گنج

شمارهٔ ۵ - مشکلات راه کشمیر و کوه پیرپنجال

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۲ بیت
به کشمیر اعتقاد ما درست استولی ایمان به راهش سخت سست است
بود قطع ره کشمیر، مشکلبه حق نتوان رسید از راه باطل
مگر زین راه باریکت خبر نیست؟که گویی کوه را موی کمر نیست
ز بین این ره باریک خون‌خوارخلد موی کمر در دیده چون خار
رهی، پیمودن آن آرزوییبه سر زال فلک را تار مویی
رهی افتاده چون طول امل پیشکه در هر گام دارد صد خطر بیش
گروهی دست از جان برفشاندهدر آن ره، چون گره بر تار مانده
ز قطع ره، به سر غلتیده یک سرچنان کز ریسمان پاره، گوهر
ره فقر از ره کشمیر پیداستکه گام اول آن، ترک دنیاست
درین ره، رهنوردان تا به منزلچنان لرزان، که بر موی کمر، دل
ازین ره چون توان آسان گذشتن؟که گام اول است از جان گذشتن
مسافر کی تواند زین بلا جست؟مگر لغزیدن پا گیردش دست!
درین ره، نقش پایی گر فتادهدر تکلیف لغزیدن گشاده
رهی همچون دم شمشیر، باریکجهان در چشم ره‌پیماش تاریک
رهی پیچیده‌تر از موی زنگیبه تندی چون دم تیغ فرنگی
ز بس در رفتنش تدبیر کردهفلک را فکر این ره پیر کرده
ازین پیمانه‌های زندگی، آهکه پر می‌گردد از پیمودن راه
معاذالله ز کوه پیرپنجالکه مثلش دیده کم، چرخ کهنسال
صبا در دامنش زان می‌خرامدکه نتواند به بالایش برآمد
به قصد رهروان تیغی کشیدهبه این سنگین‌دلی، ره کس ندیده
سراپا گشته حیرت چرخ والاکه راه این کوه را چون رفته بالا؟
گدازانم ز فکر این گذرگاهکه باریکی ز تنگی مانده در راه
ازین ره طی شود تا چار انگشتقیامت را توان کردن پس پشت
جوان گر پوید این راه پر اندوهبه پیری می‌رسد، پیش از سر کوه!
به بالا رفتنش مقدور کس نیستبلندی را بر اوجش دسترس نیست
به آن سنگین‌دلی، کوه گذرگاهدلی دارد دو نیم از جور این راه
ز وهمش قاف در کنجی نشستهفلک را پایه‌اش کرسی شکسته
به سر غلتیده می‌افتد سلامتز دامانش به دامان قیامت
به قدر آن که تیغ کوه تندستدرین ره، راهرو را پای کندست
درین ره، استخوان زان گونه انبوهکه گویی برف باریده‌ست بر کوه
به طرف دامنش از خون مردمشفق را در میان لاله، پی گم
نگردد رهروش را عمر کوتاهکه نتواند گذشتن عمر ازین راه
بود با شیر گردون، عزم جنگشکه از بالا به زیر آید پلنگش
مگر مجموعه قاف است این کوه؟که هر لختش بود کوهی ز اندوه
زمین دارد به حیرت آسمان راکه چون برداشت این کوه گران را؟
کند گر جامه‌اش چرخ اطلس خویشنیاید تا سر زانوی او بیش
چو مظلومان، ز جور بی‌دریغشنشسته آسمان در پای تیغش
رهش ز آیینه تیغ است روشنبود مهرش چراغ زیر دامن
گرفته زیر زانو آسمان راچه بر سر می‌برد تا لامکان را؟
ز بس شد استخوان فیل، انبوهگمان دسته بردش، تیغه کوه
چو آیی بر فراز کوه ازین راهگذاری آسمان را بر کمرگاه
نزد بر هم شکوه آسمان راچه تمکین است این کوه گران را!
چو برخردان، بزرگان دست یابندز قانون مروت سر نتابند
به این کوه ار نهد بالا قدم رانفس در سینه سوزد صبحدم را
به پیشش از بزرگی گر زند لافز دامن سنگ ریزد بر سر قاف
به نوعی بی‌طریق است این گذرگاهکه گردون را بود بر گردنش راه
فتادی گر به این کوهش سر و کارز شیرین، کوه‌کن می‌گشت بیزار
نبیند کس درین ره پاره‌سنگیکه رهرو را نفرماید درنگی
بود عمر طبیعی سخت کوتاهحیات خضر بایستی درین راه
درین ره، مرغ نتواند پریدنبه مقراض پر این ره را بریدن
برد این ره به سر گر مرد، مردستکه صد راه عدم اینجا به گردست
درین راه دغل، فرسنگ فرسنگچو مینا عالمی غلتیده بر سنگ
ازین ره چون توان رفتن به سویی؟که صد کوه خطر بسته به مویی
ره این قاف را هرکس بریدهبه جز تیغ و رگ گردن ندیده
ز بس کشت آدمی این کوه اندوهز خون شد ممتلی، رگ‌های این کوه
چه گوید شکر این ره، راه‌پیمای؟که بخشد عالمی لغزش به هر پای!
بود مشکل، گذشتن زین ره تنگدرین ره، راهرو نقشی‌ست بر سنگ
ازین ره چون توان رفتن سلامت؟که در هر گام دارد صد قیامت
ز داغ لاله این کوهسارستکه گویی چشم اختر سرمه دارست
چنان هر پاره‌سنگش فتنه‌انگیزکه تیغ صد هلاکو را کند تیز
به حیرت چون دو مرغ پرشکستهدو عالم بر دو زانویش نشسته
رهی در غایت نیرنگ‌سازیکه با پیچیدگی دارد درازی
ازان سر هر قدم صد جا شکستهکه لغزش در کمین پا نشسته
ز خون اخترانش تیغ در زنگگرفته صبح را ره بر نفس تنگ
ازین ره چون توان رفتن مسلّم؟اجل در زیر پا چون آخرین دم
درین ره، هرکسی درمانده خویشبه ناخن، کار صد فرهاد در پیش
چه می‌پرسی ز پستی و بلندی؟نباشد عزم این ره، راه رندی
درین ره، نقش پا، نقش مزارستازین ره تا عدم یک گام‌وارست
به راه شانه ماند این گذرگاهچو مو، باریک باید شد درین راه
بود گر خضر اینجا رهنمایتنهد نعلین لغزش پیش پایت
ازین کوه آسمان چون رفته بالا؟که می‌ریزد ملائک را پر اینجا
سلامت چون جهد زین راه، یک تن؟نباید حرف دور از راه گفتن
چه می‌پرسی ازین راه پراندوه؟زبان سنگین شود در وصف این کوه
به وصفش قطع باید کرد دم راز حرفش پای می‌لغزد قلم راه
ز دامانش فلک را دست کوتاهازو تا عرش، تا عرش از زمین، راه
خلیدی در جگر این راه، چون تیرنبودی در میان گر پای کشمیر
مرا زین قصه تن فرسود و جان همدلم زین حرف سنگین شد زبان هم
نفس شد منقطع در قطع این راهدرازست این حکایت قصه کوتاه
برون شد کوه را دامن ز چنگمکه چون فرسنگ، آمد پا به سنگم
چو بگذشتی ز کوه پیرپنجالهمان ساعت دگرگون می‌شود حال
گلستانی که راه آن بهشت استببین دهقان در آن گلشن چه کشته‌ست
ز راهش کی چرا دلتنگ باشد؟زمرد در میان سنگ باشد