمارهٔ ۳۶۸بی رنج خمار، کس به جامی نرسیدشمارهٔ ۳۶۹بی رنج سفر، کس به مقامی نرسیدشمارهٔ ۳۷۰پیوسته درین دایره پهناورشمارهٔ ۳۷۱آن را که بود درخور افسر چو گهرشمارهٔ ۳۷۲از حادثه گر چرخ شود زیر و زبرشمارهٔ ۳۷۳در کوی مجاز هرکه شد راهسپرشمارهٔ ۳۷۴از حادثه گر چرخ شود زیر و زبرشمارهٔ ۳۷۵از قدر هنر، بیهنران را چه خبر؟شمارهٔ ۳۷۶ای از تو نظر یافته ارباب نظرشمارهٔ ۳۷۷چون رفت ازین گنبد فیروزه حصارشمارهٔ ۳۷۸انسان که طفیل او فلک راست مدارشمارهٔ ۳۷۹زردست اگرچه چهره عاشق زارشمارهٔ ۳۸۰در گلشن دهر تا خزان است و بهارشمارهٔ ۳۸۱تا دیده سرشک لالهگون آرد بارشمارهٔ ۳۸۲از اصل، ز فرع، فکر دوریست فرارشمارهٔ ۳۸۳گر خانه چشم من بود تیره و تارشمارهٔ ۳۸۴از درد نکرد دیدهام ضعف اظهارشمارهٔ ۳۸۵چشم ترم از گریه ندارد آزارشمارهٔ ۳۸۶قدسی ز بتان حسرت دیدار مدارشمارهٔ ۳۸۷از رنگ نفس، هوس شود رنگینترشمارهٔ ۳۸۸در پرده ز محتسب شراب اولیترشمارهٔ ۳۸۹ای دوست چنین ز دوستداران مگذرشمارهٔ ۳۹۰عمر اندک پایی و کار بسیار به سرشمارهٔ ۳۹۱پیوسته روم راه چو پرگار به سرشمارهٔ ۳۹۲از دولت وصل کس مبادا مهجورشمارهٔ ۳۹۳بیچاره خرد به سعی باشد مجبورشمارهٔ ۳۹۴از بس که بود چشم خزف بر گوهرشمارهٔ ۳۹۵آنم که برون جهد ز کانم گوهرشمارهٔ ۳۹۶آمیختهام به خلق، چون شهد به شیرشمارهٔ ۳۹۷سیری نپذیرد از هوس نفس دلیرشمارهٔ ۳۹۸گوشی طلب از خدای خود پند پذیرشمارهٔ ۳۹۹در گوشه مسکنت من زار حقیرشمارهٔ ۴۰۰ای محض شکم آمده چون چرخ اثیرشمارهٔ ۴۰۱ای فیض تو همچو صبحدم عالمگیرشمارهٔ ۴۰۲قدسی همه جا چو نیست سودا درگیرشمارهٔ ۴۰۳بر من چو در وصل تو کردند فرازشمارهٔ ۴۰۴بر قرص جو خودم بود دست درازشمارهٔ ۴۰۵عشق است که چرخ را برآمد به فرازشمارهٔ ۴۰۶نتوان ز قضا گریختن با تک و تازشمارهٔ ۴۰۷خوش نیست زبان رمز را قصه درازشمارهٔ ۴۰۸موجود بود گرچه سراپا عاجزشمارهٔ ۴۰۹آن برد گرو که رفت ازین دار به عجزشمارهٔ ۴۱۰قدسی، منم و دلی چو آتش همه سوزشمارهٔ ۴۱۱قدسی ز تو در قید حجاب است هنوزشمارهٔ ۴۱۲قدسی به دلت هوای کام است هنوزشمارهٔ ۴۱۳بینم رخ غم، نقاب نگشاده هنوزشمارهٔ ۴۱۴شبهای دراز رفت و خوابی نه هنوزشمارهٔ ۴۱۵ای مرغ چمن، عشق ندانی ز هوسشمارهٔ ۴۱۶ای خواهش عشقت آرزوی همه کسشمارهٔ ۴۱۷پوشیده چو شمع نیست، داند همه کسشمارهٔ ۴۱۸از همسفران عشق، چون اهل هوسشمارهٔ ۴۱۹از فیض دم شماست پیش همه کسشمارهٔ ۴۲۰کو عقل که نفس را کند منع هوسشمارهٔ ۴۲۱از یک جنسند گرچه نیک و بد ناسشمارهٔ ۴۲۲احوال زمانه از ستمکیشان پرسشمارهٔ ۴۲۳با عقل به اندازه روی مایل باششمارهٔ ۴۲۴بی لخت جگر چو لاله در راغ مباششمارهٔ ۴۲۵آن غنچه که کار با صبا افتادششمارهٔ ۴۲۶هرکس که به گلشن وجود آرندششمارهٔ ۴۲۷دل عقده چرخ تا گشود، افکندششمارهٔ ۴۲۸آن کس که به معصیت فرو رفته سرششمارهٔ ۴۲۹گردون که ندانی سبب خیر و شرششمارهٔ ۴۳۰این یا رب گرمی که تو داری پاسششمارهٔ ۴۳۱این خانه که سقف باشد از افلاکششمارهٔ ۴۳۲خورشید که از پی بروند افلاکششمارهٔ ۴۳۳در سینه تنگ من وطن ساخت غمششمارهٔ ۴۳۴آن را که بود رگی ز غیرت به تنششمارهٔ ۴۳۵ای فیض ازل با نفست دوشادوششمارهٔ ۴۳۶دارد به من اتحاد، یار از من بیششمارهٔ ۴۳۷با آن که زدی بر جگرم صد جا نیششمارهٔ ۴۳۸صبحم، نیم از شکفته طبعی درویششمارهٔ ۴۳۹از فیض جنون، عقل برد کار ز پیششمارهٔ ۴۴۰گردون که ز هم نمیفتد اجزایششمارهٔ ۴۴۱عشق ارچه بود ز بود، نابودش بیششمارهٔ ۴۴۲هست از بن هر موی، مرا بر تن خویششمارهٔ ۴۴۳دارم به دو دست خویش دایم تن خویششمارهٔ ۴۴۴خون شد دلم از شنیدن نام وداعشمارهٔ ۴۴۵پیدا بود از اشک فروهشته شمعشمارهٔ ۴۴۶بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغشمارهٔ ۴۴۷زنهار دم سرد مده سر به چراغشمارهٔ ۴۴۸از ماه، چه نور چشم داری در میغ؟شمارهٔ ۴۴۹ای عمر گرامی به ریا کرده تلفشمارهٔ ۴۵۰ای باطن تو چو ظاهر آینه صافشمارهٔ ۴۵۱خوش نیست حقیقت و مجاز از هم پاکشمارهٔ ۴۵۲بس تجربه کردیم درین عالم خاکشمارهٔ ۴۵۳آن را که رسد کدورتی از افلاکشمارهٔ ۴۵۴تا این کهن آسیا نکردهست درنگشمارهٔ ۴۵۵آید دل صافطینتان زود به چنگشمارهٔ ۴۵۶بی روی تو زد غبار در چشمم چنگشمارهٔ ۴۵۷زد قافلهسالار، پی کوچ، دهلشمارهٔ ۴۵۸چنندان که زند طعنه طعنش بر دلشمارهٔ ۴۵۹هنگامه اهل وجد میباید و حالشمارهٔ ۴۶۰از گل نگرفتهام سراغ از ته دلشمارهٔ ۴۶۱پرهیز کن از راهنمایان فضولشمارهٔ ۴۶۲آن کس که کند معرفت حق تحصیلشمارهٔ ۴۶۳از بس که فسرد از نفس سرد، تنمشمارهٔ ۴۶۴از مهره گردون نکشید آن که ستمشمارهٔ ۴۶۵هر کثرت و وحدت که دهد دست به همشمارهٔ ۴۶۶فارغ شدهام ز ننگ و آسوده ز نامشمارهٔ ۴۶۷مگذار کُمیت فهم را سست لجامشمارهٔ ۴۶۸از مژده خویش پیشتر نه دو سه گامشمارهٔ ۴۶۹از گریه نکرد ضعف در دیده مقامشمارهٔ ۴۷۰چندی ز خرد، پختگی اندوختهامشمارهٔ ۴۷۱هر دم نتوان کرد به جامی مستمشمارهٔ ۴۷۲چون صید اگر به دام صیاد افتمشمارهٔ ۴۷۳زان روز که از مادر گیتی زادمشمارهٔ ۴۷۴آن شوخ که دل به جلوه او دادمشمارهٔ ۴۷۵هر سو که مهیای سفر میگردمشمارهٔ ۴۷۶یک چند به فسق و معصیت یار شدمشمارهٔ ۴۷۷در عشق، به جز زیان ندارد سودمشمارهٔ ۴۷۸نی شکر ز جان، نه شکوه از تن دارمشمارهٔ ۴۷۹با عشق، ز دل نهفته رازی دارمشمارهٔ ۴۸۰از مرغ چمن، به گل سزاوارترمشمارهٔ ۴۸۱با آن که گذشت در نقاب از نظرمشمارهٔ ۴۸۲در وصل تو دیده بر زمین میدوزمشمارهٔ ۴۸۳از خاک درت گر چو صبا برخیزمشمارهٔ ۴۸۴شبها که ز هجر، آب گردد نفسمشمارهٔ ۴۸۵گردون زند از کین تو هر صبحی دمشمارهٔ ۴۸۶در عشق به آن بهانه جو نزدیکمشمارهٔ ۴۸۷چون آینه، گر به سادهلوحی مثلمشمارهٔ ۴۸۸خود کرد به لطف اگرچه اول راممشمارهٔ ۴۸۹هرچند نواسنج قدیم چمنمشمارهٔ ۴۹۰گفتی که لب آلوده به می چند کنمشمارهٔ ۴۹۱از خوف، گهی خاطر خود ریش کنمشمارهٔ ۴۹۲از حق، طلب دل حقاندیش کنمشمارهٔ ۴۹۳خواهم ز گذشتهها روایت نکنمشمارهٔ ۴۹۴قدسی هوس کامپرستی نکنمشمارهٔ ۴۹۵هر روز، سرشک چشم طوفانزایمشمارهٔ ۴۹۶قدسی من و بخت اگرچه توام بودیمشمارهٔ ۴۹۷دل پیش تو ای دلبر کاشی داریمشمارهٔ ۴۹۸تا یار شدی به رغم من با دشمنشمارهٔ ۴۹۹الفاظ لباس است و معانی چو بدنشمارهٔ ۵۰۰تا راز دلت ز دل نیاید به زبانشمارهٔ ۵۰۱در باب وجودت ای خداوند جهانشمارهٔ ۵۰۲تا هست به جا دایره کون و مکانشمارهٔ ۵۰۳بی راهبری که سوزدش بهر تو جانشمارهٔ ۵۰۴هرچند که رحمت است کار رحمانشمارهٔ ۵۰۵جایی که بود پای محبت به میانشمارهٔ ۵۰۶بیواسطه در مجلس ابنای زمانشمارهٔ ۵۰۷زنهار مرو به گله خاموشانشمارهٔ ۵۰۸شاهنشهی است خدمت درویشانشمارهٔ ۵۰۹عقل آمد و دل در اضطراب است همانشمارهٔ ۵۱۰ای باخبر از حقیقت کون و مکانشمارهٔ ۵۱۱آن صفحه که بایدش سراپا شستنشمارهٔ ۵۱۲تا کی دنبال نفس سرکش رفتنشمارهٔ ۵۱۳ای نفس، بس است این همه عصیانکردنشمارهٔ ۵۱۴تا کی سخن معرفت انشا کردن؟شمارهٔ ۵۱۵آزرده چو خاطرت ز با ما بودنشمارهٔ ۵۱۶در عشق تو دل به شرم خواهد بودنشمارهٔ ۵۱۷از نامه رسی پیش، چه خواهد بودنشمارهٔ ۵۱۸دلگیر مشو ز شهر یا ده بودنشمارهٔ ۵۱۹چون غنچه خراب گردم از خندیدنشمارهٔ ۵۲۰از کس نبود کدورتم در باطنشمارهٔ ۵۲۱ای نفس، به بندگی سری پیدا کنشمارهٔ ۵۲۲از عشق حقیقی، اثری پیدا کنشمارهٔ ۵۲۳چون باد بگرد و گلشنی پیدا کنشمارهٔ ۵۲۴از خلق جهان، کنارهای ساز وطنشمارهٔ ۵۲۵شد شهره شهر بادهپیمایی منشمارهٔ ۵۲۶گر عارض دلبرم بود گندمگونشمارهٔ ۵۲۷از دل نرود آه غمآلود برونشمارهٔ ۵۲۸هرچند جهد برق حوادث ز کمینشمارهٔ ۵۲۹باشد ز تو دوستتر به تو چرخ برینشمارهٔ ۵۳۰زلفی شده قید من، نه زنجیرست اینشمارهٔ ۵۳۱هر فعل که از تو در شمارست، ببینشمارهٔ ۵۳۲عمری ز پی دوست نمودم تک و دوشمارهٔ ۵۳۳اوراد من است داستان غم توشمارهٔ ۵۳۴زاهد، تا چند زرق و خودکامی تو؟شمارهٔ ۵۳۵در بزم شهود، ذکر میگویی توشمارهٔ ۵۳۶گر دلشدهای، جان غماندوزت کو؟شمارهٔ ۵۳۷در بزم جهان، شمع شبافروزی کو؟شمارهٔ ۵۳۸ای عمر به رفتن چه شتاب است بگوشمارهٔ ۵۳۹ای بیجگر، آواز کمانم مشنوشمارهٔ ۵۴۰بر ماه کنم گر ز سر شوق، نگاهشمارهٔ ۵۴۱قدسی تا کی آه کشم از دل، آهشمارهٔ ۵۴۲بیبرگان را به صد هنر، بی زر و جاهشمارهٔ ۵۴۳مشتاق جمال را چه بیگاه و چه گاهشمارهٔ ۵۴۴کرد از ره راست چون رسولت آگاهشمارهٔ ۵۴۵جز گفت و شنود زینت هوش مخواهشمارهٔ ۵۴۶در دهر ز هر انجمنی خلوت بهشمارهٔ ۵۴۷دل از سر کوی یار برخاسته بهشمارهٔ ۵۴۸هر ذره غمت ز عالمی شادی بهشمارهٔ ۵۴۹با مردم روزگار، کمجوشی بهشمارهٔ ۵۵۰آن کز پی عارفان دین برگشتهشمارهٔ ۵۵۱چون مهرش اگر بود سپر در پنجهشمارهٔ ۵۵۲آوازه من به هند و روم افتادهشمارهٔ ۵۵۳بر روی تو چرخ دست رد ننهادهشمارهٔ ۵۵۴حیرت، تپش از جام خرابم بردهشمارهٔ ۵۵۵هستی چمن جان و چمن در پردهشمارهٔ ۵۵۶عشقت که به شعله راه پروانه زدهشمارهٔ ۵۵۷عشقت ره دیوانه و فرزانه زدهشمارهٔ ۵۵۸کی دل شود از هوای خود شرمندهشمارهٔ ۵۵۹فریاد ز دست صبر نافرمودهشمارهٔ ۵۶۰ای همچو خرد در همه فن سنجیدهشمارهٔ ۵۶۱در غربتم استخوان چو نی نالیدهشمارهٔ ۵۶۲در عشق، چه دلهاست کباب از شعلهشمارهٔ ۵۶۳هرگز نشدم جرعهکش از جام گلهشمارهٔ ۵۶۴از خلق جهان، چه نیک و بد، یک قلمهشمارهٔ ۵۶۵ای ذکر تو مقصود ز گفتار همهشمارهٔ ۵۶۶شادم به دل خراب در ویرانهشمارهٔ ۵۶۷دیوانه رهد ز رنج در ویرانهشمارهٔ ۵۶۸از گردش و سیر فلک حادثهزایشمارهٔ ۵۶۹ای تازه نهال سایهپرور بازآیشمارهٔ ۵۷۰ای مرکز نه سپهر اعظم بازآیشمارهٔ ۵۷۱همت طلبی، به تربت مجنون آیشمارهٔ ۵۷۲ای جان و جهان، جهان و جان همهایشمارهٔ ۵۷۳ای عشق، حیات جاودان همهایشمارهٔ ۵۷۴ای دوست چرا در دل دیوانه نه ایشمارهٔ ۵۷۵عشق آن تو شد، تواش کجا میطلبیشمارهٔ ۵۷۶هرگز نشدم کامور از مطلوبیشمارهٔ ۵۷۷ای آن که کمر به جستن حق بستیشمارهٔ ۵۷۸بگذار حدیث جزو و کل در مستیشمارهٔ ۵۷۹ای عشق جدا ز وصل یارم کشتیشمارهٔ ۵۸۰رنجورم و خستهدل، طبیبان مددی!شمارهٔ ۵۸۱از دوری خود، بی پر و بالم کردیشمارهٔ ۵۸۲خشنود به مژده وصالم کردیشمارهٔ ۵۸۳ناصح به نصیحت چه پی ما گردی؟شمارهٔ ۵۸۴خواهی که معزز و مکرم گردیشمارهٔ ۵۸۵بد نیز مباش اگر نه خود به گردیشمارهٔ ۵۸۶چون باصره در عشق مجازی ماندیشمارهٔ ۵۸۷گر زان که خرد بیخودی افزا بودیشمارهٔ ۵۸۸گر دونان را دست عطا میبودیشمارهٔ ۵۸۹ای دل، ستم و جفای مردم دیدی؟شمارهٔ ۵۹۰با آن که خبر ز حال زارم داریشمارهٔ ۵۹۱ای غم نتوان گرفت هر دم یاریشمارهٔ ۵۹۲گر شعر نگویم نه ز شعرم عاریشمارهٔ ۵۹۳از عالم اگر عمل نیاید باریشمارهٔ ۵۹۴از عشق بگو مقالهای گر داریشمارهٔ ۵۹۵در دست، ز صلح کل پشیزی داریشمارهٔ ۵۹۶ای عشق، چه بر سرم ز افسون آریشمارهٔ ۵۹۷این ره که تو سر کردهای از مغروریشمارهٔ ۵۹۸پُر پیش فتادهای، قفایی نخوریشمارهٔ ۵۹۹خواهم که به دل، چو عشق، مسکن گیریشمارهٔ ۶۰۰هرچند نباشد خبرت از رازیشمارهٔ ۶۰۱ای عشق، تو ما را به جهان میارزیشمارهٔ ۶۰۲شمعی تو، ولی ز انجمن پرهیزیشمارهٔ ۶۰۳تجرید گزین تا به نوایی برسیشمارهٔ ۶۰۴بر آسایش، مدار ننهاد کسیشمارهٔ ۶۰۵خرسند بود چند به نام از تو کسیشمارهٔ ۶۰۶نی عزت و اعتبار ماند به کسیشمارهٔ ۶۰۷در وحدت ذات، گفته گوهرپاشیشمارهٔ ۶۰۸گر از یاری، مدام از خود باشیشمارهٔ ۶۰۹ای جان چه شود که مونس تن باشیشمارهٔ ۶۱۰در پرده به هر دل آشنا میباشیشمارهٔ ۶۱۱بی شعله، چو باده خود به خود میجوشیشمارهٔ ۶۱۲یابی چو ز اهل فضل، شخصی عاصیشمارهٔ ۶۱۳محروم ز وصل یار بودن تا کیشمارهٔ ۶۱۴در ملک وجود، خوار بودن تا کی؟شمارهٔ ۶۱۵روزن متعددست و مهتاب یکیشمارهٔ ۶۱۶از مردم حال، اهل حال است یکیشمارهٔ ۶۱۷بیفیضان را چه باک از بیبرگی؟شمارهٔ ۶۱۸عاشق نشود هلاک از بیبرگیشمارهٔ ۶۱۹گر بتوانی، به نفس خود کن جدلیشمارهٔ ۶۲۰آن رند که در مثل ندارد بدلیشمارهٔ ۶۲۱از عشق که نیست در جهانش بدلیشمارهٔ ۶۲۲آن کز ازلش آمده فطرت عالیشمارهٔ ۶۲۳بی فیض ازل رتبه نگردد عالیشمارهٔ ۶۲۴بی ساغر عیش، مردم از بیحالیشمارهٔ ۶۲۵آنها که خرید عشقشان از خامیشمارهٔ ۶۲۶زین هستی موهوم، جدا باش دمیشمارهٔ ۶۲۷سوز جگرم نمیبرد درمانیشمارهٔ ۶۲۸حیرتزده را چه غم ز سرگردانیشمارهٔ ۶۲۹در شعر شوی گر انوری را ثانیشمارهٔ ۶۳۰خوش در پی عقل و هوش افراختنیشمارهٔ ۶۳۱رمزیست حدیث عشق، دریافتنیشمارهٔ ۶۳۲شد نغمه، وبال از فغانم بر نیشمارهٔ ۶۳۳در بام شریعتی، دگر پر نزنیشمارهٔ ۶۳۴ای دل، می تجرید تمنا نکنیشمارهٔ ۶۳۵با فقر و فنا، چون فقرا سر چه کنی؟شمارهٔ ۶۳۶ای پنجهقوی شکار لاغر چه کنیشمارهٔ ۶۳۷تقریر ز حالی که نداری چه کنیشمارهٔ ۶۳۸هر نیک و بدی که میکنی، میبینیشمارهٔ ۶۳۹هر نقش که بر سپهر اعلا بینیشمارهٔ ۶۴۰زنهار به فکر خواهش از جا نرویشمارهٔ ۶۴۱گاهی نخود سبزی هر دیگ شویشمارهٔ ۶۴۲گر سوخته آتش بی دود شویشمارهٔ ۶۴۳تا کی مشغول عالم خاک شویشمارهٔ ۶۴۴گیرم ز مقربان درگاه شویشمارهٔ ۶۴۵با حرص و هوا، کی بود روزبهی؟شمارهٔ ۶۴۶هرچند که دارد آسمان مهر و مهیشمارهٔ ۶۴۷از کس نبود هراس در تنهاییشمارهٔ ۶۴۸ای قد تو سرو چمن دلجوییشمارهٔ ۶۴۹با رستم گُرد اگر هماورد توییشمارهٔ ۶۵۰در خانقه کون و مکان پیر توییشمارهٔ ۶۵۱ای پیرو کاملان عرفان که تویی