گنج

شمارهٔ ۱ - دیباچه جلالای طباطبایی بر مثنویاتی که کلیم و قدسی در تعریف کشمیر سروده‌اند

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۰ بیت
به نام پادشاه پادشاهانسرافرازی ده صاحب کلاهان
خداوندی که زیب کن فکان دادجهان را زینت از شاه جهان داد
چراغ سلطنت از رویش افروختقبای معدلت بر قامتش دوخت
ز قدرش قصر گردون را برافراشتز حلمش کوه را بی‌بهره نگذاشت
به عهدش ملک را رشک ارم کردبه تسلیمش فلک را پشت خم کرد
ز خوانش داد روزی را نوالهبه عفوش کرد عصیان را حواله
بقا را با عطایش توامان کردکفش را دشمن دریا و کان کرد
نگین را بهر نامش نامور ساختبه مهر خطبه‌اش منبر برافراخت
زد از بهر بقای جاودانیبه نامش سکه صاحب‌قرانی
کریمش کرد و عالم را نوا دادرحیمش خواند و عصیان را صلا داد
ز حلمش کوه را پا بر زمین دوختز عزمش برق را تفسیر آموخت
ز انصافش جهان را کرد معمورحوادث را ز ملکش خیمه زد دور
به عهدش عافیت را جامه نو کردبه نسیان فتنه را صد جا گرو کرد
به دستش داد نسبت بحر و کان راتهی کرد از تهیدستی جهان را
ز لطفش قطره را در بحر در کردمحیط آز را پیمانه پر کرد
به دورانش طلب را داد مقصودز ایامش طرب را کرد موجود
به لطفش کرد شاهان را سرافرازبه پابوسش سران را ساخت ممتاز
فکندش ماهی توفیق در شستبه دستش داد شرع و عدل را دست
ز تختش بخت را فرخندگی دادبقا را از بقایش زندگی داد
ز خلقش گلستان را مایه بخشیدز عدلش ملک را پیرایه بخشید
قسم را بست بر خاک درش پایهما را داد زیر سایه‌اش جای
کرم را بست از دستش کمر چستستم را ز آب شمشیرش ورق شست
در از لطفش به باغ عیش بگشادز خلقش بوی گل را قسمتی داد
ستم را کرد در عهدش چنان پاککه در دشت فراموشی بود خاک
به لطفش کرد محکم، لطف را پشتز برق تیغ قهرش، قهر را کشت
به نام دولتش تخم بقا کشتبرای دشمنش تار فنا رشت
ز دستش بحر و کان را منفعل کردبه تیغش خون دشمن را بحل کرد
زبان خنجرش را کرد گویابه ذکر آیه انّا فتحنا
حیاتش را بقای جاودان دادز دولت آنچه میبایستش آن داد
ز مدحش کرد پر مغز سخن راکه نگذارد زبان خالی دهن را
زبان را کرد مامور دعایشسخن را ساخت مربوط ثنایش
به مدحش داد گویایی بیان راثنایش آفرید، آنگه زبان را
کند بر خلق تا ظاهر وقارشبه میزان می‌برد سالی دو بارش
به وصفش زد قلم بر دُرّ مکنونز وزنش طبع‌ها را کرد موزون
صدف را از ثنایش پر گهر ساختجهان را با وجودش مختصر ساخت
مسلم ساختش در پادشاهیمطیعش کرد از مه تا به ماهی
جهان را از وجودش داد مایهبه ذات خویش پیوستش چو سایه
الهی چون نهالش خود نشاندیجهان را زو به کام دل رساندی
به دولت در جهانش کامران داربهار دولتش را بی‌خزان دار
چو دادی سایه ذاتت قرارشچو ذات خویشتن پاینده دارش