گنج

شمارهٔ ۶ - در مدح یمین الدین محمد

باغ و بستان را بسعی ابر کرد آباد بادصد هزاران آفرین حق بر ابر و باد باد
بوستان چون لعبت نوشاد گشت از خرمیبلبل ناشاد شد زان لعبت نوشاد شاد
عاشقان را از وصال دلبران جان فزایبلبلان دادند از بس ناله و فریاد یاد
گنجائی را که اندر خاک کرد ابر خزاندر بهاران گنج را داد از سخا بر باد باد
گرچه چون ضحاک ظالم بر جهانی ظلم کردداد چون نوشیروان دادگر خرداد داد
این همه یمن و سعادت کامد از بعد حساب؟از یمین الدین محمد فرخ آزاد زاد
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
گل برون آمد ز پرده چون تو ای عیار یارهمچو من نالید بلبل بر سر گلزار زار
همچو تو بالد همی اندر کنار باغ سروهمچو من نالد همی در دامن کهسار سار
گر کسی خواهد که از گل همچو بلبل برخوردگو چو نرگس چشم را بر روی گل بیدار دار
لعبت فرخار شد گلزار و لطف حق نگرتا همی چون پروراند لعبت فرخار خار
ساحری استاد شد باد سحر زان در چمناز نم شب می فروزد در دل گلنار نار
باغ شد طاوس رنگ و لاله غنچه در اوهمچو منقاری شد از شنگرف و در منقار قار
خاک را یمن یمین الدین چو روشن چرخ کردچشم او روشن معین باد انجم سیار یار
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
ای بداده ماه را نور از رخ گلفام فامروی تو چون روز روشن زلف خون آشام شام
بوی داده مشگ را زان زلف مشگین عاریترنگ داده لاله را زان عارض گلفام فام
قدهای چون الف را کرده چون دال از غمتچون کنی بهر بلا و شورش اسلام لام
دل چو مرغ نیم بسمل زان شد اندر عشق توکز لب چون پسته کردی دانه و بادام دام
گرچه دشنامم دهی دارم سپاس از بهر آنکدر میان عاشقان گیرم از آن دشنام نام
چند ازین جور و جفا بر بنده غمخوار خاصرحم کن بر من چو ایزد گرددت انعام عام
آخر از عدل یمین الدین حذر ای شوخ چشمآنکه گردون با شکوهش دون شده بهرام رام
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
ای ز بهر بزم تو ناهید را در چنگ چنگوز پی رزمت زده در دشمنت خرچنگ چنگ
برکشیده از برای فتح و نصرت در نبردمرکب میمونت را تائید ایزد تنگ تنگ
آفتاب همچون تو باشد بر سپهر اندر سخادر زمین یاقوت گردد جمله از فرسنگ سنگ
نجم بهرام ار چه سرهنگ سپهر سرکشستاز غلامانت همی آموزد آن سرهنگ هنگ
نوبهار خرمت را از گل و لاله همیبر سر کهسار می گیرد سپهر رنگ رنگ
بر سماع مطربی کین بیت گوید همچو دردر دهان تنگ خود شکر فشاند تنگ تنگ
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
ای ترا الفاظ خوب و ای ترا آداب داببرده رأی همچو خورشید تو از مهتاب تاب
صاحب سیف و قلم بی شک توئی کز رشک تستدر سر گردون دوار و در دل کتاب تاب
درگه عالیت را کان قبله صاحب رجاستکرده رزق مقبلان را خالق الاسباب باب
در مقام جنگ و صلح از قهر و لطف طبع تویافته آزار آذر جسته ماه آب آب
اندران موضع که کرده همچو پیر ناتواناز نهیب گرز و تیغ و نیزه توشاب شاب
شیر مردان را کنی از خون بگرز گاو سرلاله پیشانی و گل رخساره و عناب ناب
تیر چرخ این بیت را خوش چون بخواند بر نجوممشتری گوید که احسنت ای ترا آداب داب
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
ای ز انعامت گرفته صاحب آمال مالبر ره خصمت نهاده صاحب آجال جال
در وغا چون رستمی و در سخا چون خاتمیدولت برنا به پیش تست همچون زال زال
فال مصحف می گرفتم از برای فتح توآمد ان تستفتحوا از سوره انفال فال
کار تو همچون الف باشد همیشه راست زانکدر دعای تست دائم قامت ابدال دال
سوسن آزاد چون من مدحتت را خواست گفتشد زبان درفشانش از غایت اجلال لال
دیده غنچه ز شوق مجلس تو خون گرفتکحل کافوریش می سازد صبا کحال حال
از برای گفتن این بیت خوش افتاده اندقمریان چون مقریان وقت سحر در قال قال
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین
ای جوان دولت ولیک از رأی و از تدبیر پیراز هنرها یافته اندر ازل چون تیر تیر
حق تعالی می فزاید هر زمان تو قیر توروی خصمت می شود از رشک آن تو قیر قیر
نوبهار فرخست و می زند فراش طبعخیمه شاهی ز شاخ گله نخجیر جیر
باده چون آفتاب از ساقیان ماهرویبر سماع مطربی چون زهره بر شبگیر گیر
تا ندارد هیچ نسبت با نوای بوم بمتا ندارد هیچ راحت بادم خنزیر زیر
باد در کام اجل از بهر خصمت خار خارتا بمیرد زار زار و خوار خوار و خیر خیر
ملک سلطان را یسار و دین یزدان را یمینطبع او بحر محیط و لفظ او در ثمین