گنج

شمارهٔ ۷ - اوصاف دلربایی باغ فرح‌بخش

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۰ بیت
مرا باغ فرح‌بخش است منظورندارم آرزوی روضه حور
گرفته سروش از آزادگان باجرسانده سرفرازی را به معراج
ز هر برگش گلستانی نمایانچو از آیینه عکس روی جانان
زمینش سبزه را پاینده داردرطوبت را هوایش زنده دارد
خیابانش بود فردوس اکبرلبالب شاه نهر از آب کوثر
که دیده جز درین فردوس ثانی؟خیابانی ز آب زندگانی
به پای شاه‌نهر افتاده دریادُر شهوار ازو دارد تمنا
جدا گردد چو آب از چشمه‌سارشکشد دریا به عزت در کنارش
درین گلشن برای هر نهالیبهار آورده تشریف کمالی
ترشح‌های ابر نوبهاریچمن را روز و شب در تازه‌کاری
درختان در روش پر کرده بیرونازان روی فلک سر کرده بیرون
ز شاخ گلبنش تا غنچه‌ای زادشکفتن را شکفتن می‌دهد یاد
ز خاکش تا نهال تازه‌ای جستبه رعنایی صنوبر را کمر بست
کند بوی بهش رنجور را نغزسخن را حرف بادامش دهد مغز
نباشد سیب او را تاب دندانمگر خورد آب از چاه زنخدان؟
ز امرودش بچش کاین شهد نایابمکرر قند را از شرم کرد آب
به رنگ و بو سزد گر سیب این باغسمرقند و صفاهان را کند داغ
ندارد هیچ سیب این دلپذیریخلاف است آن که آرد سیب، سیری
ازان شد شاه آلو، نام گیلاسکه نیکو داشت عرض میوه را پاس
کسی کاو لعل را رنگین شماردخبر از رنگ شاه آلو ندارد
شود لعل بدخشانت فراموشز شاه آلو کنی گر حلقه در گوش
ازان نخلش برآرد لعل رخشانکه دارد ریشه در کوه بدخشان
درین بستان بود پیوسته در کاربه شفتالوربایی بوسه یار
ازان عنّاب را شد لاله وصّافکه از عنّاب گردد رنگ خون صاف
ز بس تاکش کشیده سر بر افلاکخورد بر خوشه پروین، سر تاک
حدیث میوه‌اش گفتم ز هر بابچو بردم نام شفتالو، شدم آب
نهال جعفری با سرو همسرشده سوسن هم‌آغوش صنوبر
چو از شبنم دهان غنچه وا شدتبسم خنده دندان‌نما شد
ز بس هر سو دوید و شمع افروختچراغ لاله را در دل نفس سوخت
چنان برگ گلش پر آب و تاب استکه گویی غنچه مینای گلاب است
نهال تازه‌اش چندان قد افراختکه قمری سرو خود را دید و نشناخت
درین گلشن، نگاه چشم بینابود کابین عروسان چمن را
نسیم این چمن در دیده خارگلستان ارم را کرده بیدار
کسی از فیض این گلشن چه گویدکه جای گل بهار از خاک روید
سرشته از دماغِ تر، هوایشگریزان بی‌دماغی از فضایش
ز گلبن، گل به چندان رنگ زد جوشکه شد عیب گل رعنا فراموش
حباب اینجا هوا را می‌فشاردکه بحر آبی به روی کار آرد
ز شبنم بس که خاکش کامیاب استبر او نقش قدم نقشی بر آب است
ز دیگر بوستان‌ها، این گلستانبود ممتاز، چون یوسف ز اخوان
گلش آسوده از صوت هزارستکه مدهوش از صدای آبشارست
مگر فواره سر بر اوج سودهنگاری ساعد سیمین نموده
پی صرف چمن، فواره بی‌تابدمادم سیم ساعد می‌کند آب
دهد گر آبشار آبی به نازشهمان ساعت دهد فواره بازش
درین گلشن به رغم یزد و کاشانبود هر ماه، سی روز آب‌پاشان
چو در خلد، آن چه بایستی ندیدندازان باغ فرح‌بخش آفریدند
فرح‌بخش است نام این بوستان راازان بخشد فرح، خلق جهان را
ز شوخی نرگس این باغ شایدکه مژگان تماشایی رباید
ارم در پشت دیوارش نشستهخجل چون عندلیب پرشکسته
فرح‌بخش از دو عالم دل‌پذیرستبهشت و شاه‌نهرش جوی شیر است
ندیده در جهان کس این چنین جایفرح‌بخش و فرحناک و فرح‌زای